تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گويد:

 

آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود.

یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن.

وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!» 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 9:56 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گويد:

 

شهید زين الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت.

او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!»

 

شهید زین الدین

(عکس ارتباطی با خاطره ندارد.)

 

یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!»

بندۀ خدا که کاملاً غافلگير و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!

 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 13:41 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد میرجانی می گويد:

 

آقا مهدی هر وقت سر کیف بود با شوخی های جالب و جذابش محافل دوستانه را از سردی و کسالت در می آورد. ایشان تعریف می کرد:

«قبل از انقلاب، ساواک به خاطر حساسیتی که نسبت به فعالیت های انقلابی پدرم داشت، پاسبانی را درست دم در کتابفروشی ما از صبح تا شام به پست گذاشته بود. آن وقت ها کتابفروشی در قم زیاد نبود؛ به علاوه، ما پخش کتابهای درسی مدارس را نیز به عهده داشتیم. با شروع سال تحصیلی فشار زیادی به ما وارد می شد؛ از کله سحر مغازۀ ما پر جمعیت بود تا سر ظهر که با زور و زحمت، دو ساعتی می بستیم برای نماز و نهار. عصر هم کارمان همین بود، تا ساعت ده شب که باز مردم را به زحمت بیرون می کردیم، در را می بستیم تا به حساب و کتابمان برسیم و دوباره کتاب و لوازم التحریر را از زیر زمین بیاوریم بالا برای فروش فردا. حسابی سرمان شلوغ بود. فرصت سرخاراندن نداشتیم.

شبی این پاسبان آمد، سلام و علیک کرد، همین طور بی مقدمه گفت:

«آقا مهدی! اگر شما ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟ »

گفتم: «بابا تو هم دلت خوش است، ما کجا و ولیعهد کجا؟!»

گفت: «نه، باید بگویی اگر ولیعهد بودی چه دستوری به من می دادی؟ هر دستوری شما بدهی من انجام می دهم!»

گفتم: «بابا ولمان کن! از صبح تا حالا آمدیم اینجا و خسته ایم، حالا هم می خواهیم ببندیم برویم کتاب برای فردا آماده کنیم، برو و بگذار به کارمان برسیم!»

بدجوری به ما پیله کرده بود. دست بردار هم نبود. نگاهی به قیافه اش انداختم. سبیلهای کلفتش توجهم را جلب کرد. بهش گفتم: «واقعاً هر دستوری بدهم انجام می دهی؟!»

گفت: «بله هر چه شما بگویی.»

گفتم: «اگر ولیعهد بودم، دستور می دادم این سبیل هایت را از ته بزنی.»

تا این حرف از دهانم پرید، نگاه معنا دارای به من کرد و رفت. ساعت یازده شب بود. نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم: «اگر می دانستم این قدر حرف شنوی داری که زودتر می گفتم.»

نیم ساعت بعد کتاب ها را که آماده کردم، می خواستم ببندم بروم که دیدم در می زنند. همان پاسبان، پشت در بود. همین که نگاهش به من افتاد، گفت: «جناب ولیعهد! خوب است؟!»

برایم قابل باور نبود؛ سبیلهایش را از ته تراشیده بود. گفتم: «پستت را گذاشتی، کجا رفتی؟!»

با حالت خبردار ایستاد و گفت: «قربان! چون شما دستور فرمودید من رفتم منزل فلان آرایشگر، در زدم، از خواب بیدارش کردم، گفتم: «می خواهم سبیلک را از ته بزنی.»

گفت: «آخه الآن که نمیه شب است، بگذار صبح زود...»

گفتم: «من این حرفها سرم نمی شود، پدرت را در می آورم! همین حالا باید بیایی مغازه.»

هرچه گفت «صبح زود» گفتم «ولیعهد دستور داده، پدرت را ...»

خلاصه او را با زیر شلواری کشان کشان بردم مغازه. الآن هم از آنجا می آیم!

من که از تعجب خنده ام گرفته بود، با خودم گفتم اگر می دانستم تواین قدر مطیع هستی دستور مهمتری می دادم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد محمد لو می گوید:

 

سال شصت و یک بود، قبل از شروع عملیات رمضان. هنوز برادر زین الدین را نمی شناختم. بچه ها می گفتند معمولاً در  نماز های جماعت حاضر می شود. خیلی مشتاق بودم از نزدیک زیارتش کنم. بالاخره در صف نماز جماعت یافتمش. مثل دیگران لباس بسیجی به تن داشت و با اخلاص تمام ایستاده بود به نماز.

عملیات رمضان که شروع شد، در سنگر دیدبانی بودم. دشمن پاتک سنگینی را شروع کرده بود و شديداً رو سرمان آتش می ریخت. تانکهايشان داشتند به سرعت به پاسگاه زيد نزديک می شدند.

دلشورۀ عجیبی داشتم. در همین حال متوجه شدم کسی از توی کانال می آيد طرف سنگر دیدبانی. فریاد کشیدم: «برادر، برگرد!»

دوباره با چشمم به تعقیب تانکها مشغول شدم. او همین طور پیش می آمد. به حرفم توجه نکرد. دوباره بلند تر فریاد زدم: «برادر، برگرد، خطرناکه!»

در جوابم گفت: «الآن بر می گردم!»

 

شهید زین الدین

 

نگاهم به میدان بود. تانکها لحظه به لحظه نزديک و نزديک تر می شدند. باز فریاد زدم: «برادر، برگرد. برو پشت خاکریز!»

چند بار حرفم را تکرار کردم. او هم می گفت: «الآن می روم، الآن می روم!»

ناگهان او را پشت سر خودم حسّ کردم. می گفت: «برادر چیزی نیست. ان شاء الله به زودی شکست می خورند!»

کنجکاو شدم. نگاهم را از تانکها گرفتم. برگشتم. با تعجب دیدم آقا مهدی زین الدین است.

خیلی شرمنده شدم که سرش داد کشیده ام. او بی هیچ واهمه ای چشم به میدان آتش دوخته بود و به من دلداری می داد!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 11:58 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حاج علی مالکی نژاد می گويد:

 

يک روز آقا مهدی می خواست وارد مقرّ لشگر شود. دژبان که يکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: «کارت شناسايي!»

«ندارم»

«برگه تردّد!»

«ندارم»

آن بسیجی هم راهش نداده بود.

 

شهید زین الدین

 

آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر بسیجی بگذارد و امتحانش کند، اصرار کرد که من متعلّق به اين لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم گفت الا و بلا يا کارت یا برگه تردد ...!

«کارت و برگه ندارم اما مال اين لشگرم. شما برويد بپرسید!»

«نه، حتماً باید کارت یا برگه ارائه کنی! ...»

در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!»

آقا مهدی بر می گردد، می خندد و می گوید: «حالا اگر خودم زین الدین باشم چه ؟!»

آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی درآغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشويقش می کند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 9:23 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید مجتبی نوربخش می گويد:

 

يکی از دوستانم از فرماندهان ارتش است. تعریف می کرد: در قم جلسه ای داشتیم که افراد رده بالای نظامی در آن شرکت داشتند. وقتی نگاهم افتاد به چهرۀ فرماندهان عالی رتبه، پیش خودم گفتم: «کسی که قرار است برای ما سخنرانی کند، حتماً باید پیری سالخورده باشد؛ سرد و گرم روزگار چشیده... »

توی همین خیالات سیر می کردم که دیدم جوانی برخاست. نگاهم با بی اعتنایی تعقیبش می کرد که رفت پشت تریبون. نگاه دیگران هم پر بود از انکار و تعجب. به خودم گفتم: «آخر این چرا... ؟! »

با شور و حال حرف می زد. باران کلمات، چنان دلنشین بر لبانش مترنّم بود که زمان چونان گهوارۀ آرامشی می  نمود. هر کلمه که می گفت می قاپیدم. گذشت زمان برایم از بین رفته بود. دو ساعت سخنرانی، انگار چند دقیقه هم طول نکشید!

موج صلوات که در فضای روحانی محفل ما طنین انداز شد و خطیب جوان نشست، لبخندی شیرین بر لبان احساس جمع نشاند. حال خوشی بهم دست داده بود. از دوستی پرسیدم: «راستی، این کی بود؟! »

گفت: «فرمانده لشگر هفده علی ابن ابی طالب (ع)، مهدی زین الدین

و آن وقت «آقا مهدی» مثل پیچکی سبز در نگاهم قد کشید و اوج گرفت!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:31 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابوالفضل جهانشاهی می گوید:

 

در عملیات والفجر چهار، ما جمعی گردان روح الله بودیم. یک روز گفتند فرمانده لشگر می خواهد بیاید بازدید خطّ ما.

صورت هایمان سیاه و لباسهایمان خاکی بود، حالمان حسابی گرفته بود. پیش خودمان فکر می کردیم حالا فرمانده لشگر با لباسی تمیز و اتو کرده می آید...

وقتی آقا مهدی آمد، اصلاً باورمان نشد. یعنی فرمانده لشگر همین است. درست مثل خودِ ما؛ ساده، با سر و وضع خاکی و ...

سادگیش خیلی به دلم نشست!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 10:10 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 غلامرضا یعقوبی می گوید:

 

آقا مهدی را اسماً می شناختم. می دانستم فرمانده لشگر است، اما هنوز ندیده بودمش.

بعد از عملیات خیبر بود که همۀ يگانهای پدافندی لشگر هماهنگ شدند تا همزمان یکی از مناطق دشمن را بکوبند. من مسولیت یکی از قبضه های آتش بار را به عهده داشتم. سه تا از بچه های وظیفه هم همراهم بودند.

گرم کار بودیم که متوجه شدم یک نفر ایستاده، دارد نگاهمان می کند. کم کم آمد جلوتر، درست روبه رویم، گفت: «برادر، کجا را زیر آتش دارید؟»

«به ما نگفتند بگویید.»

گفت: «نگفتند بگویید، یا گفتند نگویید ؟!»

«نگفتند بگویید.»

«حالا نمی شود به ما بگویید ؟!»

و شروع کرد به خندیدن. فکر کردم ما را دست انداخته. گفتم: «به شما نرسیده ...»

دیگر چیزی نگفت، عصبانی هم نشد. باز ایستاد به نگاه کرد. چند لحظه که گذشت، گفتم: «اصلاً شما به چه حقی آمده اید اینجا ؟!بفرمایید بروید.»

باز چیزی نگفت. فقط نگاه می کرد. به بچه ها گفتم: «این آقا را ردش کنید برود.»

یکی بهش تشر زد. آن یکی چشم غرّه رفت. باز هم چیزی نگفت. راه افتاد طرف قبضه های دیگر.

پاسداری که از دور ناظر این صحنه بود، آمد جلو.

«فلانی! می شناختیش ؟!»

«نه.»

«چی بهش گفتی؟»

«هیچی، به سربازها گفتم ردش کنند برود.»

«می دانی که بود؟»

«نه!»

«مهدی زین الدین که می گویدن این بود!»

عرق سردی نشست بر پیشانیم. دلم لرزید. بدنم سست شد. دستپاچه به بچه ها گفتم: «قبضه را آمادۀ شلیک کنند.»

بعد دویدم طرفش؛ شرمنده و خجل. چشمش افتاد بهم. انگار خودش قضیه را فهمید. گفتم: «حاج آقا! تشریف بیاورید تا برایتان...»

«خیلی ممنون، دستتان درد نکند. همان که «گفتند نگویید» درست است!»

و شروع کرد به خندیدن

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

 

 

عاشقان را نام معنایی نداشت

عاشقی گر٬ حسن نیت بایدت

عاشقان را "اين منم" معنا نداشت

عاشقي گر٬ سجده بر خون بايدت

 عاشقان را ادعا معنا نداشت

عاشقی گر٬ بی ریایی بایدت

(شعر از وبلاگ دفاع مقدس)

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 23:52 | لینک ثابت |
بسم الله الرحمن الرحیم
 
یادداشت محمد خامه یار در مورد شهید زین الدین به مناسبت سالگرد ایشان بسیار زیبا و خواندنی است. امیدوارم استفاده کنید.
 
 
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد مهدى زين الدين
هنوز فرمانده منى!

اين چند سطرى كه براى تو مى نويسم واگويه هايى است كه در سال هاى فراق شراره جانم مى شود.
هر وقت خسته مى شوم، اينجا مى آيم، به زيارت مزارت، لحظه هايى ميهمان زلال اشك مى شوم. مثل همه زائران ديگر، مثل همه آنها كه تو را نديده اند ولى چشمانى بارانى دارند.
بگذار تا بگويم. باران تنها در سكوت تنهايى من مى بارد. هر چند احساس غريبى دارم وقتى نگاهم از تو دور مى شود. وقتى مى آيم سفره دل را تنها پيش تو پهن مى كنم، شايد روزى زخم عميق روحم را التيام بخشى!
پائيز هميشه براى من فصل دلتنگى است.
هنوز هم فرماندهى تو جان مرا به تسخير كشيده است و در اين روزمرگى زندگى ام هر از چند گاهى مرا به ميهمانى محفل اشك خدا فرامى خوانى. مى نشينم كنار سنگفرش مزار تو و در روند سال هاى عمر گذشته خود غرق مى شوم. ياد سال هاى دور مى افتم كه همچون ابر بهارى گذشت! ولى هرگز خاطرات آن دوران را نمى شود به فراموشى سپرد. خاطرات، ذهنم را از وجود پاك تو سرشار مى كنند. من بزرگ شده همان خيابانى هستم كه تو چند صباحى بيشتر در آن به رسم ما زندگى نكردى. آن روز فاصله خانه و نانوايى را طى مى كردم كه تو مثل يك شهروند بى نام و نشان در حاشيه خيابان ايستاده بودى براى سوار شدن ماشين و جابه جا كردن وسيله اى از وسايل زندگى، نمى دانم ده ها ماشين از مقابل چشمان تو رژه رفتند و عبور كردند و بى اعتنايى خود را رقم زدند، غافل از اين كه تازه از جبهه بازگشته اى و فرماندهى لشكر را عهده دار هستى و آن ماشينى كه در آن سوى خيابان ، پارك شده و زير غبار مانده در اختيار توست... ولى متعلق به بيت المال است كه عطايش را به لقايش بخشيده اى!
از اين داستان ها در سراسر زندگى تو زياد سراغ دارم، يا برايم حكايت كرده اند يا خود شاهد آن بوده ام.

مزار شهید زین الدین

 هنوز كسى نمى تواند اشك هاى بى مهارم را ببيند، اينجا دلم براى همه چيز بهانه مى گيرد و تازه ياد گرفته ام بى صدا گريه كنم. نه به خاطر اين كه تو نيستى به خاطر خوبيهايت كه دل همه بچه هاى لشكر على بن ابيطالب (ع) و دل همه همرزمان تو را ربوده است.
گريه براى تو بهانه نمى خواهد، بگذار صادقانه بگويم دل شكسته ام. بيزار از خود و از سياهى هاى زندگى ام و براى بودن تو هزاران نشانه مى بينم.
به ياد دارى، وقتى مؤذن صداى صلا سر مى داد، همه وجود تو سراسيمه خدايى مى شد و در صف نماز به دنبال چيزى بودى كه در فراسوى مرزهاى ناپيدا دنبال آن مى گشتى.
تو را قبل از هر عمليات ديده بودم كه برو بچه هاى لشكر تو را نه در حلقه محبت خود كه بر سر شانه ها مى نشاندند و فرياد مى زدند: «فرمانده آزاده، آماده ايم آماده.»
و حالا همين سنگفرش هايى كه مزار صاحبان اين تصاوير را در احاطه خود دارند و در كنار تو آرام و در خلوت سكوت خفته اند، به ياد مى آورم كه در شب هاى هر عملياتى با تو چه سان پيمان مى بستند.
تو را خوب مى شناسم با همه مهربانى هايت و حال به وسعت انديشه تو فكر مى كنم كه مى گفتى: ما بايد به تكليف خود عمل كنيم. چه پيروز شويم چه شهيد...
و تو چه خوب به تكليف خود وفادار ماندى. تو دست مرا بگير و مرهون محبت خود كن.

                                                                                                                محمد خامه يار
منبع:
 
 
نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:57 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

در جستجو  اینترنتی، به نوشته ای از سردار مهدي مهدوي نژاد فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) به مناسبت سالگرد شهادت شهید زین الدین برخوردم. با اینکه وقتش گذشته ولی دارای اطلاعات خوبی راجع به شهید زین الدین است:

 

درست 23 سال از شهادت آقا مهدي زين الدين فرمانده لشكر خط شكن و هميشه پيروز 17 علي بن ابي طالب(ع) مي گذرد، فرماندهي كه بر قلب ها فرماندهي و قلب ها را تسخير كرد، آن سال كه امروز پس از سال هاي سال همه از مهرباني و مدارا، اقتدار و شجاعت او سخن به ميان مي آورند. آقا مهدي فرماندهي بود كه نيروهاي لشكرش هميشه به او افتخار مي كردند و صميمانه به او وفادار بودند. آن روزها آقاي مهدي لشكري را فرماندهي مي كرد كه نيروهايش از استان هاي قم، مركزي، سمنان، قزوين و زنجان گردهم آمده بودند. همه به او عشق مي ورزيدند و امروز هم خاطرات و تصاوير او زينت بخش محفل انس آنان است، آنچه كه درپي مي آيد حاصل گفت وگو با سردار مهدي مهدوي نژاد فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) است كه در آستانه سالگشت شهادت او تهيه شده است كه با هم مي خوانيم:
- اولين آشنايي شما با آقا مهدي ؟
بعداز عمليات محرم و رمضان، زماني كه از كردستان به جنوب آمدم، در منطقه دشت عباس به اتفاق چند نفر از دوستان به صورت غيررسمي خدمت ايشان رسيديم. در پاسگاه زيد، سردار شهيد اسماعيل صادقي به من گفت شما بمانيد تا بعداز ظهر آقا مهدي مي آيد و من ايشان را ملاقات كردم.
- در آن زمان چه سمتي داشتيد؟
شهيد زين الدين فرمانده لشكر بود و من را به عنوان فرمانده گردان معرفي كرد.
- اسم گردان شما؟
امام سجاد(ع)
- بچه هاي قم بودند؟
بله.
- مدت آشنايي شما با آقاي مهدي؟
- تقريبا دوسال
- در كدام عمليات نيروي ايشان بوديد؟
من بعداز خط پدافندي در عمليات والفجر 3، در منطقه مهران، والفجر 4 و عمليات خيبر.
اصلا احساس ولايتي كه او بر ما داشت حتي اگر افرادي از لحاظ تشكيلات هم از او بالاتر بودند آن نفوذ كه ايشان داشت خيلي از مسائل را تحت تأثير قرار مي داد حتي بعداز جنگ ما متوجه اين موضوع شديم.
- آن زمان لشكر 17 چه تعداد نيرو داشت؟
به طور متوسط 6 تا 7 گردان پياده و گردان رزم و خدمات
- يعني چند هزار نفر نيرو؟
نيروهاي لشكر چهار تا پنج هزار نفر بودند.
- فكر مي كنيد اگر شهيد زين الدين فرمانده نبودند فرد لايق تري به جاي ايشان وجود داشت؟
به هيچ وجه چنين تصوري نمي كنم. نه تنها من بلكه هيچكس فكر نمي كرد كسي بهتر از او باشد.
فاصله آقا مهدي با ديگران خيلي زياد بود ضمن آنكه نيروهاي آماده لشكر بسيار زياد بودند اين فاصله، فاصله بسيار زيادي بود!
- امتياز آقا مهدي در چه بود؟
مهمترين مساله اخلاص ايشان و نفس پاك او بود، وقتي صحبت مي كرد كاملاً دلنشين بود. امروز وقتي نوار سخنراني آقا مهدي را گوش مي كنيد هنوز خيلي از آن هايي كه با او مانوس بودند بلافاصله شروع مي كنند به اشك ريختن يعني هنوز از سال 62 تا الان كه 24 سال مي گذرد وقتي صحبت ها پخش مي شود تاثيرگذار است كه به نظرم عامل اصلي آن اخلاص است.
از نظر مديريتي با توجه به سني كه داشت رشد خوبي كرده بود و اين به خاطر محيط خانوادگي بود كه باعث شد از ايشان يك شخصيت ممتاز به وجود بياورد. هر چه از عمر او مي گذشت درخشش او بيشتر مي شد. بعضي حداقل چند سال اختلاف سني داشتند. فرماندهان گرداني مثل شهيد ساعدي، شهيد رستم خاني آدم هايي مقتدر، شجاع و توانمند بودند ولي وقتي به آقا مهدي مي رسيدند و احساس مي كردند جميع جهاتي را كه بايد يك فرمانده داشته باشد را آقا مهدي دارد و مشكل را راحت و روان حل مي كرد و تفهيم مي كرد.
- آقا مهدي چند ساله بود؟
25 سال داشت.
ويژگي مديريتي ايشان چه بود؟
كلان نگري و ترجيح دادن كل به جزء، فكر كردن در مورد كليت جنگ. و اين باعث شده بود تمام مسايل و مشكلات را به جان و دل بخرد. از طرفي در بعضي مسايل بسيار حساس مي شد مثلاً براي چك كردن يك راهكار آن قدر وقت داشت كه تعجب مي كرديم. نگاه جامعي به نيروها مي گذاشت همه را از خود مي دانست و اگر به استان هايي كه در زمان جنگ در لشكر نيرو داشتند برويد مي بينيد تصوير آقاي مهدي را بزرگ كرده و در خانه هايشان نصب كرده اند.
- جاذبه او بيشتر بود يا دافعه؟
همان طوري كه شهيد مظلوم آيه الله دكتر بهشتي فرمودند جاذبه در حد اعلي، دافعه در حد ضرورت، احساس مي كرديم هر فردي به او نزديك مي شد در قلب او نفوذ مي كرد و دوست داشت آقا مهدي را ببيند و با او صحبت كند.
چهره اي دوست داشتني داشت، برخورد، صحبت كردنش خوب بود،در برخوردها اگر احساس مي كرد وبايد برخورد كند قاطع بود.
اگر از شهري نيرو مي آمد وقتي به او مي رسيدند با آنها طوري برخورد مي كرد كه انگار او اهل آن شهر است. او به روحاني ها خيلي علاقه نشان مي داد حتي دست آنها را مي بوسيد كه ما تعجب مي كرديم.
در عمليات والفجر 4 وضعيت خوبي نداشتيم. زماني كه در جنگ ،دوران نبرد تن به تن و استفاده از نارنجك دستي متداول گشته بود آقا مهدي پشت بيسيم وقتي از او پرسيدم شما وضعيت ما را مي دانيد گفتند بله مي دانم شما بايستيد كسي حق ندارد سستي كند.
اگر مي ديد كسي با خودرو يا موتور سيكلت با سرعت مي رود خودروي او را متوقف مي كرد و تذكر مي داد كه بيت المال است!
- آخرين باري كه ايشان را ديديد كي بود؟
سال 1363 آخرين بار در مهاباد وقتي لشكر براي عمليات آماده شده بود. آقا مهدي آمده بود به هر جا سر مي زد و وضعيت بچه ها را چك مي كرد و درگردان سركشي مي كرد و از بچه ها سؤال مي كرد.
-چه وقتي خبر شهادت ايشان را به شما دادند؟
من شهيد صادقي را ديدم به من گفت: آماده شويد براي حضور در جلسه در اروميه. رفتيم اروميه. كسي خبر نداشت، غيرمنتظره بود يكباره ديديم جنازه ايشان را آوردند. تعجب كرديم. آن وقت همه فكرها مشغول جنگ بود فكر نمي كرديم آقا مهدي شهيد شده باشد.

شهید زین الدین


-شيرين ترين خاطره از آقا مهدي ؟
او به ما خيلي لطف داشت. در منطقه عملياتي جفير گردان ها داشتند آموزش مي ديدند، در بين آنها به من گفت رانندگي بلدي؟ گفتم بله. گفت ماشين را بياور برويم و من افتخار كردم كه راننده ايشان باشم.
كنار دژباني پشت سر ايشان نماز خوانديم كه براي من خيلي دلنشين بود.
از ديگر لحظات بياد ماندني عمليات والفجر 4بود. وقتي برگشتم خيلي خسته بودم. عمليات طوري بود كه شهداي زيادي داشتيم، ارتفاع بلندي بود و او از آنجا عمليات را هدايت مي كرد من زماني كه دو تا از بي سيم چي ها شهيد شده بودند وقتي به بالاي ارتفاع رسيديم، آقا مهدي بلافاصله از سنگر بيرون آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت خسته نباشي، خدا قوت. من احساس مي كنم هنوز آن صحنه برايم دلنشين است.
-اگر آقا مهدي در ميان ما بود چه مسئوليتي داشت؟
رشد افراد را خيلي نمي توان به طور قطع معلوم كرد. آقاي احمدي نژاد كه زمان جنگ از نيروهاي آقا مهدي به شمار مي رفت الان رئيس جمهور است، اين است كه نمي شود اتفاقات را پيش بيني كرد.
آقا مهدي ظرفيت بالايي داشت و همسنگران او هم مثل شهيد احمد كاظمي درخشش عجيبي داشت يا سردار قاسم سليماني كه همطراز آقا مهدي بود الان موفق هستند.
-آيا مي تواند الگوي خوبي براي جوانان باشد؟
بله. نوع تحصيلات دانشگاهي و حوزوي، ازدواج، مديريت و اخلاق و وظيفه شناسي و كاركردن او همه و همه براي جوانان الگوست. او توانست در جواني يك لشكر را فرماندهي كند.
صلابت و اقتدار او براي همه درس بود. او وقتي از جبهه برمي گشت به خانواده هاي معظم شهدا سركشي مي كرد.
-بعد تعبدي ايشان چگونه بود؟
وقتي آقا مهدي به جلسات مي آمد، با دعاي فرج شروع مي كرد. او چهره معنوي داشت و سخنراني هاي او پشتوانه روايي و حديثي داشت، يعني صحبت هايش با حديث و روايات بود. به علماء احترام زيادي قائل بود. به محض اينكه اعلام مي شد آقا مهدي مي خواهد صحبت كند تمام حسينيه لشكر مملو از جمعيت مي شد.
هرچه شبهاي عمليات نزديك تر مي شد بچه ها به فرماندهانشان علاقمندتر مي شدند ولي علاقه به آقامهدي خيلي ويژه بود.
-بهترين جمله در مورد آقا مهدي ؟
احساس مي كنم عزيزي بود كه در مكتب امام(ره) توانست در بوته آزمايش و مشكلات، همه ما را در آن برهه از زمان عزيز نگه دارد.

منبع : روزنامه کیهان
يكشنبه 27 آبان 1386 - 7 ذيقعده 1428 - 18 نوامبر 2007 - سال شصت و چهارم -شماره 189521


 http://www.khameyar.blogfa.com/post-42.aspx

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 16:42 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عباس منشی زاده می گوید:

 

تازه از بیمارستان آمده بودم بیرون. وقتی برگشتم منطقه، بچه ها تپه ای را گرفته بودند. یکی از بچه ها گفت: «فرماندۀ لشگر دستور داده است کسی روی خط الرأس نرود.»

شب همانطور که با لباس شخصی خوابیدم. صبح، خواب آلود و خمار از سنگر زدم بیرون. آفتاب حسابی پهن شده بود. ناگهان چشمم افتاد به جوانی کم سنّ سال. کلاه سبزِ کاموایی سرش بود و لباس زرد کره ای تنش. با دوربین روی درختی در خطّ الرأس مشغول دیدبانی بود.

این را دیدم، انگار با پتک زده باشند توی سرم. از حرص سرش داد کشیدم: «آهای! تو خجالت نمی کشی؟! بیا پایین ببینم!»

یکباره دست از کار کشید. نگاه کرد به سر تا پایم؛ یک نگاه پرمعنا. گفت: «چیه اخوی؟»

«می خواهی خودت را به دشمن نشان بدهی؟ نمی گویی با این کار جان جند نفر به خطر می افتد؟!»

چند لحظه مکث کردم.

«هر کاره ای که هستی باش، مگر برادر زین الدین دستور نداده کسی روی خطّ الرأس نرود، تو رفتی آن بالا چکار؟!»

«خیلی عصبانی هستی؟!»

«باید هم عصبانی باشم. صد و هشتاد نفر بودیم که همه شهید شدند.»

تامل کرد. گفت: «از کدام گردانی؟»

«گردان ضدّ زره»

«خسته نباشید! بچه تهرانی؟»

«بله.»

«جزو همان ده، پانزده نفری که ...»

داشت سوال پیچم می کرد. یکهو عصبانی شدم.

«شلوغ بازی نیاور، بیا پایین! اگرهم کاری باشد بچه های اطلاعات عملیات خودشان انجام می دهند.»

سر و صدا که بالا گرفت، بچه های دیگر هم از سنگر زدند بیرون. همین که از درخت آمد پایین، یکی از بچه های قم شروع کرد به بوسیدن او و ابراز محبت. بعد خودش آمد طرفم، پیشانی ام را بوسید، گفت: «خسته نباشید، بچه های شما خوب عمل کردند!»

وقتی خواست برود، دستم را محکم فشرد، با خنده گفت: «اخوی! مواظب خودت باش!»

من هم با حالت تمسخر گفتم: «بهتره شما مواظب خودت باشی!»

او هم خنده ای کرد و رفت.

وقتی رفت، به آن برادر قمی گفتم: «فلانی! این کی بود که بوسیدیش؟!»

گفت: «نفهمیدی؟»

گفتم: «نه.»

گفت: «آره، همین بود که هر چی از دهانت در آمد به او گفتی!» (یعنی شهید زین الدین – توضیح از خادم الشهدا)

ناباورانه دویدم دنبالش، اما رفته بود.

هر وقت یاد این صحنه می افتم، احساس می کنم که در برابر آن کوه صبر، یک قلّه شرم بر دوشم مانده است.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 0:6 | لینک ثابت |
بسم الله الرحمن الرحیم

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي‏ (فجر : ۲۷ تا ۳۰)

هان این نفس مطمئنه به سوی پروردگارت که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است، بازگرد و در زمره بندگان من در آی و به بهشت من وارد شو.

محرم چقدر منتظران، منتظرت بودند و چقدر به سرعت می گذری. چقدر دوستدارانت دوستت دارند و چقدر تهران با تو زیباست. چقدر زیباست تکیه ها و پرچم ها و چقدر زیباست گریه گریه کنندگانت.

دیگر نمی توانم بنویسم

 

جامه یاران سیاه و محفل و پرچم سیاه              آری آری این سیاهی یادگار زینب است

 

کربلا

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسین رجب زاده می گوید:

 

قبل از شروع عملیات والفجر چهار عازم منطقه شدیم و به تجربۀ در خاک زیستن، چادرها را سرپا کردیم. شبی برادر زین الدین با یکی دو تای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می کردند. من خواب بودم که رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خیلی تاریک بود. چهره ها به خوبی تشخیص داده نمی شد. بالاخره بیدار شدم. رفتم سر پست.

مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی که می گویند یک چرت خوابیدن در آن با کیف یک عمر بیداری برابری می کند؛ دو تا چهار نیمه شب!

لحظات به کندی می گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» که باید پست بعدی را تحویل می گرفت. تکانش دادم. بیدار که شد، گفتم: «ناصری! نوبت توست، برو سر پست!»

بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینکه چیزی بگوید، پاشد رفت. من هم گرفتم خوابیدم.

چشمم تازه گرم شده بود که یکهو دیدم یکی به شدت تکانم می دهد.

«رجب زاده! رجب زاده!»

به زحمت چشم باز کردم.

«ها... چیه؟!»

ناصری سراسیمه گفت:

«کی سر پُسته؟!»

«مگه خودت نیستی؟!»

«نه! تو که بیدارم نکردی!»

با تعجب گفتم: «پس اون کی بود که بیدارش کردم؟!»

ناصری نگاه کرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرماندۀ لشگر!»

حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم.

«جدی میگی ؟!»

«آره!»

چشمانم به شدت می سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می گفت. خود آقا مهدی بود. یک دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذکر می گفت. تا متوجه مان شد، سلام کرد. زبانمان خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار کرد اسلحه را ازش بگیرد. نپذیرفت. گفت: «من کار دارم، می خواهم اینجا باشم!»

مثل پدر مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جای ناصری پست داد.

 

تسبیح

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 21:15 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ادامه :

 

در همین لحظه منوّر زدند. دستم را که پیش روی گرفتم. دیدم خون نیست. لایه سیاه رنگی است که خمپاره چسبانده به سینه ام. خزایلی با شیطنت دست زد به سینه ام، لایه ها را مالید به صورتم، با خنده گفت: «عجب خون سیاهی!»

هر دو شروع کردیم به خندیدن. چیزی نگذشت که یک گلوله دیگر کنارمان فرود آمد، پشت سرش هم گلوله بعدی، که من به طرف زمین پرت شدم و ترکشی هم روی باسنم نشست. خزایلی و دل آذر هم کاملاً دستپاچه شده بودند. حرفهایش را می شنیدم ولی نای جواب دادن نداشتم. خزایلی آمد بالا سرم.

«محمود! چطوری؟!»

با زحمت گفتم: «خوبم، احمد!»

بی سیم زدند به آقا مهدی. فوراً آمبولانسی رسید، مرا برد عقب. توی اوژانس چند تا آمپول بهم زدند و زخمم را پانسمان کردند. صبح که بیدار شدم، حالم بهتر بود. سرم اما سنگینی می کرد. هنوز گیج بودم. حرفهای مسؤولین بهداری را می شنیدم که می گفتند: «باید به عقب اعزام شود ...»

نگزان حال خزایلی بودم. هیچ دوست نداشنم ببرندم عقب. احساس می کردم حالم خوبی است و می توانم برگردم سرکار. کمی که گذشت، به بهانه ای از اورژانس زدم بیورن. یکی پرسید:« کجا؟!»

«هیچ ج، می خواهم آبی به صورتم بزنم.»

«چرا با پوتین، بیا دمپایی بپوش؟!»

«همین جوری راحتم.»

آهسته رفتم دستشویی، نشستم و بند پوتین را قشنگ بستم و گفتم: «یک، دو، سه» و از پشت اورژانس زدم به چاک. رفتم سر جاده. یک تویوتا داشت رد می شد. دست تکان دادم،ایستاد.

«اخوی! کجا؟»

«خط.»

«از چاهر راه حاج همیت هم رد می شی؟!»

«آره، بیا بالا!»

نشستم بغل دستش. راه افتد. کمی که رفتیم، چشمش افتاد به شلوار خونی ام.

«تو مجروحی ؟!»

«هی ...»

«قضیه چیه؟»

«راستش از اورژانس جیم شدم. می خواهم به یگان خودم بروم، بچه ها شدیداً به من احتیاج دارند.»

آن برادر خیلی دعایم کرد. گفت: «اما شاید خاطرناک باشد. بروید عقب بهتر است.»

«نه زخمم عمیق نیست. فقط یک مقدار سرم گیج می رود.»

 

بچه ها که مرا دیدند، حسابی خوشحال شدند. ریختند رو سرم، شروع کردند به ماچ و بوسه. به آقا مهدی هم خبر دادند که اسماعیلی گنجه حالش خوب است. برگشته.

آقا مهدی مرا خواست، رفتیم. از دیدنم خوشحال شد. لبخند رضایت فرمانده انگار تمام درد و خستگی را از تنم بیرون کرده بود!

 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه :

 

ساعت حدود یک نیمه شب بود که راه افتادیم. رفتیم تا نزدیکی های خط خودمان. عراقی ها تا زوزۀ ماشن ها را شنیدند شروع کردند به ریختن آتش. هنوز جایی که باید، نرسیده بودیم که پذیرایی جانانه ای ازمان کردند.

برادر خزایلی گفت: «محمود! آیه "و جعلنا" را بخوان!»

گفتم: «بلد نیستم.»

گفت: «پس من بلند می خوانم. تو تکرار کن!»

گفتم: «حالا این آیه چه خاصيّتی دارد؟!»

گفت: «آیه ای است که پیغمبر اسلام در جنگ ها به نیروهایش می گفت بخوانید تا دشمن کور شود و شما را نبیند...»

گفتم: «خوب! اگر اینطور است که ما هم می خوانیم تا دشمن کور شود و خیال ما راحت شود!»

گفت: «محمود! این آیه را دست کم نگیر! خیلی مقدس است خیلی ها به این اعتقاد دارند...»

رو کردم به احمد، گفتم : «خوب، حالا بخوان!»

شروع کرد: «و جعلنا من بین ایدیهم ... فاغشيناهم ...»

من هم کلمه به کلمه با او تکرار کردم تا رسید به «فاغشیناهم». این کلمه چون خیلی برایم تازگی داشت، در دهانم نمی چرخید. بلند گفتم: «خدایا! من که نمی توانم بگویم. ولی همین که خزایلی می گوید!»

خزایلی غش غش شروع کرد به خندیدن. بعد خیلی شمرده و بلند گفت: «فَ أَغْ شَيْ نا هُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُون»

خلاصه به هر جان کندنی بود گفتم و رفتیم جلو. حالا درست پای خاکریز خودمان بودیم. طبق توجیه آقا مهدی خاکریز خودمان را شکافتیم، رفتیم طرف عراقی ها. همین که شروع کردیم، منوّر زدند، منطقه مثل روز روشن شد. گلوله های جور واجور مستقیم به سمت ما می آمدند، اما وقتی به ما می رسیدند راهشان را کج می کردند. دهانم از تعجب بازمانده بود. توی دلم گفتم: «مثل اینکه خزایلی راست می گفت!»

دلم قرص شد. سرم را انداختم پایین، شروع کردم به کار. وقتی بیل لودر و بلدوزر را به زمین زدیم باید گاز شدیدی می دادیم تا دستگاه با قدرتی که می گیرد بتواند خاک ها را راحت جا به جا کند. مقداری کندم، دیدم انگار خاک ها سنگ شده اند و بلدوزر قدرت کندنشان را ندارد. در یک لحظه دو فکر متفاوت به ذهنم رسید؛ گفتم: «یا پنجاه متر می روم عقبل و از آنجا خاک جمع می کنم، می آورم روی این خاک ها می ریزم، یا زیر دستگاه را چال می کنم.»

گلوله ها شدیداً دور و برمان فرود می آمدند. یک لحظه دستگاه را خاموش کردم، سریع خودم را به برادر رحیمی مسؤول مهندسی – رزمی لشگر که فاصلۀ کمی با ما داشت. قضيّه را که برایش تعریف کردم، گفت: «شما زیر پای خودتان را چال کنید.»

جَلدی آمدم و شروع کردم. من خاک بر می داشتم، خزایلی هم یک شب نما گرفته بود دستش، بهم علامت می داد و راهنمایی می کرد که خاک را چه قدر بکنم و کجا بریزم.

مقداری که کار کردیم، برادر جواد دل آذر آمد، گفت: «آقای رحیمی دو سه تا از بچه های اطلاعات – عملیات را که توی یک سنگر استراحت می کردند و با ما هماهنگی نکرده بودند، مجروح کرده است. آمبولانس همه شان را برده است.»

خزایلی وقتی دید دل آذر آمده، پرید بالا، شب نما را داد دستش. او هم شروع کرد به علامت دادن. در همین هنگام خمپاره ای خورد جلوی بلدوزر. من روی سینه ام احساس سردی کردم. حدس زدم ترکش خورده ام.دستگاه را نگه داشتم، دست گذاشتم روی سینه ام. خزایلی گفت: «چی شده؟»

«انگار ترکش خوردم.»

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:50 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمود اسماعیلی گنجه می گوید:

 

در منطقه عملیاتی خیبر، ما در واحد مهندسی – رزمی کار می کردیم. سر و کارمان با لودر و بلدوزر بود. یک روز شهید مهدی زین الدین بچه های مهندسی را خواست به ستاد فرماندهی. دیدم آقا مهدی اخمهایش تو هم است. با خنده گفتم: «حاج مهدی! باز چی شده؟!»

خیلی جدی گفت: «بچه ها! محوری هست که یک زاویۀ نود درجه از این محور باز است. تانک های عراقی ماشین ها و آمبولانس های ما را رحت در این محل شکار می کنند. شما باید یک خاکریز بلند آنجا بزنید. این کار آن قدر مهم و حیاتی است که اگر تمام بچه های مهندسی هم در آنجا به شهادت برسند، باید این خاکریز زده شود!»

راستش حرف شهادت که شد، کمی جاخوردیم. رو کردم به آقا مهدی: «آنجا فاصلۀ ما با خط عراق چقدر است؟!»

«حرف فاصله را نزن. خیلی نزدیک، حدود هفتاد تا صد متر.»

«خوب! این مأموریت را حالا کی باید انجام بدهد؟»

«نمی دانم، ولی هر کی برود صد در صد یا شهید است یا مجروح ...»

برادر خزايلی (که بعد ها شهید شدند) پرید توی حرف ما، گفت: «حاج مهدی! من و اسماعیل گنجه می رویم!»

گفتم: «احمد! اگر تو می خواهی بروی، برو، من نیستم!»

«نه، من و تو با هم از قم آمدیم، با هم کار کردیم، این آخرین مأموریت را هم باید با هم تمام کنیم.»

با تردید گفتم: «پس باید فکر کنم.»

آقا مهدی و خزایلی که مشغول صحبت شدند. با خودم گفتم اگر من نروم، دیگری می رود. مگر خون من از او رنگین تر است؟ اگر قرار است به شهادت برسیم، باشد ...

بلند گفتم: «می آیم!»

علی رحیمی هم اعلام آمادگی کرد. فردا شب برادر جواد دل آذر (که بعد ها شهید شدند) آمد دنبالمان، رفتیم. ما را برد پیش شهید زین الدین، توی سنگر. آقا مهدی نقشه ای را زد سينۀ دیوار، گفت: «شما باید طبق این نقشه وارد عمل شوید.»

گفتم: «حاج مهدی! ما نقشه سمران نمی شود. بهتر است خودتان ما را ببرید منطقه و توجیه کنید.»

گفت: «اشکالی نیست.»

سوار موتور شدیم، رفتیم تا رسیدیم به خاکریزهای خودمان. پیاده که شدیم آقا مهدی شروع کرد به توجیه منطقه.

«اینجا خاکریز خودمان است. وقتی آمدید، اول این خاکریز را بشکافید، از آن رد شوید و بروید سمت عراقی ها...»

گفتم: «یعنی شما می گویید منطقه ای که ما باید کار کنیم جلوی عراقی هاست؟!»

«بله، هیچ نیرویی جلوی شما نیست.»

گفتم: «اگر بخواهیم اینجا کار کنیم، احتیاج به یک سری نیرو داریم.»

«چه نیرویی؟!»

«سه چهار تا آر پی جی زن، چند تا تیربار چی و تک تیر انداز که جلوی ما باشد تا اگر عراقی ها خواستند حمله کنند، این نیروها مشغولشان کنند و بتوانیم دستگاه ها را عقب بکشیم.»

گفت: «فکر خوبی است!»

همان لحظه بی سیم زد، یک دسته از بچه های گردان حضرت ابوالفضل (ع) آمدند، کمین هایی را جلوی ما ترتیب دادند.

ما آمدیم عقب، رفتیم سر وقت دستگاه ها. روشنشان کردیم تا گرم شوند. به آقا مهدی گفتم: «اگر منوّر زندن چکار کنیم؟!»

«بهتان گفتم که، فاصلۀ شما با عراقی ها بسیار کم است. لودر هم دستگاه بزرگی است، شما را به راحتی می بینند. خلاصه خود می دانید، هر کار که می خواهید بکنید!»

بالاخره رفت، ما هم شام خوردیم، استراحتی کردیم و آمدیم پیش دستگاه ها.

برادر خزایلی گفت: «محمود! راه بیفت!» و خودش پرید بالا

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 23:52 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سه شنبه 20 آذر در تالار بزرگ کشور، همایش تجلیل از شیخ جعفر مجتهدی (ره) برگزار شد که بسیار مراسم جالب و خوبی بود و در آن آقایان رضوی کشمیری، گرمارودی و فاطمی نیا صحبت کردند و از خاطرات و کرامات و دیدار هایشان با این عارف عظیم الشان سخن گفتند. خاطرات بسیار آموزنده و جالبی که می توانید بعضی از آنها را در کتب لاله ای از ملکوت و در محضر لاهوتیان (دو جلد) بخوانید. ولی تعجبم از این است که چرا جناب مجاهدی نویسنده کتاب در محضر لاهوتیان را در مجلس ندیدم و ایشان سخنرانی نکردند.

می توانید زندگی نامه، عکس ها و برخی خاطرات آموزنده این عارف بزرگ را در سایت صالحین شیعه (اینجا) بخوانید.

عکس های این همایش را هم می توانید از خبرگزاری فارس (اینجا) و خبرگزاری ایکنا (اینجا) و آژانس عکس سوره (اینجا) ببینید.

 

شیخ جعفر مجتهدی شهید زین الدین

 

به همین مناسبت به مطلبی که در کتاب در محضر لاهوتیان نوشته آقای مجاهدی آمده است و متناسب با وبلاگ شهید زین الدین است بسنده می کنیم:

 

آقای مجاهدی در صفحه 181 در جلد اول کتاب در محضر لاهوتیان چنین می نویسد:

 

«شخصاً شاهد بودم که حضرت آقای مجتهدی در طول سال های جنگ تحمیلی، با تنی چند از رزمندگان با اخلاص که عازم جبهه می شدند در ارتباط بودند، و هنوز بعضی از آنان که در قم سکونت دارند، خاطرۀ روزهای ملاقات را با آن مرد خدا فراموش نکرده اند.

مرحوم شهید زین الدین سردار رشید لشکر 17 علیّ بن ابیطالب (علیهم السلام) هنگامی که به جهت انجام کارهای ضروری از جبهه به قم می آمدند و چند ساعتی در قم بودند، از فرصت استفاده کرده به خدمت آقای مجتهدی می رفتند با ایشان خلوت می کردند و بعد با روحيّه ای مضاعف در جبهه های محل مأموريّت حضور می یافتند.»

(در اینجا لازم است از وبلاگ شهید رمه ای بخاطر اطلاع دادن از رابطه شهید زین الدین با شیخ جعفر مجتهدی تشکر کنیم.)

 

خوشا بحال آن شهیدانی که از اوقاتی که در جبهه هم نبودند بدین شکل استفاده می کرند و همانا لایق شهادت بودند.

 

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

در چند سالۀ جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتم، هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبۀ عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعداد خارق العاده.

اگر می دید کسی در مسؤولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسؤولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیّه مسؤولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحيّه کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.

 

 

محبوبیت آقا مهدی آن گونه نبود که به وصف در آید. اصلاً یک شعله عشق الهی از او در دل بچه ها زبانه می کشید.

در آن زمان سه استان زنجان، سمنان و مرکزی توی لشگر هفده نیرو داشتند؛ زنجانی ها می گفتند آقا مهدی از ماست. سمنانی ها می گفتند همشهری ماست و قمی ها هم. این، چیزی جز نمود عشق اتشین نبود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 10:45 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد محمدی می گوید:

 

موقعی که قرار شد برای دفع پاتکهای دشمن در جزيرۀ مجنون کانال حفر کنیدم، خود شهید زین الدین دوشادوش ما کار می کرد. با غروب آفتاب، کار کانال کنی شروع می شد تا اذان صبح.

گاه بخاطر آتش شدید دشمن، وضع آن قدر خطرناک می شد که ما به آقا مهدی التماس می کردیم که شما اینجا نمانید. اما ایشان با همان تبسّم همیشگی می گفت: «من هم مثل شما هستم، مگر فرقی می کند؟!»

خیلی وقت ها او تک و تنها به کار دیدبانی و شناسایی مواضع دشمن می رفت. یادم نمی رود یک روز سلاح دوربردی را با خودش آورد و گفت:

«اگر این مزدورها...»

اشاره کرد به نیروهای عراقی.

«... تکان خوردند، با این تکانشان بدهید!»

و این هنگامی بود که نیروهای دشمن بیرون سنگرها راحت تردّد می کردند. آن وقت خودش رفت پشت یک سنگر، شروع کرد به تیر اندازی؛ که چند تای اولشان را راهی جهنّم کرد. آن قدر خوب و دقیق از این سلاح استفاده می کرد که ما تعجّب می کردیم.

موقعی که خواست برود بهمان گفت: «اگر خواستند اذیتتان کنند به حسابشان برسید. اگر یک تیر به سویتان شلیک کردند، شما با دو تیر جوابشان را بدهید!»

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 21:49 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

در یکی از عملیات ها دشمن به پاتک سنگینی دست زده بود. از شهید زین الدین کسب تکلیف شد. مسوؤل بی سیم گفت به گردان های مربوطه هر چه سریع تر ابلاغ شود جلوی آنها را بگیرند. بی سیم چی شروع به رمز کردن دستور نمود. کار به کندی پیش می رفت که آقا مهدی فریاد زد: «آنچه را گفتم صریحاً مخابره کن!»

باز بی سیم چی از رمز دست برنداشت. ناگهان آقا مهدی بر افروخته از خشمی مقدّس، سراسیمه خود را به پی ام پی فرماندهی رساند، دهانی بی سیم مرکزی را گرفت و با صدایی که به تند شبیه بود، غرید: «از مهدی به تمامی واحد ها، از مهدی به تمامی واحد ها، از مهدی به تمامی واحد ها! دشمن حمله کرده هرچه سرع تر جلوی این کافرها را بگیرید.»

با مخابره شدن پیام، صدای اعتراض مسوؤل مخابرات از آن طرف سیم شنیده شد: «آقا شما که این قدر به رمز سفارش می کنید، چرا خود مرتکب «کشف» می شوید؟!»

و باز این آقا مهدی بود که با صلابت تمام استدلال می کرد: «دشمن خود می داند که به ما حمله کرده است، شما پیام را از چه کسی مخفی می کنید؟! این اوست که با تمام قوا به سوی ما می تازد و هر لحظه تعلّل از طرف ما او را به هدف شومش نزدیکتر می سازد!...»

از این استدلال محکم، موقعیّت شناسی دقیق و قاطعيّت شگرف در دل به او آفرین گفتم و بر خود بالیدم که فرماندهی این چنين داریم.

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 23:32 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

بعد از عمليّات «محرم» قرار شد لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) خط را تحويل یکی از تیپ ها بدهد. عصر در مقر مهندسی رزمی نشسته بودم که شهید زین الدین با سر و رویی غبار آلود از موتور پیاده شد. توی مقرّ کسی جز من ایشان را نمی شناخت. پس از سلام و علیک کنارم نشست.

«خوب آقا مهدی چه عجب!»

«آمدم احوالتان را بپرسم.»

«از بزرگواری شما تعجّبی نیست؛ اما شما چرا آمدید، پيک می فرستادید من می آمدم.»

«آمدم کمی درد دل کنیم»

به قدر تهيّه چای منتظرش گذاشتم. بزرگوارانه پذيرفت.

از همه جا گفت؛ از مشکلات خط، نیروهای گردان ها، تدارکات نیروها، شهادت بچه ها و ... می گفت: «قرار است خط را تحویل فلان تیپ بدهيم، می خواهم بچه های مهندسی را بفرستيد برایشان خاکریز بزنند.»

«شما خودتان که تمام این مدت را بدون خاکریز سر کردید. چه اصراری دارید برای زد خاکريز؟»

«بچه های ما سرد و گرم چشیده اند و میدان دیده به کمبود ها و مشکلات واقفند. گردان جدید جوان است و کم تجربه. این هم اولین مأموریتشان است. نمی خواهم در اولین قدم سر خورده شوند...»

مانند پدری مهربان برای واحدی دیگر دل می سوزاند. گفتم: راستش بچه ها در محوّطه مشغول خداحافظی اند. همه کفش و کلاه کرده اند تا پس از چند ماه با تاریک شدن هوا راهی اهواز شوند. با رفتن اینها هم، به جز من و راننده، دیگر کسی اینجا نمی ماند.»

با شنیدن این حرف برق شادی در نگاهش درخشید، گفت: «با این حساب می شویم سه نفر! تو که از رانندگی بلدوزر من خبر داری.»

«حرفی نیست. اگر شما بفرمایید امشب سه دستگاه ماشین پای کار آماده می کنم.»

 

 

این را گفتم و از او چند لحظه ای رخصت گرفتم. گفت: «من اینجا نشسته ام و کاری مهم تر از این دارم.»

رفتم سراغ بچه ها. آمدند. دور من و آقا مهدی حلقه زدند؛ همه با لباس های شخصی و ساکهای بسته و آماده. ابتدا آقا مهدی را خدمتشان معرفی کردم، سپس ماجرای خاکریز زدن را برای تیپ (...) بازگو نمودم. هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که دیدم ساکها یکی پس از دیگری از روی دوش ها به پايين سر خورد. ناگهان بغض ها ترکید و صدای گریه بلند شد.

چیزی نگذشت که برگ های مرخصی یک به یک در پیش دیدگان ناباور ما پاره شد و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» در فضا پیچید.

صبح که بدن مجروح تنی چند از آنان را از میدان آوردند، به سراغشان رفتم. به یکی گفتم: «شما که مرخص بودید، چرا ماندید؟!» گفت: «خدا می داند که انتظار شهادت داشتیم و این انگار ندای حسین (ع) بود که در اوج غربت، ما را به یاری خود خواند. ما افتخار می کنیم که در کنار چنین فرماندۀ فداکاری مجروح شده ایم...»

گریه امانم نداد. او می گفت و من از پس پردۀ اشک فقط نگاهش می کردم.

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابوالفضل سمیرانی می گوید:

 

اين خاطره را من از خود شهيد زین الدین شنيده ام:

در هنگامۀ عمليات خیبر، عراق از يک طرفِ جبهه، فشار زيادی روی نيروهای ما آورده بود. با اين که خط ما در حال سقوط بود، اما بچّه ها دست از مقاومت نمی کشیدند. در همین حال از یک بسیجی پرسیدم : «برادر، از خط شمالی چه خبر؟ »

گفت: «از آنجا عراق نمی تواند پیشروی کند. ظاهراً نيرو به اندازه کافی باشد...»

آقا مهدی می گفت: «به خدایی که بالا سر ماست وقتی به خط شمالی رفتم، هيچ نيرویی از ما در آنجا نبود و دشمن به کلّی عقب نشسته بود !»

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

 

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قصد داشتم تا حدود یک ماه و شاید هم بیشتر خاطره و یا مطلب جدیدی در وبلاگ نیاورم ولی بعد از حدود دو هفته دوباره مصمم شدم تا خاطرات شهید بزرگوار مهدی زین الدین را نقل کنم. وعامل این تصمیم جدید اتفاق عجیبی بود که برایم اتفاق افتاد و فهمیدم باید به این کار ادامه دهم.

از تمامی کسانی که در این مدت از این وبلاگ بازدید کرده اند و از کسانی که با ارائه نظراتشان ارادت خود را نسبت به شهدا برای ما ثابت کرده اند (مخصوصاً آقای ابوالفضل درخشنده) تشکر می کنم.

 

 

محمد رضا خسروی می گوید:

 

برادری تعریف می کرد در یکی از عملیات ها (ظاهراً عملیات خیبر) دشمن از یک محور فشار عجیبی بهمان می آورد، تا راه نفوذی بیابد؛ اما در محور دیگر، با اینکه ما نیرویی نداشتیم، خبری از دشمن نبود.

بچه هایی که متوجه این موضوع می شوند به شهید زین الدین می گویند: «فلان محور خالی است، فکری به حال آنجا بکنید! »

جواب می دهد: «شما کاری به آن محور نداشته باشید. کسی هست که از آنجا دفاع کند! »

عراقی ها اصلاً نتوانستند از آن قسمت نفوذ کنند و این به تعبیر ما وجود نیروهای غییب بود. این موضوع را کسی جز شهید زین الدین که ازتباطش با خدا قوی بود درک نمی کرد.

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 23:39 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابوالقاسم هاشم زاده:

 

زمانی که برادر حاج فتح الله رنجبر (که بعد ها شهید شدند) مسؤولیت جمع آوری نیروهای متخصّص و فنی به جبهه را داشت، من و برادرم رفتیم پیشش برای اعزام. با خوش رویی پذیرفتمان. بالاخره همراه عده ای که باطری ساز، نقّاش، صافکار و... بودند، راهی مقرّ لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) شدیم. حدود دو ماه در تعمیرگاه حضرت معصومه (س) مشغول انجام وظیفه بودیم.

شبی در کانکس خوابیده بودم که بیدارمان کردند، گفتند: «فرماندۀ لشگر آمده است.»

بند بندِ تنم به هم فشرده بود. خسته بودم، اما اشتیاق دیدار و آشنایی با فرمانده لشگر، شوری مبهم در دلم دامن می زد. سکوت و سیاهی همه جا سایه دوانده بود. نگاه کردم به ساعتم؛ شب از نیمه می گذشت.

تند خودمان را جمع و جورد کردیم که از کانکس بزنیم بیرون برای پیشواز، که یکی در زد و آمد تو. چهره اش جذاب بود و صمیمی. لبخند به لب. دست تک تکمان را فشرد به گرمی. نمی شناختمیش. یکی از دوستان رو کرد به بقیه، گفت: «آقا مهدی زین الدین، فرماندۀ لشگر!»

پس از سلام و علیک و احوال پرسی بی مقدمه شروع کرد: «این ماشین ها احتیاج به تعمیر دارند. عملیات نزدیک است، باید سریع تر آماده شوند برای سوار کردم توپ های 106...»

دیگر نفهمیدم چه گفت. یکرنگی و صفایش به دلم نشست. مات و مبهوت قفط نگاهش می کردم. حرفهایش ساده و صمیمی بود؛ درست مثل خودش. کلمه کلمه اش به ما اعتماد به نفس می داد.

قول و قرار ها که گذاشته شد، خداحافظی کرد و رفت. هنوز هم گیج و منگ بودم.

«فرمانده لشگر کسی است که لباسش چنان است و ماشینش چنین؛ کبکبه ای دارد و پرستیژی...»

انگار در رویا به سر می بردم؛ جوانی رشید، چهره ای مصمم، لباسی بسیجی و ... خدای من! ناباورانه خزیدم، در دلم غوغایی به پا بود. شب رفت، صبح شد. برای ادای فریضه نماز برخاستیم. سر و صدا اوج گرفت؛ سکوت شکست، از کانکس زدم بیرون، یکی درست پشت در کانکس خوابیده بود.

«این کیست که اینجا...؟»

سرم را بردم نزدیک چهره اش. در تاریک روشن هوا شناختمش.

«آه، همان فرمانده! آقا مهدی زین الدین

عرق شرمی دوید بر پیشانیم حالم را درست نفهمیدم. پاهایم انگار برای رفتن رمق نداشتند. دهها سوال سرگردان در ذهنم چرخ می خورد. رفتم پای تانکر آب. گیج و منگ با آب در آمیختم. «آقا مهدی» در نگاهم قد کشید و بزرگ شد. من هنوز به آن خاکی بودن می اندیشیدم، به راز سجدۀ فرشتگان بر خاک؛ بر آدم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم (به نقل از برادر حاجی زاده) می گوید:

 

درست ایستاده بود روبروی ما، بیرون سنگر. داشت برای من و جواد دل آذر (که بعد ها شهید شدند) حرف می زد. در تب و تاب عملیات خیبر، بیرون از جزیره مجنون در سنگرهای محور عملیات مستقر بودیم. آمده بود بعضی از مسائل را برایمان توجیه کند.

همین طور که داشت حرف می زد، انگار که متوجه چیزی شده باشد، کمی جا به جا شد، اما حرفش را قطع نکرد. حس کنجکاوی ما بر انگیخته شد. برای لحظه ای برگشتیم و نگاه کردیم به عقب. یک هواپیمای عراقی در حال شیرجه رفتن و بمباران بود. تا دیدیم هواپیما می آید طرفمان، خودمان را انداختیم روی زمین.

صدای انفجار وحشتناک بود. انگار پرده های آسمان لرزید! تمام تنمان شده بود گرد و خاک. سر و صدای بچه ها بلند شده بود.

«حاجی... حاجی کجاست؟»

وقتی غبار نشست، داشتم لباسهایم را می تکاندم که نگاهم افتاد به آقا مهدی. ماتم برد. همانطور ایستاده بود آنجا؛ پوشیده در لایه ای از غبار و گرد. شرم کردم. آرام خودم را کشیدم کنار. جواد هم آمد کنارم. جرات نکردیم حتی یک کلام هم حرف بزنیم. چه می توانستیم بگوییم؟ او وقتی شرم ما را دید، موتورش را روشن کرد و رفت.

مدتی بعد که برگشت، بی هیچ اشاره ای به این جریان، باقی مطلب را برایمان بازگو کرد.  

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 22:39 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

احمد حاجی زاده می گوید:

 

در عملیات والفجر چهار تپه ای بود به نام «تپه سبز» که از لحاظ استراتژیکی منطقۀ مهمی به شمار می آمد.

بچه ها بارها آن را طی عملیات های سخت به تصرّف گرفتند، اما هر بار با فشار سنگین دشمن ناچار به عقب نشینی شدند.

شهید زین الدین دید چاره ای نیست؛ خودش با دسته ای از بچه های زبده وارد عمل شد و با یک حملۀ شجاعانه تپه را از دشمن باز پس گرفت. با پیشروی های بعدی، آن تپه دیگر در دست ما باقی ماند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 23:25 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید محمد بحطايي می گوید:

 

وقتی عراق نتوانست جزيرۀ مجنون را پس بگيرد، شبانه خاکريز بلندی را به قطر سه متر شکافت و آب فراوانی را به سمت جزيره و محل استقرار نيروها و ادوات ما هدايت کرد. آب به راحتی می رفت تا نيروهای ما را که با شديد ترين پاتک ها تسليم نشده بودند، به هزيمت بکشاند!

از لودرها کاری ساخته نبود. چند نفر از گردان راه افتاديم طرف مدخل آب. وقتی رسيديم آقا مهدی و چند تا از بچّه ها، با الوار و گونی های خاک به نبردی تن به تن با آب برخاسته بودند.

گفت: «حاج آقا، بفرستيد بچه های بيشتری بيايند.»

گفت: «نمی خواهد، خودمان يک جوري می بنديم.»

آن وقت الوار کلفتی را که از سنگينی، دو نفر زیرش خم می شدند بر دوش گرفت و تا کمر در آب فرو رفت و برد سمت شکاف.

و حقاً که لقب «فاتح خيبر» برازندۀ او بود؛ به همان برازندگی مولايش علی (ع)!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 23:53 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسن عباسی می گوید:

 

پس از تصرف جزیره مجنون به دست نیروهای ما در عملیات خیبر، پاتک های پی در پی و سنگین دشمن شروع شد. با اینکه بیشترین فشارها را تحمّل می کردیم؛ گاه عقب می نشینیم و گاه در محاصره بودیم، به یاری خدا توانستیم موقعیت خودمان را در جزیره تثبیت کنیم.

یکی از عوامل مهم این تثبیت موقعیت، ابتکار جالب و بی سابقۀ آقا مهدی بود که برای اولین بار در تاریخ دفاع مقدس مطرح می شد. جزیره که سقوط کرد، او دستور داد بچه ها کمی جلوتر از نزدیک ترین خاکریز ما به خطّ دشمن کانالی را حفر کنند. وقتی دشمن با آرایش نظامی تانک های خویش دست به پاتک زد، به این تصور که باید با خاکریز ما درگیر شود، تمام فکر و نیرویش را روی این مسأله متمرکز می کرد. هر بار که تانک هایشان می آمدند جلو و در تیر رس آر پی جی زن های مستقر در کانال قرار می گرفتند، بر اساس شماره ای که هر کدام داشتند، به سوی تانک ها شلیک می کردند. چیزی نمی گذشت که با از دست دادن تعداد معدودی تانک آرایش نظامی خاصّشان به هم می خورد و سر در گم می شدند.

آن وقت تنها چارۀ کار را در عقب نشینی می یافتند!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 20:57 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شهید اکبر شکر اللهی می گوید:

 

شهید زین الدین در تمامی عرصه های جنگ حضوری فعّال داشت؛ از فرماندهی نیروهای بسیجی گرفته تا نبرد دوشادوش آنان، از گشت و شناسایی تا دفع پاتک و ...

ما در ادامه عملیات خیبر به جزایر مجنون اعزام شدیم. مدت پانزده روز در بدترین شرایط، حفاظت یکی از خطوط را به عهده گرفتیم. روز پانزدهم، عراق پاتک سنگینی را شروع کرد که برادران مرسلی و رنگرز پیش از آن که خود در آتش عشق بسوزند، چند تانک آنان را به آتش کشیدند.

ما جمعی گردان امام سجاد (ع) به فرماندهی برادر عابدی (که بعد ها شهید شدند) بودیم. شدیداً با دشمن درگیر شدیم. در همین حین، برادر عابدی متوجه می شود آقا مهدی زین الدین آر پی جی به دوش همراه چند تا از بچه های دیگر قصد پیشروی به سوی نیرو های دشمن را دارد. چند بار صدایشان می زند:

«برادر مهدی... برادر مهدی»

توجهی نمی کند. ناچار می دود به طرفش، می ایستد جلوی او و می گوید: «حاج آقا! کجا؟»

«می بینی که... می رویم کمک بچه ها...»

و به راهش ادامه می دهد. برادر عابدی که حفظ جان آقا مهدی را واجب تر از هر کاری می دانست، خشمی مقدّس و بسیار جدّ خطاب به او می گوید:

«حاج آقا! به خدا قسم اگر یک قدم جلوتر بگذارید، یا خودم را تسلیم عراقی ها می کنم، یا از همین جا باز می گردم!...»

جدیت و اصرار برادر عابدی و علاقۀ قلبی او به فرمانده اش بالاخره کارساز می افتد و آقا مهدی از حرکت باز می دارد. ساعتی بعد با رشادت و از جان گذشتگی بچه ها، عراق نیز مجبور به عقب نشینی می شود.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»، ص 67 و 68

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 23:32 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی می گوید:

 

از شجاعت شهید زین الدین زیاد شنیده بودم، اما تا آن موقع این موضوع را از نزدیک لمس نکرده بودم.

در عملیات خیبر، در پاتک اول به نیروهای عراقی که تانک هایشان از هر سو بهمان هجوم آوردند، آقا مهدی و شهید فتّاحی آمدند سنگر ما. وقتی چهرۀ مصمّم و معنوی آنها را دیدم، حسّ کردم در برابر کوهی از آرامش ایستاده ام! انگار تنها چیزی که در سرشتشان وجود نداشت ترس بود!

بارها در گرما گرم درگیری ها این صحنه را دیده بودم: دشمن فشار خرد کننده ای را روی نیروهای ما متمرکز می کرد، تانکهایشان لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدند، هر آن شهیدی در خاک و خون می غلتید؛ آن وقت این دو بی هیچ واهمه ای مثل دو سرو سر افراز رو در روی تانک ها می ایستادند و ضمن هدایت نیرو ها به همه روحيّه می دادند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی (به نقل از شهید شیخی فرمانده گردان روح الله) می گوید:

 

رفتیم اتاق فرماندهی تا آقا مهدی نقشۀ عملیاتی را برایمان توجیه کند. خستگی از سر و رویش می بارید. چشمانش از فرط بیداری به رنگ گلبرگ های گل سرخ می زد.

سه بار خوابش برد تا توانست توجیه نقشه را به پایان برساند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 19:6 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی (به نقل از شهید شیخی فرمانده گردان روح الله) می گوید:

 

آقا مهدی گفته بود. باید کانالی کنده می شد. بعد آب می انداختند توش که جلوی تانک ها را بگیرند. سه روز از عملیات خیبر می گذشت. آقا مهدی یک لحظه آرام و قرار نداشت. شب و روز به خطوط مختلف سر می کشید و نیرو ها را هدایت می کرد.

بولدوزر داشت کانال را حفر می کرد. آقا مهدی ایستاده بود به نظارۀ کار، بی هیچ واهمه ای. از همه طرف آتش می ریخت. هنوز کار ادامه داشت که بولدوزر را زدند. آقا مهدی تا وضع را این طور دید، بیل به دست گرفت، یک تنه رفت که کار کانال را به آخر برساند...

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم می گوید:

 

عملیات خیبر، عملیات بسیار دشواری بود. در آن عملیات من بی سیم چی گردان سید الشهداء بودم که در انتهای جزيرۀ جنوبی مجنون عمل می کردیم. فرماندۀ گردان ما مصطفی کلهر (که بعدها شهید شدند) بود. من به اقتضای مسؤولیتم در گردان پا به پای برادر کلهر پیش می رفتم...

در دو سه روز اول عملیات به محاصرۀ دشمن در آمدیم. پشت سرمان هم باتلاق بود و عبور و مرور، غیر ممکن. با شدت گرفتن درگیری، فشار زیادی به گردان ها وارد شده بود. از بی سیم صدای فرماندهان گردان ها را می شنیدم که چگونه تقاضای نیرو و تسلیحات می کردند. هیچ راهی برای کمک رسانی نبود.

وضع رقت باری داشتیم. کوه اگر بود چکّه چکّه آب می شد! گاه صدای چند فرماندۀ گردان با هم از بی سیم شنیده می شد که نومیدانه کمک می خواستند. بعد که امیدشان از همه طرف قطع می شد، با شهید زین الدین تماس می گرفتند. او هم با همان طمأنينۀ مخصوص به خود، جواب یک یکشان را می داد. آن وقت آنها با قوّت قلبی که از سخنان فرماندهشان می گرفتند، تا پای جان می ایستادند به مقاومت.

 

 

بعدها خود شهید زین الدین در اوّلین سخنرانیش پس از عملیات، در مقرّ انرژی اتمی، ضمن یادی از فرماندهان شهیدِ گردان های عملیات خیبر با اشک و آه گفت:

«... فرماندهان گردان های ولی عصر (عج)، امام رضا (ع)، موسی بن جعفر (ع) و سید الشهداء (ع) تا جان در بدن داشتند زیر ضربات خرد کنندۀ دشمن که آن را آب می کرد، مقاومت کردند و از دستورات فرماندهی اطاعت نمودند؛ با اینکه می دانستند تا لحظاتی دیگر شهید، اسیر یا مجروح می شوند. وضعيّت خط آن قدر اضطراری و نومید کننده بود که گاه از بی سیم می شنیدم که می گفتند دیگر کسی زنده نمانده است! خودمان تنها شده ایم! الان تانک ها از روی بدنمان عبور می کنند... و آخرین پیامشان این بود که سلام ما را به امام برسانید، به حضرتش بگویید ما تا آخرین قطرۀ خونمان مقاومت کردیم... تا اینکه صدایشان قطع می شد یا صدای دشمن از پشت بی سیم می آمد...»

آن وقت بود که خودش زار زار می گریست، و کوهی از غم را می دیدی که بر چهره اش نشسته است!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 22:18 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ناصر شریفی می گوید:

 

شهید «مهدی زین الدین» با اینکه فرمانده لشگر بود، اما در موقعیت های دشوار و اضطراری مثل یک بسیجی ساده در کنار نیروهایش می جنگید.

در عملیات خیبر که دشمن به پاتک سنگینی دست زده بود، تانکهاشان رسیده بودند به پانصد متری مقرّ ما. غروب دلگیری بود. گرد ملال و نومیدی نشسته بود به چهره های بچه ها. عده ای از بچه ها شهید و مجروح، بر زمین مانده بودند.

ناگهان شهید زین الدین را دیدم. برق شادی در نگاهم درخشید. صدایم کرد. گفت: «سریع می روی دو تا آر پی جی و مقداری فشنگ آماده می کنی!»

گفت: «برای چه؟»

گفت: حالا که قرار است همۀ ما به شهادت برسیم، چرا مفت و مجانی؟! لا اقل عدّه ای از آنها را به درک واصل کنیم.» و اشاره کرد سمت تانکها.

دیگر مهلت ندادم. فوری رفتم دنبال انجام وظیفه. بچه ها که شهید زین الدین را در میان خودشان دیدند، روحيّۀ تازه ای گرفتند و جانانه ایستادند به مقاومت. بالاخره هم با چنگ و دندان توانستیم پاتک دشمن را در هم شکسته و به عقب نشینی ذلّت باری وادارشان کنیم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده:

 

در عملیات خیبر قرار بود دو گردان خط را بشکنند که موفق نشدند. پس از آن آقا مهدی به گردانی از بچه های خمین دستور حمله داد. ما با بچه های آن گردان خط را شکستیم. وقتی به جزيرۀ مجنون رسیدیم، من با بی سیم تماس گرفتم. آقا مهدی پشت خط بود؛ گفتم:

«ما در جزیره هستیم!»

باور نکرد.

گفتم: «به خدا در جزیره هستیم!»

گفت: «پس همین طور ادامه بدهید، بروید پل ما بین جزیرۀ شمالی و جنوبی را هم بگیرید و گرنه زحمتتان هدر می رود.»

ما رفتیم، آنجا را هم گرفتیم. جنگ به جزیرۀ جنوبی کشیده شد. آقا مهدی هم آمد، اوضاع را از نزدیک زیر نظر گرفت...

بچه ها دو روز تمام جنگیده بودند. خستگی توان همه را گرفته بود. روز سوم پاتک های شکننده دشمن شروع شد. چون گردان های دیگر به اهدافشان نرسیده بودند، فشار زیادی روی بچه های ما می آمد. در تمام این مدت هم فقط یک گردان تدارکاتی توانسته بود با یک دستگاه تویوتا به دادمان برسد. تدارکات کل لشگر همین تویوتا بود و یک ماشین غنیمتی دیگر که مدام بین عقبه و خط می رفتند و می آمدند. دشمن هم مرتب آتش می ریخت رو سرمان.

در یکی از همین شب ها من و چند تا از بچه های تدارکات خوابیده بودیم توی یک سنگر. آن قدر خسته بودیم که حتی حال و حوصلۀ خودمان را هم نداشتیم. ناگهان یک نفر سراسیمه دوید توی سنگر، هیجان زده گفت: «بچه ها! عراق پاتک کرده، نیروها مهمّات می خواهند...!»

بچه ها چشمشان گرم شده بود. بی حوصله بودند. یکی گفت: «بابا برو پی کارت!»

من تو عالم خواب و بیداری بودم. صدا به نظرم آشنا آمد. چیزی نگذشت که باز همان صدا توی سنگر پیچید: «بچه ها! مهمات نیست. خط خالیست!»

یکی از تدارکاتی ها توپید بهش: «مگر نگفتم برو بیرون! برو به دیگران بگو!»

باز همان صدا آمد: «بچه ها! من آقا مهدی ام، غریبه نیستم...!»

انگار که سنگر روی سرم فرود آمده باشد، سراپای وجودم لرزید. بچه های دیگر هم شاید همین حالت را پیدا کردند. آن چنان غریبانه این حرف را زد که من هر وقت یادش می افتم، دلم آتش می گیرد. از خجالت رویمان نمی شد توی چشم آقا مهدی نگاه کنیم. او با همان حالت مظلومانه گفت: «می دانم خسته اید! پس من مهمّات را باز می زنم، شما ببرید خط، خالی کنید.»

همین که از در سنگر رفت بیرون، همه یکباره بلند شدیم؛ دستپاچه و ناراحت. حالا از شرم نه کسی روی بیرون زدن از سنگر را داشت نه روی ماندن را. کیک از بچه ها نگاه کرد بیرون، بعد دوید طرف ما. هیجان زده بود. گفت: «بچه ها! آقا مهدی دارد مهمّات بار می زند!»

دیگر طاقت نیاوردم. دویدم طرف ماشین، شروع کردم با آقا مهدی جعبه های مهمّات را بلند کنم. بچه های دیگر هم آمدند.

در تمام مدت بارگیری هیچ کس از خجالت لام تا کام چیزی نگفت. راننده هم از بغل ماشین آهسته رفت، نشست پشت فرمان. همه که سوار شدند، آقا مهدی با مهربانی خاصّی گفت: «ببرید گردان سید الشهدا (ع)، همان گردان خودتان!»

لحظه ای بعد ماشین زوزه ای کشید و سیاهی چون دهانی دریده، ما را بلعید.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 0:9 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید محمد صادق حاج سید جوادی می گوید:

 

بچه های گردان همه بودند. آقا مهدی گفت: «... برادران عزیزم! فعلاً برای تجدید قوا و دیدار با خانواده بهتر است مدتی را به مرخصی بروید. عملیاتی بزرگ در پیش است. هر وقت تماس گرفتیم سریعاً برگردید...»

 

هنوز بیست روز نگذشته بود که تلفنگرام زدند خودتان را برسانید برای عملیات. سریع راه افتادیم طرف دو کوهه. چند روز آنجا سر کردیم، بعد رفتیم انرژی اتمی اهواز. زمزمۀ عملیات خیبر بود. عده ای از بچه ها را بردند جزیره مجنون برای برای شناسایی و توجیه خط. برایمان فیلم هایی نشان دادند از مناطق مختلف عملیاتی. بعد آقا مهدی آمد. برایمان حرف زد. از عملیات، از اهمیتش و اینکه برگشتی در کار نیست. هر کس می خواهد بماند یا "علی (ع)"...

همه برماندن پای فشردند.

شب در حسینیۀ لشگر مراسم گرفتند و باز آقا مهدی سخن گفت:

«... امشب شب عاشورا است. ما برق ها را خاموش می کنیم تا هر که می خواهد در تاریکی برود خجالت نکشد. وسالیش را بردارد و از لشگر بزند بیرون...»

 

 

نیروها که از شنیدن نام عملیات به وجد آمده بودند، یک صدا شروع کردند به شعار دادن: «ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند!»

عاشقانه شعار می دادند و می گریستند. همه چیز شده بود تداعی صحنه های عاشورا و همان سخنان بلند یاران حسین (ع) که:

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

              سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:22 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

احمد سوداگر می گوید:

 

حدود چهار ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت که با تشکیل واحد اطلاعات ـ عملیات در مناطق جنگی، شهید زین الدین مسؤولیت این واحد را در شاخۀ شمالی جبهۀ جنوب ـ منطقۀ بستان، فکّه، کرخه و عین خوش و موسیان و دهلران... ـ به عهده گرفت. بنده هم افتخار جانشینی وی را داشتم.

آقا مهدی روحیّات و خصوصیّات عجیبی داشت. من مثل ایشان ـ با این روحيّات و خصوصیّات ـ کمتر دیده ام. بعضی چهره ها هستند که آدم وقتی با آنها رو به رو می شود به یاد خدا می افتد، و او این گونه بود.

من واقعاً از بودن در کنارش لذّت می بردم. علاقۀ قلبی عمیقی میان ما وجود داشت. گاه که در خصوص شناسایی نیروها و امکانات دشمن و مواضع پدافندی آنها با مشکل مواجه می شدیم، ایشان لبخند می رد، با خونسردی خاصّی می گفت: «حل می شود، این ها که چیزی نیست!»

حسن ظنّ بسیار بالایی نسبت به افراد تحت امرش داشت. هرگز به گزارش های ما که حاصل ساعتها رنج طاقت فرسا، گرسنگی،تشنگی و بی خوابی کشیدن ها بود با سوء ظنّ نگاه نمی کرد. اگر هم می آمد و آنها را چک می کرد، برای رسیدن به ضریب اطمینان بالا بود.

مناطق زیادی وجود داشت که دوستان می رفتند شناسایی و مسؤولین را نهی می کردند از رفتن به آن مناطق. گاهی خودم با موتور می رفتم به معابری برای شناسایی. خیلی هم علاقه داشتم ریز مسائل دستم بیاید. از ایشان خواش می کردم بخاطر خطرناک بودن منطقه نیاید، اما قبول نمی کرد. می گفتم: «من می روم و گزارشش خدمتتان می دهم، مگر به ما اعتماد ندارید؟!»

می گفت: «چرا، ولی خودم دوست دارم بیایم.»

روزی می خواستم به دیدگاهی بروم به نام «تپۀ سبز». دیدگاه خطرناکی بود؛ قلّه ای بود که هر وقت می رفتم آنجا ده بیست گلولۀ خمپاره می خورد نزدیکم. به آقا مهدی گفتم: «شما نیایید، وضعيّت آنجا چنی است و چنان!»

قبول نکرد. بالاخره رفتیم. شکاف بسیار باریکی بود. با زحمت از آن رد شدیم. رسیدیم به قلّه. داشتیم با دوربین خرگوشی نگاه می کردیم که صدای گلوله آمد. گفتم: «آقا مهدی! دارد می آید!» 

گفت: «بگذار بیاید.»

بعد خندید و گفت: «روی سرمان می آید، جای دیگر که نمی آید!...»

 

موقعی که بنده به عنوان مسؤول تیپ هفت ولی عصر (عج) معرّفی شدم، آقا مهدی هم مسؤولیت اطلاعات لشگر نصر را به عهده گرفت. تیپ ما در بیشتر عملیات ها با لشگر نصر همراه بود؛ از جمله عملیات فتح المبین، بیت المقدس و رمضان. در مرحلۀ سوم یا چهارم عملیات رمضان بود که ایشان به فرماندهی تیپ هفده قم منصوب شد. تیپ ما در مرحلۀ اوّل و دوم عملیات رمضان به عنوان نیروی احتیاط معرفی شد، که وارد عمل نشدیم، منتهی به دلیل علاقه ای که به آقا مهدی داشتم گفتم بروم ایشان را ببینم تا اگر نیازی به وجود ما شد بدانیم کجا و به چه صورتی باید وارد عمل شویم...

با آقا مهدی به طرف نهر کتیبان (جایی که پمپ های عراقی کار می کردند) رفتیم. یعنی بیست کیلومتری عمق خاک عراق. اوضاع خیلی آشفته بود؛ سمت راست نیروهای ما کاملاً خالی بود. شدیداً نگران شدم. گفتم: «این طرفِ خالی را کی مراقبت می کند؟!»

خندید. و گفت: «خب ملائکة الله!»

 

توکل عجیبی داشت. در عملیات والفجر چهار نیز همین روحیّه را در او دیدم. یکی از یگان های ما «شاخ بلامبو» را گرفته بود، نه در سمت چپشان نیروی حفاظتی وجود داشت، نه در سمت راست. بعداً رفتیم برای جلسه، آقا مهدی شروع کرد به دادن گزارش؛ می گفت: «در سمت چپمان در بالامبو، حزب الله است، سمت راستمان هم جندالله!»

او با چنین روحیه ای گزارش می داد. به هیچ وجه نمی خواست گزارشی بدهد که ما فوقش احساس عجز کند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عید سعید فطر را به همه مسلمانان تبریک می گویم و امیدوارم با از بین رفتن هلال رمضان گناهان عزیزان هم از بین رفته باشد و از این ماه پر برکت استفاده کرده باشند.

 

محمد قربانی می گوید:

 

مرحلۀ دوم عملیات والفجر چهار بود. از قرارگاه حمزه راه افتادیم طرف خط. هدفمان شناسایی شهر پنجوین عراق و سپس هدایت نیروها و تصرّف آن بود.

ساعت چهار صبح بود. در ارتفاعات مشرف به شهر، عملیات شناسایی را شروع کردیم. راهنمایمان از کردهای گروه بارزانی بود. منطقه را خوب می شناخت. به هر دری زدیم تا به شهر نفوذ کنیم؛ نشد.

مانده بودیم؛ مأیوس و مستأصل. عقلمان به جایی قد نمی داد. همین طور که نشسته بودیم یک موتور هوندای دویست و پنجاه رسید نزدیکمان. آقا مهدی بود با یکی از برو بچه های فرماندهی.

گفت: «رفتیم دیگر، از توی عراقی ها رفتیم داخل شهر و تمام جوانبش را شناسایی کردیم.» آنگاه سخاوتمندانه همۀ اطلاعات را در اختیارمان گذاشت و رفت...

با مشاهدۀ آن همه شهامت، ما نیز با روحيه ای تازه کارمان را دنبال کردیم. ابتدا توسّط گروه تخریب چند معبر را با خنثی کردن مین ها و بشکه های فوگاز گشودیم، بعد گردانهای عملیاتی را هدایت کردیمبه پنجاه تا صد متری خط دشمن و در نهایت گردانها هماهنگ با هم و با توکّل به خدا خط را شکستند. چیزی نگذشت که با رشادت بچه ها قسمت اعظم شهر به تصرّف عراق خارج شد.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 20:7 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابراهیم جعفری می گوید:

 

شهدا و مجروحین زیادی از ما، در میانۀ میدان درگیری مانده بودند. آتش دشمن سنگین بود و جمع کردنشان مشکل.

عقب نشینی که شروع شد، ناگهان دیدم شهید «زین الدین» با چند نفر دیگر آر پی چی به دست سوار یک تانک شده اند، می روند طرف عراقی ها. خیلی تعجّب کردم؛ پیشروی در حین عقب نشینی!

با اینکه تعدادشان ناچیز بود، اما با ایمان والا و شجاعت کم نظریشان در کام خطر فرو می رفتند تا بچه ها بتوانند شهدا و مجروحین را به عقب منتقل کنند! هر چه از تیررس نگاهم دورتر می شدند، برایم بزرگ و بزرگتر جلوه می کردند!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 21:51 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ادامه قسمت قبل:

 

«زيارت»

 

یکبار ناشناس رفتم کربلا. قبلاً با خودم قرار و مدار بسته بودم که لام تا کام با کسی حرف نزم. پس از آنکه دقّ دلی از عزا در آوردم حسابی پیش حضرت اباعبدالله (ع) عقده گشایی کردم، تصمیم گرفتم برگردم.

هوش و حواسم بجا نبود. تمامی دلم جا مانده بود پیش آقا. توی حال خودم بودم. با بی میلی قدم بر می داشتم تنه ام خودر به تنۀ مردی عرب. از دهانم پرید که: «آقا ببخشید... معذرت!»

مرد، انگار با منظرۀ غیر منتظره ای رو به رو شده باشد، حیرت زده نگاهم می کرد. فوراً به خوم آمدم. تا مرد عرب به خودش بجنبد، خودم را از میان ازدحام جمعیّت گم کردم و از تیررس نگاهش دور شدم!

 

شهید زین الدین

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 22:50 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد بهرامی می گوید:

 

پس از شهادت شهید زین الدین، به راننده اش عباسعلی یزدی (که بعد ها در عملیات والفجر پنج به شهادت رسید) گفتم: «عباس! اگر خاطره ای از آقا مهدی داری برایم بگو.»

گفت: «دو خاطره هست که خود آقا مهدی برایم تعریف کرد و من از زبان او نقل می کنم.»

 

۱. بهای گران

 

روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق. توی نیروهای آنها، لحظاتی گرم کار خود شدم. پس از مدتی، خسته و تشنه، مادن چکار کم! چاره ای نداشتم. رفتم توی یکی از سنگرها. سنگر مجهّزی بود. معلوم بود مال فرماندهان عراقی است. فرصت را از دست ندادم، دو استکان چای خودم را مهمان کردم. همین که استکان را زمین گذاشتیم، یک افسر عراقی دم سنگر سبز شد. با خودم گفتم: «حالا خر بیار، باقلا بار کن!»

برای اینکه لو نروم، خودم را زدم به کوچۀ علی چپ؛ انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام! افسر غضبناک نگاهم کرد آمد جلو، کشیدۀ جانانه ای خواباند دم گوشم. لابد می خواست بگوید چرا توی استکان او چای خورده ام! کشیده را نوش جان کردم، فوراً زدم به چاک.

بعدها در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم. وقتی مرا دید، زل زدم بهم. انگار مرا بجا آورده بود؛ نمی دانم؛ شاید داشت به همان چای که در استکانش خورده بودم فکر می کرد و به بهای گرانی که ازمن گرفته بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شهید زین الدین

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

صبح شروع عملیات، با شهید «زین الدین» قراری داشتم. با شکسته شدن خط در به در با برادر اصغر لاری (که بعد ها شهید شدند) در پی او می گشتم.

مدتی گذشت. خبری نشد. داشتیم دلواپس می شدیم که ناگهان یک نفر بر زرهی پیش رویمان توقّف کرد. آقا مهدی پرید بیرون؛ با تبسّمی شیرین بر لب و سر و رویی غبار آلود.

همین نگاهش به نگاهمان گره خورد، خندید. گفت:

«عذر می خواهم شما را منتظر گذاشتم. آخر می دانید که ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی...»

خندیدم و گفتم: «آقا مهدی! کدام شهر دشمن را می گشتی؟!»

قیافۀ جدی تری به خود گرفت.

«از آشفتگی شان استفاده کردم و تا عمق پنجاه کلیومتری خاکشان رفتم؛ برای شناسایی عملیات بعدی.»

بعد تبسّمی کرد و ادامه داد: «راستش ما که نمی خواهیم اینجا بمانیم! تا کربلا هم که راه الی ماشاءالله است!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:58 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم (به نقل از برادر سید ابراهیمی) می گوید:

 

عملیات والفجر چهار شروع شده بود. درگیری های شدیدی در محور های مختلف نبرد جریان داشت. مهدی زین الدین با شروع عملیات، دیگر فرصتی برای استراحت نیافته بود. مدام برای سرکشی به محورها می رفت، نیرو ها را از نزدیک هدایت می کردو قوّت قلب می داد.

من داشتم از منطقه فیلمبرداری می کردم که به او برخوردم. یک دستگاه بی سیم پشتش بود، سوار بر موتور. ناگهان متوجّه صفیر گلوله کاتیوشا شدم که به طرفمان می آمد. سریع پناه گرفتم. دو سه گلوله در چند متری ما به زمین نشست. غبار، دود و آتش تمام فضا را پر کرد. صدای سهمگین انفجار لحظه به احظه به آسمان بر می خاست و بند دلم را می لرزاند. گلوله همین طور پشت سر هم می آمد.

دوربین، روشن بود و بغل دستم افتاده بود. تمام هوش و حواسم پیش آقا مهدی بود. فکر می کردم شهید یا مجروح شده است. وقتی گلوله باران قطع شده و دود و غبار فرو نشست، نفسم دیگر میل بالا آمدن نداشت. با بیم و امید سرم را بلند کردم؛ خدایا باور کردنی نبود! آقا مهدی از روی موتو تکان نخورده بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 21:14 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

شرکت در سه مرحله از عملیات «رمضان» دیگر تاب و توانمان را گرفته بود. در مقرّ سپنتای اهواز در حال استراحت بودم. چون با نیروهای داوطلب مردمی اعزام شده بودم، با خودم گفتم: «چند روزی می مانم، بعد بر می گردم قم. این همه که توی عملیات بودیم بس است»! شاید خیلی های دیگر هم مثل من فکر می کردند.

یک روز که حالم خوش نبود و توی بستر دراز کشیده بودم، صدایی به گوشم رسید. از یک نفر پرسیدم: «این کیه این قدر قشنگ صحبت می کند؟!»

گفت: «برادر زین الدین

نشستم و شش دانگ حواسم را متوجه سخنرانی کردم. چنان صحبت هایش به دلم نشست که بی اختیار محو بیان زیبایش شدم. خلاصه، سخنرانی آن روزش آن قدر بر دل و جان بچه ها تأثیر گذاشت که همه از فکر بازگشت منصرف شدیم و بر ادامۀ عملیات مصرّ. واقعاً بچه ها شارژ شدند و نیروی تازه گرفتند.

 

در مرحلۀ چهارم عملیات، من کمک آرپی چی برادر مردانی (که بعد ها شهید شدند) بودم. شب همین طور که به ستون حرکت می کردیم ناگهان ناله ای کرد، گفت: «فلانی! تیر خورده ام، نمی توانم بیایم!»

گفتم: «با یک تیر می خواهی برگردی؟!»

دیگر چیزی نگفت. به راهش ادامه داد. و باز یک تیر دیگر و تکرار همان ماجرا، تا تیر سوم. گفتم: «خوب، حالا اگر می خواهی برگرد!»

و این به خاطر صحبت های آقا مهدی بود که آن تأثیر شگرف را روی ما گذاشته بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 21:7 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد خامه یار می گوید:

 

لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) در منطقۀ سر پل ذهاب مستقر بود. بروبچه های خط شکن، خماری عملیات را خمیازه می کشیدند.

یک روز سردار شهید «مهدی زین الدین» دستور داد تا بچه های لشگر جمع شوند.

سینۀ تنگ میدان، از غلغلۀ مردان کارزاد پر بود. غبار از هر سو قامت می کشید. جمعی نشسته، عده ای ایستاده انتظار می کشیدند. بعضی با خوش و بش و بگو بخند، با شیطنتی مخصوص «خبر» را حدس می زدند.

آقا مهدی که وارد شد، صدای سلام و صلوات فضای میدان را پر کرد. بچه ها به احترام ایستادند. بعد با اشارۀ مهربان او نشستند. همه شش دانگ حواسشان به او بود. نگاه های ملتهب جماعت به آن لب و دهان تسبیح خوان دوخته بود.

با نام خدا شروع کرد. اشتیاق در چشمان منتظر بچه ها بال بال می زد. کلمات ملایم او مثل نسیم خنکی که از بستر سرسبزترین علف های دشت برخاسته باشد، غنچۀ دل ها را با سر انگشت سمّار خویش می شکفت و عشقی آتشین را در وجودمان دامن می زد.

انتظار به سر رسیده بود. مژدۀ عملیات قریب الوقوع، خماری از سر مستانِ عشق پرانده و گل های شادمانی و لبخند را در باغچۀ جان بچه ها بارور کرده بود.

آن دفتر سخن می رفت که بسته شود، و این، هجوم عاشقانۀ بچه های لشگر بود که فرماندۀ خود را چونان نگینی در بر می گرفتند و بر سر دشتبالا می بردند. آنگاه می شنیدی غریو پر شور میدان را که طنین بر می داشت و بر سینۀ برهنۀ افق پای می کوبید:

«فرماندۀ آزاده! آماده ایم، آماده!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرتضی سبوحی می گوید:

 

چهل و پنج روزی می شد که برای عملیات لحظه شماری می کردیم. بیکاری و انتظار، حسابی حال همه را گرفته بود. روزهای کسالت بار و آزار دهنده ای را پشت سر می گذاشتیم.

یک روز اعلام شد فرماندۀ لشگر آمده و قرار است با نیرو ها صحبت کند. همگی با اشتیاق تمام جمع شدیم و منتظر، تا وعدۀ عملیات قریب الوقوع خستگی مان را زایل کند.

«از محضر حضرت امام می آیم... وضعيّت نیرو ها را خدمت ایشان بیان کردم. گفتم که تا یک ماه دیگر شاید نتوانیم عملیات شروع کنیم. ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصّی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید که بازگردند و هر کدام، یکی دو نفر را هم همراه خویش بیاورد...»

هنوز حرف های آقا مهدی تمام نشده بود که بچّه ها با شنیدن نام مبارک حضرت امام با محبّتی خاص شروع کردند به گریستن. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق هق گریه های عاشقانۀ یاران امام گره می خورد و در آن دشت سوخته به آسمان می پیچید. مدتی گذشت، آقا مهدی آخرین سفارش ها را کرد:

«چون باید به کارها برسم، برادر مهدی محب به جای من از شما بیعت خواهد گرفت، بیعت با ایشان بیعت با حضرت امام است...»

 

          شهید زین الدین

 

سخن شهید زین الدین که به اینجا رسید بچه ها با چشمانی اشکبار و قلبی مملوّ از عشق و صفا، با شور و هیجان غیر قابل وصفی فریاد می کشیدند: «فرماندۀ آزاده! آماده ایم، آماده...» عدّه ای داد می زدند: «ما به مرخصی نمی رویم»، جمعی می گفتند: «ما می ایستیم»، و همین طور هر کسی چیزی می گفت ...

آقا مهدی که رفت، مهدی محبّ ایستاد برای بیعت گرفتن. بچه ها همان طور که اشک می ریختند به صف شدند. محبّ هم با تک تک نیرو ها دیده بوسی می کرد و بیعت می گرفت که بازگردند.

 

پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یکصد و پنجاه نیروی تازه نفسی دیگر بازگشتند؛ و به این ترتیب عملیّات محرّم می رفت که آغاز شود.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 21:31 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم می گوید:

 

بالاخره فرصتی دست داد، رفت توی یکی از سنگرهای فتح شدۀ عراقی. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می گذشت. آقا مهدی به خاطر کار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره اش زرود بود و چشمانش قرمز. حکایت بی خوابی ها و شب بیداری های ممتد.

ساعتی نگذشت که یک گلوله خمپارۀ صد و بیست فرود آمد روی طاق سنگر.

«بچه ها، آقا مهدی

همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودند که دیدند آقا مهدی داشت خاک و خل را کنار می زد. کمکش کردند تا بیرون بیاید. همه نگران بودند.

«حاج آقا، طوری نشدین؟»

آقا مهدی همان طور که داشت می خندید، گفت: «انگار عراقی ها هم می دانند خواب به ما نیامده!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 21:43 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غلامرضا ابوطالبی می گوید:

 

با شروع هر عملیات تا پایان آن، شهید زین الدین فرصتی برای استراحت نمی یافت. واقعاً طاقت این مرد فوق باور بود. بخاطر مسؤولیت سنگینی که داشت خواب و آرام را بر خود حرام کرده بود. مدام از این مقر به آن مقر در رفت و آمد بود، به خطوط سرکشی می کرد، در محور های عملیاتی حاضر می شد... و آنگاه که وضعیّت را مشکل می دید دوشادوش بسیجیان با دشمن می جنگید.

در عملیات خیبر، شهید زین الدین از من خواست وضعيّت خطوطمان را از نزدیک بررسی کنم و گزارش آن را حضوراً ارائه دهم. فشار دشمن در جزایر بسیار زیاد بود و به گزارش لحظه به لحظۀ اوضاع نیاز بیشتری احساس می شد. یادم هست وقتی که از خط برگشتم برای ارائه گزارش، هر دو ایستادیم جلوی سنگر وقتی من حرف می زدم احساس کردم پلکهایش به هم آمده و خوابش برده است!

ناچار بیدارش کردم و باقی قضایا را گفتم و رفتم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:39 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمّد خامه یار می گوید:

 

سردار شهید «مهدی زین الدین» را می گویم؛ سادگی و صفا، دو بال گشودۀ او بودند که چشما هر بیننده ای را به حیرت پر می کرد. با اینکه فرماندهی بزرگ بود، اما ابهّت این اسم هرگز دلش را نلغزاند. توی جبهه، شهر، اتاق فرماندهی، همه جا این دو همراهیش می کردند.

توی شهر، بارها او را چون مردم عادّی در صف انتظار ماشین های عمومی می یافتم. انگار هیچکس او را نمی شناخت.

یک روز یادم نمی رود، همین طور نگاهش می کردم که او دستی تکان داد. تاکسی بی اعتنا از مقابلش گذشت. این ماجرا چند بار تکرار شد.

دلم به درد آمد. با خودم گفتم: «آخر چرا از ماشین سپاه...!»

و انگار صدای او بود که در گوشم پیچید: «بیت المال است و ...»

به خودم آمدم. دوباره نگاهش کردم. در حجب و حیایی آسمانی پیچیده شده بود و هنوز انتظار ماشین را می کشید.

دو قطره اشک گرم بر گونه ام دوید. «آقا مهدی» در شهر خودش هم غریب بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 20:26 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رحمت توفیقی می گوید:

 

من اصلاً بد خلقی شهید زین الدین را ندیدم؛ با اینکه مدتی در یک منزل سکونت داشتیم و در لشگر نیز همکار بودیم.

همیشه تبسّمی شیرین بر لب داشت. شاداب بود. طوری که با بچه ها برخورد می کرد انگار که این بشر اصلاً توی زندگی غم و غصّه ای ندارد. انگار خانواده و کسی را توی دنیا ندارد و خودش تک و تنهاست! با همه خستگی جسمی ناشی از کار طاقت فرسا، روحیۀ با طراوتی داشت. هر که او را می دید روحیّه می گرفت.

در آن غوغای جنگ، فرماندهان لشگرها مشکل بسیاری را از سر می گذراندند؛ مشکل نیرو، آموزش، سازماندهی، تدارکات و ...

گاهی می گفت: «بسیجی ها می آیند، آموزش می بینند. تا بیاییم سازماندهیشان کنیم، رها می کنند و می روند. دوباره باید برویم تبلیغات کنیم تا نیرو بیاید و باز آموزشی و سازماندهی و همان آش و همان کاسه.»

همه این امور برای فرماندهان مایۀ تشویش خاطر بود. خصوصاً شهادت یاران صمیمی بیش از هر مصیبتی کمر طاقتشان را خم می کرد. با همۀ این حرف ها هیچ گاه من ندیدم آقا مهدی روحیّه اش را از دست بدهد. با همه، حتی با افراد بومی منطقه و پناهندگان عراقی که فارسی بلد نبودند شوخی های با مزه ای می کرد.

آقا مهدی واقعاً چشم اندازی بزرگ و زیبا بود؛ آن قدر بزرگ که در توان هیچ چشمی نیست تا او را با همۀ شگفتی هایش یکجا به تصویر بکشد.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 23:11 | لینک ثابت |