بسم الله الرحمن الرحیم
سید مجتبی نوربخش می گويد:
يکی از دوستانم از فرماندهان ارتش است. تعریف می کرد: در قم جلسه ای داشتیم که افراد رده بالای نظامی در آن شرکت داشتند. وقتی نگاهم افتاد به چهرۀ فرماندهان عالی رتبه، پیش خودم گفتم: «کسی که قرار است برای ما سخنرانی کند، حتماً باید پیری سالخورده باشد؛ سرد و گرم روزگار چشیده... »
توی همین خیالات سیر می کردم که دیدم جوانی برخاست. نگاهم با بی اعتنایی تعقیبش می کرد که رفت پشت تریبون. نگاه دیگران هم پر بود از انکار و تعجب. به خودم گفتم: «آخر این چرا... ؟! »
با شور و حال حرف می زد. باران کلمات، چنان دلنشین بر لبانش مترنّم بود که زمان چونان گهوارۀ آرامشی می نمود. هر کلمه که می گفت می قاپیدم. گذشت زمان برایم از بین رفته بود. دو ساعت سخنرانی، انگار چند دقیقه هم طول نکشید!
موج صلوات که در فضای روحانی محفل ما طنین انداز شد و خطیب جوان نشست، لبخندی شیرین بر لبان احساس جمع نشاند. حال خوشی بهم دست داده بود. از دوستی پرسیدم: «راستی، این کی بود؟! »
گفت: «فرمانده لشگر هفده علی ابن ابی طالب (ع)، مهدی زین الدین!»
و آن وقت «آقا مهدی» مثل پیچکی سبز در نگاهم قد کشید و اوج گرفت!
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

