يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلي في عِبادي وَ ادْخُلي جَنَّتي (فجر : ۲۷ تا ۳۰)
هان این نفس مطمئنه به سوی پروردگارت که تو از او خشنودی و او از تو خشنود است، بازگرد و در زمره بندگان من در آی و به بهشت من وارد شو.
محرم چقدر منتظران، منتظرت بودند و چقدر به سرعت می گذری. چقدر دوستدارانت دوستت دارند و چقدر تهران با تو زیباست. چقدر زیباست تکیه ها و پرچم ها و چقدر زیباست گریه گریه کنندگانت.
دیگر نمی توانم بنویسم
جامه یاران سیاه و محفل و پرچم سیاه آری آری این سیاهی یادگار زینب است

بسم الله الرحمن الرحیم
حسین رجب زاده می گوید:
قبل از شروع عملیات والفجر چهار عازم منطقه شدیم و به تجربۀ در خاک زیستن، چادرها را سرپا کردیم. شبی برادر زین الدین با یکی دو تای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می کردند. من خواب بودم که رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خیلی تاریک بود. چهره ها به خوبی تشخیص داده نمی شد. بالاخره بیدار شدم. رفتم سر پست.
مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی که می گویند یک چرت خوابیدن در آن با کیف یک عمر بیداری برابری می کند؛ دو تا چهار نیمه شب!
لحظات به کندی می گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» که باید پست بعدی را تحویل می گرفت. تکانش دادم. بیدار که شد، گفتم: «ناصری! نوبت توست، برو سر پست!»
بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینکه چیزی بگوید، پاشد رفت. من هم گرفتم خوابیدم.
چشمم تازه گرم شده بود که یکهو دیدم یکی به شدت تکانم می دهد.
«رجب زاده! رجب زاده!»
به زحمت چشم باز کردم.
«ها... چیه؟!»
ناصری سراسیمه گفت:
«کی سر پُسته؟!»
«مگه خودت نیستی؟!»
«نه! تو که بیدارم نکردی!»
با تعجب گفتم: «پس اون کی بود که بیدارش کردم؟!»
ناصری نگاه کرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرماندۀ لشگر!»
حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم.
«جدی میگی ؟!»
«آره!»
چشمانم به شدت می سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می گفت. خود آقا مهدی بود. یک دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذکر می گفت. تا متوجه مان شد، سلام کرد. زبانمان خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار کرد اسلحه را ازش بگیرد. نپذیرفت. گفت: «من کار دارم، می خواهم اینجا باشم!»
مثل پدر مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جای ناصری پست داد.

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه :
در همین لحظه منوّر زدند. دستم را که پیش روی گرفتم. دیدم خون نیست. لایه سیاه رنگی است که خمپاره چسبانده به سینه ام. خزایلی با شیطنت دست زد به سینه ام، لایه ها را مالید به صورتم، با خنده گفت: «عجب خون سیاهی!»
هر دو شروع کردیم به خندیدن. چیزی نگذشت که یک گلوله دیگر کنارمان فرود آمد، پشت سرش هم گلوله بعدی، که من به طرف زمین پرت شدم و ترکشی هم روی باسنم نشست. خزایلی و دل آذر هم کاملاً دستپاچه شده بودند. حرفهایش را می شنیدم ولی نای جواب دادن نداشتم. خزایلی آمد بالا سرم.
«محمود! چطوری؟!»
با زحمت گفتم: «خوبم، احمد!»
بی سیم زدند به آقا مهدی. فوراً آمبولانسی رسید، مرا برد عقب. توی اوژانس چند تا آمپول بهم زدند و زخمم را پانسمان کردند. صبح که بیدار شدم، حالم بهتر بود. سرم اما سنگینی می کرد. هنوز گیج بودم. حرفهای مسؤولین بهداری را می شنیدم که می گفتند: «باید به عقب اعزام شود ...»
نگزان حال خزایلی بودم. هیچ دوست نداشنم ببرندم عقب. احساس می کردم حالم خوبی است و می توانم برگردم سرکار. کمی که گذشت، به بهانه ای از اورژانس زدم بیورن. یکی پرسید:« کجا؟!»
«هیچ ج، می خواهم آبی به صورتم بزنم.»
«چرا با پوتین، بیا دمپایی بپوش؟!»
«همین جوری راحتم.»
آهسته رفتم دستشویی، نشستم و بند پوتین را قشنگ بستم و گفتم: «یک، دو، سه» و از پشت اورژانس زدم به چاک. رفتم سر جاده. یک تویوتا داشت رد می شد. دست تکان دادم،ایستاد.
«اخوی! کجا؟»
«خط.»
«از چاهر راه حاج همیت هم رد می شی؟!»
«آره، بیا بالا!»
نشستم بغل دستش. راه افتد. کمی که رفتیم، چشمش افتاد به شلوار خونی ام.
«تو مجروحی ؟!»
«هی ...»
«قضیه چیه؟»
«راستش از اورژانس جیم شدم. می خواهم به یگان خودم بروم، بچه ها شدیداً به من احتیاج دارند.»
آن برادر خیلی دعایم کرد. گفت: «اما شاید خاطرناک باشد. بروید عقب بهتر است.»
«نه زخمم عمیق نیست. فقط یک مقدار سرم گیج می رود.»
بچه ها که مرا دیدند، حسابی خوشحال شدند. ریختند رو سرم، شروع کردند به ماچ و بوسه. به آقا مهدی هم خبر دادند که اسماعیلی گنجه حالش خوب است. برگشته.
آقا مهدی مرا خواست، رفتیم. از دیدنم خوشحال شد. لبخند رضایت فرمانده انگار تمام درد و خستگی را از تنم بیرون کرده بود!
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
بسم الله الرحمن الرحیم
ادامه :
ساعت حدود یک نیمه شب بود که راه افتادیم. رفتیم تا نزدیکی های خط خودمان. عراقی ها تا زوزۀ ماشن ها را شنیدند شروع کردند به ریختن آتش. هنوز جایی که باید، نرسیده بودیم که پذیرایی جانانه ای ازمان کردند.
برادر خزایلی گفت: «محمود! آیه "و جعلنا" را بخوان!»
گفتم: «بلد نیستم.»
گفت: «پس من بلند می خوانم. تو تکرار کن!»
گفتم: «حالا این آیه چه خاصيّتی دارد؟!»
گفت: «آیه ای است که پیغمبر اسلام در جنگ ها به نیروهایش می گفت بخوانید تا دشمن کور شود و شما را نبیند...»
گفتم: «خوب! اگر اینطور است که ما هم می خوانیم تا دشمن کور شود و خیال ما راحت شود!»
گفت: «محمود! این آیه را دست کم نگیر! خیلی مقدس است خیلی ها به این اعتقاد دارند...»
رو کردم به احمد، گفتم : «خوب، حالا بخوان!»
شروع کرد: «و جعلنا من بین ایدیهم ... فاغشيناهم ...»
من هم کلمه به کلمه با او تکرار کردم تا رسید به «فاغشیناهم». این کلمه چون خیلی برایم تازگی داشت، در دهانم نمی چرخید. بلند گفتم: «خدایا! من که نمی توانم بگویم. ولی همین که خزایلی می گوید!»
خزایلی غش غش شروع کرد به خندیدن. بعد خیلی شمرده و بلند گفت: «فَ أَغْ شَيْ نا هُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُون»
خلاصه به هر جان کندنی بود گفتم و رفتیم جلو. حالا درست پای خاکریز خودمان بودیم. طبق توجیه آقا مهدی خاکریز خودمان را شکافتیم، رفتیم طرف عراقی ها. همین که شروع کردیم، منوّر زدند، منطقه مثل روز روشن شد. گلوله های جور واجور مستقیم به سمت ما می آمدند، اما وقتی به ما می رسیدند راهشان را کج می کردند. دهانم از تعجب بازمانده بود. توی دلم گفتم: «مثل اینکه خزایلی راست می گفت!»
دلم قرص شد. سرم را انداختم پایین، شروع کردم به کار. وقتی بیل لودر و بلدوزر را به زمین زدیم باید گاز شدیدی می دادیم تا دستگاه با قدرتی که می گیرد بتواند خاک ها را راحت جا به جا کند. مقداری کندم، دیدم انگار خاک ها سنگ شده اند و بلدوزر قدرت کندنشان را ندارد. در یک لحظه دو فکر متفاوت به ذهنم رسید؛ گفتم: «یا پنجاه متر می روم عقبل و از آنجا خاک جمع می کنم، می آورم روی این خاک ها می ریزم، یا زیر دستگاه را چال می کنم.»
گلوله ها شدیداً دور و برمان فرود می آمدند. یک لحظه دستگاه را خاموش کردم، سریع خودم را به برادر رحیمی مسؤول مهندسی – رزمی لشگر که فاصلۀ کمی با ما داشت. قضيّه را که برایش تعریف کردم، گفت: «شما زیر پای خودتان را چال کنید.»
جَلدی آمدم و شروع کردم. من خاک بر می داشتم، خزایلی هم یک شب نما گرفته بود دستش، بهم علامت می داد و راهنمایی می کرد که خاک را چه قدر بکنم و کجا بریزم.
مقداری که کار کردیم، برادر جواد دل آذر آمد، گفت: «آقای رحیمی دو سه تا از بچه های اطلاعات – عملیات را که توی یک سنگر استراحت می کردند و با ما هماهنگی نکرده بودند، مجروح کرده است. آمبولانس همه شان را برده است.»
خزایلی وقتی دید دل آذر آمده، پرید بالا، شب نما را داد دستش. او هم شروع کرد به علامت دادن. در همین هنگام خمپاره ای خورد جلوی بلدوزر. من روی سینه ام احساس سردی کردم. حدس زدم ترکش خورده ام.دستگاه را نگه داشتم، دست گذاشتم روی سینه ام. خزایلی گفت: «چی شده؟»
«انگار ترکش خوردم.»
ادامه دارد ...

