بسم الله الرحمن الرحیم
محمد محمد لو می گوید:
سال شصت و یک بود، قبل از شروع عملیات رمضان. هنوز برادر زین الدین را نمی شناختم. بچه ها می گفتند معمولاً در نماز های جماعت حاضر می شود. خیلی مشتاق بودم از نزدیک زیارتش کنم. بالاخره در صف نماز جماعت یافتمش. مثل دیگران لباس بسیجی به تن داشت و با اخلاص تمام ایستاده بود به نماز.
عملیات رمضان که شروع شد، در سنگر دیدبانی بودم. دشمن پاتک سنگینی را شروع کرده بود و شديداً رو سرمان آتش می ریخت. تانکهايشان داشتند به سرعت به پاسگاه زيد نزديک می شدند.
دلشورۀ عجیبی داشتم. در همین حال متوجه شدم کسی از توی کانال می آيد طرف سنگر دیدبانی. فریاد کشیدم: «برادر، برگرد!»
دوباره با چشمم به تعقیب تانکها مشغول شدم. او همین طور پیش می آمد. به حرفم توجه نکرد. دوباره بلند تر فریاد زدم: «برادر، برگرد، خطرناکه!»
در جوابم گفت: «الآن بر می گردم!»

نگاهم به میدان بود. تانکها لحظه به لحظه نزديک و نزديک تر می شدند. باز فریاد زدم: «برادر، برگرد. برو پشت خاکریز!»
چند بار حرفم را تکرار کردم. او هم می گفت: «الآن می روم، الآن می روم!»
ناگهان او را پشت سر خودم حسّ کردم. می گفت: «برادر چیزی نیست. ان شاء الله به زودی شکست می خورند!»
کنجکاو شدم. نگاهم را از تانکها گرفتم. برگشتم. با تعجب دیدم آقا مهدی زین الدین است.
خیلی شرمنده شدم که سرش داد کشیده ام. او بی هیچ واهمه ای چشم به میدان آتش دوخته بود و به من دلداری می داد!
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
