بسم الله الرحمن الرحیم
حاج علی مالکی نژاد می گويد:
يک روز آقا مهدی می خواست وارد مقرّ لشگر شود. دژبان که يکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: «کارت شناسايي!»
«ندارم»
«برگه تردّد!»
«ندارم»
آن بسیجی هم راهش نداده بود.

آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر بسیجی بگذارد و امتحانش کند، اصرار کرد که من متعلّق به اين لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم گفت الا و بلا يا کارت یا برگه تردد ...!
«کارت و برگه ندارم اما مال اين لشگرم. شما برويد بپرسید!»
«نه، حتماً باید کارت یا برگه ارائه کنی! ...»
در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!»
آقا مهدی بر می گردد، می خندد و می گوید: «حالا اگر خودم زین الدین باشم چه ؟!»
آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی درآغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشويقش می کند.
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
