تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمود اسماعیلی گنجه می گوید:

 

در منطقه عملیاتی خیبر، ما در واحد مهندسی – رزمی کار می کردیم. سر و کارمان با لودر و بلدوزر بود. یک روز شهید مهدی زین الدین بچه های مهندسی را خواست به ستاد فرماندهی. دیدم آقا مهدی اخمهایش تو هم است. با خنده گفتم: «حاج مهدی! باز چی شده؟!»

خیلی جدی گفت: «بچه ها! محوری هست که یک زاویۀ نود درجه از این محور باز است. تانک های عراقی ماشین ها و آمبولانس های ما را رحت در این محل شکار می کنند. شما باید یک خاکریز بلند آنجا بزنید. این کار آن قدر مهم و حیاتی است که اگر تمام بچه های مهندسی هم در آنجا به شهادت برسند، باید این خاکریز زده شود!»

راستش حرف شهادت که شد، کمی جاخوردیم. رو کردم به آقا مهدی: «آنجا فاصلۀ ما با خط عراق چقدر است؟!»

«حرف فاصله را نزن. خیلی نزدیک، حدود هفتاد تا صد متر.»

«خوب! این مأموریت را حالا کی باید انجام بدهد؟»

«نمی دانم، ولی هر کی برود صد در صد یا شهید است یا مجروح ...»

برادر خزايلی (که بعد ها شهید شدند) پرید توی حرف ما، گفت: «حاج مهدی! من و اسماعیل گنجه می رویم!»

گفتم: «احمد! اگر تو می خواهی بروی، برو، من نیستم!»

«نه، من و تو با هم از قم آمدیم، با هم کار کردیم، این آخرین مأموریت را هم باید با هم تمام کنیم.»

با تردید گفتم: «پس باید فکر کنم.»

آقا مهدی و خزایلی که مشغول صحبت شدند. با خودم گفتم اگر من نروم، دیگری می رود. مگر خون من از او رنگین تر است؟ اگر قرار است به شهادت برسیم، باشد ...

بلند گفتم: «می آیم!»

علی رحیمی هم اعلام آمادگی کرد. فردا شب برادر جواد دل آذر (که بعد ها شهید شدند) آمد دنبالمان، رفتیم. ما را برد پیش شهید زین الدین، توی سنگر. آقا مهدی نقشه ای را زد سينۀ دیوار، گفت: «شما باید طبق این نقشه وارد عمل شوید.»

گفتم: «حاج مهدی! ما نقشه سمران نمی شود. بهتر است خودتان ما را ببرید منطقه و توجیه کنید.»

گفت: «اشکالی نیست.»

سوار موتور شدیم، رفتیم تا رسیدیم به خاکریزهای خودمان. پیاده که شدیم آقا مهدی شروع کرد به توجیه منطقه.

«اینجا خاکریز خودمان است. وقتی آمدید، اول این خاکریز را بشکافید، از آن رد شوید و بروید سمت عراقی ها...»

گفتم: «یعنی شما می گویید منطقه ای که ما باید کار کنیم جلوی عراقی هاست؟!»

«بله، هیچ نیرویی جلوی شما نیست.»

گفتم: «اگر بخواهیم اینجا کار کنیم، احتیاج به یک سری نیرو داریم.»

«چه نیرویی؟!»

«سه چهار تا آر پی جی زن، چند تا تیربار چی و تک تیر انداز که جلوی ما باشد تا اگر عراقی ها خواستند حمله کنند، این نیروها مشغولشان کنند و بتوانیم دستگاه ها را عقب بکشیم.»

گفت: «فکر خوبی است!»

همان لحظه بی سیم زد، یک دسته از بچه های گردان حضرت ابوالفضل (ع) آمدند، کمین هایی را جلوی ما ترتیب دادند.

ما آمدیم عقب، رفتیم سر وقت دستگاه ها. روشنشان کردیم تا گرم شوند. به آقا مهدی گفتم: «اگر منوّر زندن چکار کنیم؟!»

«بهتان گفتم که، فاصلۀ شما با عراقی ها بسیار کم است. لودر هم دستگاه بزرگی است، شما را به راحتی می بینند. خلاصه خود می دانید، هر کار که می خواهید بکنید!»

بالاخره رفت، ما هم شام خوردیم، استراحتی کردیم و آمدیم پیش دستگاه ها.

برادر خزایلی گفت: «محمود! راه بیفت!» و خودش پرید بالا

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 23:52 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سه شنبه 20 آذر در تالار بزرگ کشور، همایش تجلیل از شیخ جعفر مجتهدی (ره) برگزار شد که بسیار مراسم جالب و خوبی بود و در آن آقایان رضوی کشمیری، گرمارودی و فاطمی نیا صحبت کردند و از خاطرات و کرامات و دیدار هایشان با این عارف عظیم الشان سخن گفتند. خاطرات بسیار آموزنده و جالبی که می توانید بعضی از آنها را در کتب لاله ای از ملکوت و در محضر لاهوتیان (دو جلد) بخوانید. ولی تعجبم از این است که چرا جناب مجاهدی نویسنده کتاب در محضر لاهوتیان را در مجلس ندیدم و ایشان سخنرانی نکردند.

می توانید زندگی نامه، عکس ها و برخی خاطرات آموزنده این عارف بزرگ را در سایت صالحین شیعه (اینجا) بخوانید.

عکس های این همایش را هم می توانید از خبرگزاری فارس (اینجا) و خبرگزاری ایکنا (اینجا) و آژانس عکس سوره (اینجا) ببینید.

 

شیخ جعفر مجتهدی شهید زین الدین

 

به همین مناسبت به مطلبی که در کتاب در محضر لاهوتیان نوشته آقای مجاهدی آمده است و متناسب با وبلاگ شهید زین الدین است بسنده می کنیم:

 

آقای مجاهدی در صفحه 181 در جلد اول کتاب در محضر لاهوتیان چنین می نویسد:

 

«شخصاً شاهد بودم که حضرت آقای مجتهدی در طول سال های جنگ تحمیلی، با تنی چند از رزمندگان با اخلاص که عازم جبهه می شدند در ارتباط بودند، و هنوز بعضی از آنان که در قم سکونت دارند، خاطرۀ روزهای ملاقات را با آن مرد خدا فراموش نکرده اند.

مرحوم شهید زین الدین سردار رشید لشکر 17 علیّ بن ابیطالب (علیهم السلام) هنگامی که به جهت انجام کارهای ضروری از جبهه به قم می آمدند و چند ساعتی در قم بودند، از فرصت استفاده کرده به خدمت آقای مجتهدی می رفتند با ایشان خلوت می کردند و بعد با روحيّه ای مضاعف در جبهه های محل مأموريّت حضور می یافتند.»

(در اینجا لازم است از وبلاگ شهید رمه ای بخاطر اطلاع دادن از رابطه شهید زین الدین با شیخ جعفر مجتهدی تشکر کنیم.)

 

خوشا بحال آن شهیدانی که از اوقاتی که در جبهه هم نبودند بدین شکل استفاده می کرند و همانا لایق شهادت بودند.

 

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 0:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

در چند سالۀ جنگ که بنده با شهید زین الدین برخورد داشتم، هیچ گاه ندیدم نیرویی را طرد کند. جاذبۀ عجیبی داشت و در ساختن افراد، استعداد خارق العاده.

اگر می دید کسی در مسؤولیت خودش از لحاظ مدیریت ضعیف است، طردش نمی کرد؛ او را از آن مسؤولیت بر می داشت، می آورد پیش خودش در فرماندهی. آن وقت هر جا می رفت، او را هم با خودش می برد؛ و به این شکل روحیّه مسؤولیت پذیری و حسن انجام وظیفه را عملاً به او می آموخت و بعد دوباره از او در جایی دیگر استفاده می کرد. با همین روحيّه کریمانه بود که به هر دلی راهی می گشود.

 

 

محبوبیت آقا مهدی آن گونه نبود که به وصف در آید. اصلاً یک شعله عشق الهی از او در دل بچه ها زبانه می کشید.

در آن زمان سه استان زنجان، سمنان و مرکزی توی لشگر هفده نیرو داشتند؛ زنجانی ها می گفتند آقا مهدی از ماست. سمنانی ها می گفتند همشهری ماست و قمی ها هم. این، چیزی جز نمود عشق اتشین نبود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 10:45 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد محمدی می گوید:

 

موقعی که قرار شد برای دفع پاتکهای دشمن در جزيرۀ مجنون کانال حفر کنیدم، خود شهید زین الدین دوشادوش ما کار می کرد. با غروب آفتاب، کار کانال کنی شروع می شد تا اذان صبح.

گاه بخاطر آتش شدید دشمن، وضع آن قدر خطرناک می شد که ما به آقا مهدی التماس می کردیم که شما اینجا نمانید. اما ایشان با همان تبسّم همیشگی می گفت: «من هم مثل شما هستم، مگر فرقی می کند؟!»

خیلی وقت ها او تک و تنها به کار دیدبانی و شناسایی مواضع دشمن می رفت. یادم نمی رود یک روز سلاح دوربردی را با خودش آورد و گفت:

«اگر این مزدورها...»

اشاره کرد به نیروهای عراقی.

«... تکان خوردند، با این تکانشان بدهید!»

و این هنگامی بود که نیروهای دشمن بیرون سنگرها راحت تردّد می کردند. آن وقت خودش رفت پشت یک سنگر، شروع کرد به تیر اندازی؛ که چند تای اولشان را راهی جهنّم کرد. آن قدر خوب و دقیق از این سلاح استفاده می کرد که ما تعجّب می کردیم.

موقعی که خواست برود بهمان گفت: «اگر خواستند اذیتتان کنند به حسابشان برسید. اگر یک تیر به سویتان شلیک کردند، شما با دو تیر جوابشان را بدهید!»

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 21:49 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

در یکی از عملیات ها دشمن به پاتک سنگینی دست زده بود. از شهید زین الدین کسب تکلیف شد. مسوؤل بی سیم گفت به گردان های مربوطه هر چه سریع تر ابلاغ شود جلوی آنها را بگیرند. بی سیم چی شروع به رمز کردن دستور نمود. کار به کندی پیش می رفت که آقا مهدی فریاد زد: «آنچه را گفتم صریحاً مخابره کن!»

باز بی سیم چی از رمز دست برنداشت. ناگهان آقا مهدی بر افروخته از خشمی مقدّس، سراسیمه خود را به پی ام پی فرماندهی رساند، دهانی بی سیم مرکزی را گرفت و با صدایی که به تند شبیه بود، غرید: «از مهدی به تمامی واحد ها، از مهدی به تمامی واحد ها، از مهدی به تمامی واحد ها! دشمن حمله کرده هرچه سرع تر جلوی این کافرها را بگیرید.»

با مخابره شدن پیام، صدای اعتراض مسوؤل مخابرات از آن طرف سیم شنیده شد: «آقا شما که این قدر به رمز سفارش می کنید، چرا خود مرتکب «کشف» می شوید؟!»

و باز این آقا مهدی بود که با صلابت تمام استدلال می کرد: «دشمن خود می داند که به ما حمله کرده است، شما پیام را از چه کسی مخفی می کنید؟! این اوست که با تمام قوا به سوی ما می تازد و هر لحظه تعلّل از طرف ما او را به هدف شومش نزدیکتر می سازد!...»

از این استدلال محکم، موقعیّت شناسی دقیق و قاطعيّت شگرف در دل به او آفرین گفتم و بر خود بالیدم که فرماندهی این چنين داریم.

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 23:32 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

بعد از عمليّات «محرم» قرار شد لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) خط را تحويل یکی از تیپ ها بدهد. عصر در مقر مهندسی رزمی نشسته بودم که شهید زین الدین با سر و رویی غبار آلود از موتور پیاده شد. توی مقرّ کسی جز من ایشان را نمی شناخت. پس از سلام و علیک کنارم نشست.

«خوب آقا مهدی چه عجب!»

«آمدم احوالتان را بپرسم.»

«از بزرگواری شما تعجّبی نیست؛ اما شما چرا آمدید، پيک می فرستادید من می آمدم.»

«آمدم کمی درد دل کنیم»

به قدر تهيّه چای منتظرش گذاشتم. بزرگوارانه پذيرفت.

از همه جا گفت؛ از مشکلات خط، نیروهای گردان ها، تدارکات نیروها، شهادت بچه ها و ... می گفت: «قرار است خط را تحویل فلان تیپ بدهيم، می خواهم بچه های مهندسی را بفرستيد برایشان خاکریز بزنند.»

«شما خودتان که تمام این مدت را بدون خاکریز سر کردید. چه اصراری دارید برای زد خاکريز؟»

«بچه های ما سرد و گرم چشیده اند و میدان دیده به کمبود ها و مشکلات واقفند. گردان جدید جوان است و کم تجربه. این هم اولین مأموریتشان است. نمی خواهم در اولین قدم سر خورده شوند...»

مانند پدری مهربان برای واحدی دیگر دل می سوزاند. گفتم: راستش بچه ها در محوّطه مشغول خداحافظی اند. همه کفش و کلاه کرده اند تا پس از چند ماه با تاریک شدن هوا راهی اهواز شوند. با رفتن اینها هم، به جز من و راننده، دیگر کسی اینجا نمی ماند.»

با شنیدن این حرف برق شادی در نگاهش درخشید، گفت: «با این حساب می شویم سه نفر! تو که از رانندگی بلدوزر من خبر داری.»

«حرفی نیست. اگر شما بفرمایید امشب سه دستگاه ماشین پای کار آماده می کنم.»

 

 

این را گفتم و از او چند لحظه ای رخصت گرفتم. گفت: «من اینجا نشسته ام و کاری مهم تر از این دارم.»

رفتم سراغ بچه ها. آمدند. دور من و آقا مهدی حلقه زدند؛ همه با لباس های شخصی و ساکهای بسته و آماده. ابتدا آقا مهدی را خدمتشان معرفی کردم، سپس ماجرای خاکریز زدن را برای تیپ (...) بازگو نمودم. هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که دیدم ساکها یکی پس از دیگری از روی دوش ها به پايين سر خورد. ناگهان بغض ها ترکید و صدای گریه بلند شد.

چیزی نگذشت که برگ های مرخصی یک به یک در پیش دیدگان ناباور ما پاره شد و شعار «ما اهل کوفه نیستیم» در فضا پیچید.

صبح که بدن مجروح تنی چند از آنان را از میدان آوردند، به سراغشان رفتم. به یکی گفتم: «شما که مرخص بودید، چرا ماندید؟!» گفت: «خدا می داند که انتظار شهادت داشتیم و این انگار ندای حسین (ع) بود که در اوج غربت، ما را به یاری خود خواند. ما افتخار می کنیم که در کنار چنین فرماندۀ فداکاری مجروح شده ایم...»

گریه امانم نداد. او می گفت و من از پس پردۀ اشک فقط نگاهش می کردم.

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 20:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابوالفضل سمیرانی می گوید:

 

اين خاطره را من از خود شهيد زین الدین شنيده ام:

در هنگامۀ عمليات خیبر، عراق از يک طرفِ جبهه، فشار زيادی روی نيروهای ما آورده بود. با اين که خط ما در حال سقوط بود، اما بچّه ها دست از مقاومت نمی کشیدند. در همین حال از یک بسیجی پرسیدم : «برادر، از خط شمالی چه خبر؟ »

گفت: «از آنجا عراق نمی تواند پیشروی کند. ظاهراً نيرو به اندازه کافی باشد...»

آقا مهدی می گفت: «به خدایی که بالا سر ماست وقتی به خط شمالی رفتم، هيچ نيرویی از ما در آنجا نبود و دشمن به کلّی عقب نشسته بود !»

 

منبع: کتاب افلاکی خاکی

 

 

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 11:8 | لینک ثابت |
 
offshore