تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید مجتبی نوربخش می گويد:

 

يکی از دوستانم از فرماندهان ارتش است. تعریف می کرد: در قم جلسه ای داشتیم که افراد رده بالای نظامی در آن شرکت داشتند. وقتی نگاهم افتاد به چهرۀ فرماندهان عالی رتبه، پیش خودم گفتم: «کسی که قرار است برای ما سخنرانی کند، حتماً باید پیری سالخورده باشد؛ سرد و گرم روزگار چشیده... »

توی همین خیالات سیر می کردم که دیدم جوانی برخاست. نگاهم با بی اعتنایی تعقیبش می کرد که رفت پشت تریبون. نگاه دیگران هم پر بود از انکار و تعجب. به خودم گفتم: «آخر این چرا... ؟! »

با شور و حال حرف می زد. باران کلمات، چنان دلنشین بر لبانش مترنّم بود که زمان چونان گهوارۀ آرامشی می  نمود. هر کلمه که می گفت می قاپیدم. گذشت زمان برایم از بین رفته بود. دو ساعت سخنرانی، انگار چند دقیقه هم طول نکشید!

موج صلوات که در فضای روحانی محفل ما طنین انداز شد و خطیب جوان نشست، لبخندی شیرین بر لبان احساس جمع نشاند. حال خوشی بهم دست داده بود. از دوستی پرسیدم: «راستی، این کی بود؟! »

گفت: «فرمانده لشگر هفده علی ابن ابی طالب (ع)، مهدی زین الدین

و آن وقت «آقا مهدی» مثل پیچکی سبز در نگاهم قد کشید و اوج گرفت!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:31 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابوالفضل جهانشاهی می گوید:

 

در عملیات والفجر چهار، ما جمعی گردان روح الله بودیم. یک روز گفتند فرمانده لشگر می خواهد بیاید بازدید خطّ ما.

صورت هایمان سیاه و لباسهایمان خاکی بود، حالمان حسابی گرفته بود. پیش خودمان فکر می کردیم حالا فرمانده لشگر با لباسی تمیز و اتو کرده می آید...

وقتی آقا مهدی آمد، اصلاً باورمان نشد. یعنی فرمانده لشگر همین است. درست مثل خودِ ما؛ ساده، با سر و وضع خاکی و ...

سادگیش خیلی به دلم نشست!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 10:10 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 غلامرضا یعقوبی می گوید:

 

آقا مهدی را اسماً می شناختم. می دانستم فرمانده لشگر است، اما هنوز ندیده بودمش.

بعد از عملیات خیبر بود که همۀ يگانهای پدافندی لشگر هماهنگ شدند تا همزمان یکی از مناطق دشمن را بکوبند. من مسولیت یکی از قبضه های آتش بار را به عهده داشتم. سه تا از بچه های وظیفه هم همراهم بودند.

گرم کار بودیم که متوجه شدم یک نفر ایستاده، دارد نگاهمان می کند. کم کم آمد جلوتر، درست روبه رویم، گفت: «برادر، کجا را زیر آتش دارید؟»

«به ما نگفتند بگویید.»

گفت: «نگفتند بگویید، یا گفتند نگویید ؟!»

«نگفتند بگویید.»

«حالا نمی شود به ما بگویید ؟!»

و شروع کرد به خندیدن. فکر کردم ما را دست انداخته. گفتم: «به شما نرسیده ...»

دیگر چیزی نگفت، عصبانی هم نشد. باز ایستاد به نگاه کرد. چند لحظه که گذشت، گفتم: «اصلاً شما به چه حقی آمده اید اینجا ؟!بفرمایید بروید.»

باز چیزی نگفت. فقط نگاه می کرد. به بچه ها گفتم: «این آقا را ردش کنید برود.»

یکی بهش تشر زد. آن یکی چشم غرّه رفت. باز هم چیزی نگفت. راه افتاد طرف قبضه های دیگر.

پاسداری که از دور ناظر این صحنه بود، آمد جلو.

«فلانی! می شناختیش ؟!»

«نه.»

«چی بهش گفتی؟»

«هیچی، به سربازها گفتم ردش کنند برود.»

«می دانی که بود؟»

«نه!»

«مهدی زین الدین که می گویدن این بود!»

عرق سردی نشست بر پیشانیم. دلم لرزید. بدنم سست شد. دستپاچه به بچه ها گفتم: «قبضه را آمادۀ شلیک کنند.»

بعد دویدم طرفش؛ شرمنده و خجل. چشمش افتاد بهم. انگار خودش قضیه را فهمید. گفتم: «حاج آقا! تشریف بیاورید تا برایتان...»

«خیلی ممنون، دستتان درد نکند. همان که «گفتند نگویید» درست است!»

و شروع کرد به خندیدن

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

 

 

عاشقان را نام معنایی نداشت

عاشقی گر٬ حسن نیت بایدت

عاشقان را "اين منم" معنا نداشت

عاشقي گر٬ سجده بر خون بايدت

 عاشقان را ادعا معنا نداشت

عاشقی گر٬ بی ریایی بایدت

(شعر از وبلاگ دفاع مقدس)

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 23:52 | لینک ثابت |
بسم الله الرحمن الرحیم
 
یادداشت محمد خامه یار در مورد شهید زین الدین به مناسبت سالگرد ایشان بسیار زیبا و خواندنی است. امیدوارم استفاده کنید.
 
 
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد مهدى زين الدين
هنوز فرمانده منى!

اين چند سطرى كه براى تو مى نويسم واگويه هايى است كه در سال هاى فراق شراره جانم مى شود.
هر وقت خسته مى شوم، اينجا مى آيم، به زيارت مزارت، لحظه هايى ميهمان زلال اشك مى شوم. مثل همه زائران ديگر، مثل همه آنها كه تو را نديده اند ولى چشمانى بارانى دارند.
بگذار تا بگويم. باران تنها در سكوت تنهايى من مى بارد. هر چند احساس غريبى دارم وقتى نگاهم از تو دور مى شود. وقتى مى آيم سفره دل را تنها پيش تو پهن مى كنم، شايد روزى زخم عميق روحم را التيام بخشى!
پائيز هميشه براى من فصل دلتنگى است.
هنوز هم فرماندهى تو جان مرا به تسخير كشيده است و در اين روزمرگى زندگى ام هر از چند گاهى مرا به ميهمانى محفل اشك خدا فرامى خوانى. مى نشينم كنار سنگفرش مزار تو و در روند سال هاى عمر گذشته خود غرق مى شوم. ياد سال هاى دور مى افتم كه همچون ابر بهارى گذشت! ولى هرگز خاطرات آن دوران را نمى شود به فراموشى سپرد. خاطرات، ذهنم را از وجود پاك تو سرشار مى كنند. من بزرگ شده همان خيابانى هستم كه تو چند صباحى بيشتر در آن به رسم ما زندگى نكردى. آن روز فاصله خانه و نانوايى را طى مى كردم كه تو مثل يك شهروند بى نام و نشان در حاشيه خيابان ايستاده بودى براى سوار شدن ماشين و جابه جا كردن وسيله اى از وسايل زندگى، نمى دانم ده ها ماشين از مقابل چشمان تو رژه رفتند و عبور كردند و بى اعتنايى خود را رقم زدند، غافل از اين كه تازه از جبهه بازگشته اى و فرماندهى لشكر را عهده دار هستى و آن ماشينى كه در آن سوى خيابان ، پارك شده و زير غبار مانده در اختيار توست... ولى متعلق به بيت المال است كه عطايش را به لقايش بخشيده اى!
از اين داستان ها در سراسر زندگى تو زياد سراغ دارم، يا برايم حكايت كرده اند يا خود شاهد آن بوده ام.

مزار شهید زین الدین

 هنوز كسى نمى تواند اشك هاى بى مهارم را ببيند، اينجا دلم براى همه چيز بهانه مى گيرد و تازه ياد گرفته ام بى صدا گريه كنم. نه به خاطر اين كه تو نيستى به خاطر خوبيهايت كه دل همه بچه هاى لشكر على بن ابيطالب (ع) و دل همه همرزمان تو را ربوده است.
گريه براى تو بهانه نمى خواهد، بگذار صادقانه بگويم دل شكسته ام. بيزار از خود و از سياهى هاى زندگى ام و براى بودن تو هزاران نشانه مى بينم.
به ياد دارى، وقتى مؤذن صداى صلا سر مى داد، همه وجود تو سراسيمه خدايى مى شد و در صف نماز به دنبال چيزى بودى كه در فراسوى مرزهاى ناپيدا دنبال آن مى گشتى.
تو را قبل از هر عمليات ديده بودم كه برو بچه هاى لشكر تو را نه در حلقه محبت خود كه بر سر شانه ها مى نشاندند و فرياد مى زدند: «فرمانده آزاده، آماده ايم آماده.»
و حالا همين سنگفرش هايى كه مزار صاحبان اين تصاوير را در احاطه خود دارند و در كنار تو آرام و در خلوت سكوت خفته اند، به ياد مى آورم كه در شب هاى هر عملياتى با تو چه سان پيمان مى بستند.
تو را خوب مى شناسم با همه مهربانى هايت و حال به وسعت انديشه تو فكر مى كنم كه مى گفتى: ما بايد به تكليف خود عمل كنيم. چه پيروز شويم چه شهيد...
و تو چه خوب به تكليف خود وفادار ماندى. تو دست مرا بگير و مرهون محبت خود كن.

                                                                                                                محمد خامه يار
منبع:
 
 
نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 23:57 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

در جستجو  اینترنتی، به نوشته ای از سردار مهدي مهدوي نژاد فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) به مناسبت سالگرد شهادت شهید زین الدین برخوردم. با اینکه وقتش گذشته ولی دارای اطلاعات خوبی راجع به شهید زین الدین است:

 

درست 23 سال از شهادت آقا مهدي زين الدين فرمانده لشكر خط شكن و هميشه پيروز 17 علي بن ابي طالب(ع) مي گذرد، فرماندهي كه بر قلب ها فرماندهي و قلب ها را تسخير كرد، آن سال كه امروز پس از سال هاي سال همه از مهرباني و مدارا، اقتدار و شجاعت او سخن به ميان مي آورند. آقا مهدي فرماندهي بود كه نيروهاي لشكرش هميشه به او افتخار مي كردند و صميمانه به او وفادار بودند. آن روزها آقاي مهدي لشكري را فرماندهي مي كرد كه نيروهايش از استان هاي قم، مركزي، سمنان، قزوين و زنجان گردهم آمده بودند. همه به او عشق مي ورزيدند و امروز هم خاطرات و تصاوير او زينت بخش محفل انس آنان است، آنچه كه درپي مي آيد حاصل گفت وگو با سردار مهدي مهدوي نژاد فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) است كه در آستانه سالگشت شهادت او تهيه شده است كه با هم مي خوانيم:
- اولين آشنايي شما با آقا مهدي ؟
بعداز عمليات محرم و رمضان، زماني كه از كردستان به جنوب آمدم، در منطقه دشت عباس به اتفاق چند نفر از دوستان به صورت غيررسمي خدمت ايشان رسيديم. در پاسگاه زيد، سردار شهيد اسماعيل صادقي به من گفت شما بمانيد تا بعداز ظهر آقا مهدي مي آيد و من ايشان را ملاقات كردم.
- در آن زمان چه سمتي داشتيد؟
شهيد زين الدين فرمانده لشكر بود و من را به عنوان فرمانده گردان معرفي كرد.
- اسم گردان شما؟
امام سجاد(ع)
- بچه هاي قم بودند؟
بله.
- مدت آشنايي شما با آقاي مهدي؟
- تقريبا دوسال
- در كدام عمليات نيروي ايشان بوديد؟
من بعداز خط پدافندي در عمليات والفجر 3، در منطقه مهران، والفجر 4 و عمليات خيبر.
اصلا احساس ولايتي كه او بر ما داشت حتي اگر افرادي از لحاظ تشكيلات هم از او بالاتر بودند آن نفوذ كه ايشان داشت خيلي از مسائل را تحت تأثير قرار مي داد حتي بعداز جنگ ما متوجه اين موضوع شديم.
- آن زمان لشكر 17 چه تعداد نيرو داشت؟
به طور متوسط 6 تا 7 گردان پياده و گردان رزم و خدمات
- يعني چند هزار نفر نيرو؟
نيروهاي لشكر چهار تا پنج هزار نفر بودند.
- فكر مي كنيد اگر شهيد زين الدين فرمانده نبودند فرد لايق تري به جاي ايشان وجود داشت؟
به هيچ وجه چنين تصوري نمي كنم. نه تنها من بلكه هيچكس فكر نمي كرد كسي بهتر از او باشد.
فاصله آقا مهدي با ديگران خيلي زياد بود ضمن آنكه نيروهاي آماده لشكر بسيار زياد بودند اين فاصله، فاصله بسيار زيادي بود!
- امتياز آقا مهدي در چه بود؟
مهمترين مساله اخلاص ايشان و نفس پاك او بود، وقتي صحبت مي كرد كاملاً دلنشين بود. امروز وقتي نوار سخنراني آقا مهدي را گوش مي كنيد هنوز خيلي از آن هايي كه با او مانوس بودند بلافاصله شروع مي كنند به اشك ريختن يعني هنوز از سال 62 تا الان كه 24 سال مي گذرد وقتي صحبت ها پخش مي شود تاثيرگذار است كه به نظرم عامل اصلي آن اخلاص است.
از نظر مديريتي با توجه به سني كه داشت رشد خوبي كرده بود و اين به خاطر محيط خانوادگي بود كه باعث شد از ايشان يك شخصيت ممتاز به وجود بياورد. هر چه از عمر او مي گذشت درخشش او بيشتر مي شد. بعضي حداقل چند سال اختلاف سني داشتند. فرماندهان گرداني مثل شهيد ساعدي، شهيد رستم خاني آدم هايي مقتدر، شجاع و توانمند بودند ولي وقتي به آقا مهدي مي رسيدند و احساس مي كردند جميع جهاتي را كه بايد يك فرمانده داشته باشد را آقا مهدي دارد و مشكل را راحت و روان حل مي كرد و تفهيم مي كرد.
- آقا مهدي چند ساله بود؟
25 سال داشت.
ويژگي مديريتي ايشان چه بود؟
كلان نگري و ترجيح دادن كل به جزء، فكر كردن در مورد كليت جنگ. و اين باعث شده بود تمام مسايل و مشكلات را به جان و دل بخرد. از طرفي در بعضي مسايل بسيار حساس مي شد مثلاً براي چك كردن يك راهكار آن قدر وقت داشت كه تعجب مي كرديم. نگاه جامعي به نيروها مي گذاشت همه را از خود مي دانست و اگر به استان هايي كه در زمان جنگ در لشكر نيرو داشتند برويد مي بينيد تصوير آقاي مهدي را بزرگ كرده و در خانه هايشان نصب كرده اند.
- جاذبه او بيشتر بود يا دافعه؟
همان طوري كه شهيد مظلوم آيه الله دكتر بهشتي فرمودند جاذبه در حد اعلي، دافعه در حد ضرورت، احساس مي كرديم هر فردي به او نزديك مي شد در قلب او نفوذ مي كرد و دوست داشت آقا مهدي را ببيند و با او صحبت كند.
چهره اي دوست داشتني داشت، برخورد، صحبت كردنش خوب بود،در برخوردها اگر احساس مي كرد وبايد برخورد كند قاطع بود.
اگر از شهري نيرو مي آمد وقتي به او مي رسيدند با آنها طوري برخورد مي كرد كه انگار او اهل آن شهر است. او به روحاني ها خيلي علاقه نشان مي داد حتي دست آنها را مي بوسيد كه ما تعجب مي كرديم.
در عمليات والفجر 4 وضعيت خوبي نداشتيم. زماني كه در جنگ ،دوران نبرد تن به تن و استفاده از نارنجك دستي متداول گشته بود آقا مهدي پشت بيسيم وقتي از او پرسيدم شما وضعيت ما را مي دانيد گفتند بله مي دانم شما بايستيد كسي حق ندارد سستي كند.
اگر مي ديد كسي با خودرو يا موتور سيكلت با سرعت مي رود خودروي او را متوقف مي كرد و تذكر مي داد كه بيت المال است!
- آخرين باري كه ايشان را ديديد كي بود؟
سال 1363 آخرين بار در مهاباد وقتي لشكر براي عمليات آماده شده بود. آقا مهدي آمده بود به هر جا سر مي زد و وضعيت بچه ها را چك مي كرد و درگردان سركشي مي كرد و از بچه ها سؤال مي كرد.
-چه وقتي خبر شهادت ايشان را به شما دادند؟
من شهيد صادقي را ديدم به من گفت: آماده شويد براي حضور در جلسه در اروميه. رفتيم اروميه. كسي خبر نداشت، غيرمنتظره بود يكباره ديديم جنازه ايشان را آوردند. تعجب كرديم. آن وقت همه فكرها مشغول جنگ بود فكر نمي كرديم آقا مهدي شهيد شده باشد.

شهید زین الدین


-شيرين ترين خاطره از آقا مهدي ؟
او به ما خيلي لطف داشت. در منطقه عملياتي جفير گردان ها داشتند آموزش مي ديدند، در بين آنها به من گفت رانندگي بلدي؟ گفتم بله. گفت ماشين را بياور برويم و من افتخار كردم كه راننده ايشان باشم.
كنار دژباني پشت سر ايشان نماز خوانديم كه براي من خيلي دلنشين بود.
از ديگر لحظات بياد ماندني عمليات والفجر 4بود. وقتي برگشتم خيلي خسته بودم. عمليات طوري بود كه شهداي زيادي داشتيم، ارتفاع بلندي بود و او از آنجا عمليات را هدايت مي كرد من زماني كه دو تا از بي سيم چي ها شهيد شده بودند وقتي به بالاي ارتفاع رسيديم، آقا مهدي بلافاصله از سنگر بيرون آمد و مرا در آغوش گرفت و گفت خسته نباشي، خدا قوت. من احساس مي كنم هنوز آن صحنه برايم دلنشين است.
-اگر آقا مهدي در ميان ما بود چه مسئوليتي داشت؟
رشد افراد را خيلي نمي توان به طور قطع معلوم كرد. آقاي احمدي نژاد كه زمان جنگ از نيروهاي آقا مهدي به شمار مي رفت الان رئيس جمهور است، اين است كه نمي شود اتفاقات را پيش بيني كرد.
آقا مهدي ظرفيت بالايي داشت و همسنگران او هم مثل شهيد احمد كاظمي درخشش عجيبي داشت يا سردار قاسم سليماني كه همطراز آقا مهدي بود الان موفق هستند.
-آيا مي تواند الگوي خوبي براي جوانان باشد؟
بله. نوع تحصيلات دانشگاهي و حوزوي، ازدواج، مديريت و اخلاق و وظيفه شناسي و كاركردن او همه و همه براي جوانان الگوست. او توانست در جواني يك لشكر را فرماندهي كند.
صلابت و اقتدار او براي همه درس بود. او وقتي از جبهه برمي گشت به خانواده هاي معظم شهدا سركشي مي كرد.
-بعد تعبدي ايشان چگونه بود؟
وقتي آقا مهدي به جلسات مي آمد، با دعاي فرج شروع مي كرد. او چهره معنوي داشت و سخنراني هاي او پشتوانه روايي و حديثي داشت، يعني صحبت هايش با حديث و روايات بود. به علماء احترام زيادي قائل بود. به محض اينكه اعلام مي شد آقا مهدي مي خواهد صحبت كند تمام حسينيه لشكر مملو از جمعيت مي شد.
هرچه شبهاي عمليات نزديك تر مي شد بچه ها به فرماندهانشان علاقمندتر مي شدند ولي علاقه به آقامهدي خيلي ويژه بود.
-بهترين جمله در مورد آقا مهدي ؟
احساس مي كنم عزيزي بود كه در مكتب امام(ره) توانست در بوته آزمايش و مشكلات، همه ما را در آن برهه از زمان عزيز نگه دارد.

منبع : روزنامه کیهان
يكشنبه 27 آبان 1386 - 7 ذيقعده 1428 - 18 نوامبر 2007 - سال شصت و چهارم -شماره 189521


 http://www.khameyar.blogfa.com/post-42.aspx

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 16:42 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عباس منشی زاده می گوید:

 

تازه از بیمارستان آمده بودم بیرون. وقتی برگشتم منطقه، بچه ها تپه ای را گرفته بودند. یکی از بچه ها گفت: «فرماندۀ لشگر دستور داده است کسی روی خط الرأس نرود.»

شب همانطور که با لباس شخصی خوابیدم. صبح، خواب آلود و خمار از سنگر زدم بیرون. آفتاب حسابی پهن شده بود. ناگهان چشمم افتاد به جوانی کم سنّ سال. کلاه سبزِ کاموایی سرش بود و لباس زرد کره ای تنش. با دوربین روی درختی در خطّ الرأس مشغول دیدبانی بود.

این را دیدم، انگار با پتک زده باشند توی سرم. از حرص سرش داد کشیدم: «آهای! تو خجالت نمی کشی؟! بیا پایین ببینم!»

یکباره دست از کار کشید. نگاه کرد به سر تا پایم؛ یک نگاه پرمعنا. گفت: «چیه اخوی؟»

«می خواهی خودت را به دشمن نشان بدهی؟ نمی گویی با این کار جان جند نفر به خطر می افتد؟!»

چند لحظه مکث کردم.

«هر کاره ای که هستی باش، مگر برادر زین الدین دستور نداده کسی روی خطّ الرأس نرود، تو رفتی آن بالا چکار؟!»

«خیلی عصبانی هستی؟!»

«باید هم عصبانی باشم. صد و هشتاد نفر بودیم که همه شهید شدند.»

تامل کرد. گفت: «از کدام گردانی؟»

«گردان ضدّ زره»

«خسته نباشید! بچه تهرانی؟»

«بله.»

«جزو همان ده، پانزده نفری که ...»

داشت سوال پیچم می کرد. یکهو عصبانی شدم.

«شلوغ بازی نیاور، بیا پایین! اگرهم کاری باشد بچه های اطلاعات عملیات خودشان انجام می دهند.»

سر و صدا که بالا گرفت، بچه های دیگر هم از سنگر زدند بیرون. همین که از درخت آمد پایین، یکی از بچه های قم شروع کرد به بوسیدن او و ابراز محبت. بعد خودش آمد طرفم، پیشانی ام را بوسید، گفت: «خسته نباشید، بچه های شما خوب عمل کردند!»

وقتی خواست برود، دستم را محکم فشرد، با خنده گفت: «اخوی! مواظب خودت باش!»

من هم با حالت تمسخر گفتم: «بهتره شما مواظب خودت باشی!»

او هم خنده ای کرد و رفت.

وقتی رفت، به آن برادر قمی گفتم: «فلانی! این کی بود که بوسیدیش؟!»

گفت: «نفهمیدی؟»

گفتم: «نه.»

گفت: «آره، همین بود که هر چی از دهانت در آمد به او گفتی!» (یعنی شهید زین الدین – توضیح از خادم الشهدا)

ناباورانه دویدم دنبالش، اما رفته بود.

هر وقت یاد این صحنه می افتم، احساس می کنم که در برابر آن کوه صبر، یک قلّه شرم بر دوشم مانده است.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 0:6 | لینک ثابت |
 
offshore