بسم الله الرحمن الرحیم
قصد داشتم تا حدود یک ماه و شاید هم بیشتر خاطره و یا مطلب جدیدی در وبلاگ نیاورم ولی بعد از حدود دو هفته دوباره مصمم شدم تا خاطرات شهید بزرگوار مهدی زین الدین را نقل کنم. وعامل این تصمیم جدید اتفاق عجیبی بود که برایم اتفاق افتاد و فهمیدم باید به این کار ادامه دهم.
از تمامی کسانی که در این مدت از این وبلاگ بازدید کرده اند و از کسانی که با ارائه نظراتشان ارادت خود را نسبت به شهدا برای ما ثابت کرده اند (مخصوصاً آقای ابوالفضل درخشنده) تشکر می کنم.
محمد رضا خسروی می گوید:
برادری تعریف می کرد در یکی از عملیات ها (ظاهراً عملیات خیبر) دشمن از یک محور فشار عجیبی بهمان می آورد، تا راه نفوذی بیابد؛ اما در محور دیگر، با اینکه ما نیرویی نداشتیم، خبری از دشمن نبود.
بچه هایی که متوجه این موضوع می شوند به شهید زین الدین می گویند: «فلان محور خالی است، فکری به حال آنجا بکنید! »
جواب می دهد: «شما کاری به آن محور نداشته باشید. کسی هست که از آنجا دفاع کند! »
عراقی ها اصلاً نتوانستند از آن قسمت نفوذ کنند و این به تعبیر ما وجود نیروهای غییب بود. این موضوع را کسی جز شهید زین الدین که ازتباطش با خدا قوی بود درک نمی کرد.
منبع: کتاب افلاکی خاکی
بسم الله الرحمن الرحیم
ابوالقاسم هاشم زاده:
زمانی که برادر حاج فتح الله رنجبر (که بعد ها شهید شدند) مسؤولیت جمع آوری نیروهای متخصّص و فنی به جبهه را داشت، من و برادرم رفتیم پیشش برای اعزام. با خوش رویی پذیرفتمان. بالاخره همراه عده ای که باطری ساز، نقّاش، صافکار و... بودند، راهی مقرّ لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) شدیم. حدود دو ماه در تعمیرگاه حضرت معصومه (س) مشغول انجام وظیفه بودیم.
شبی در کانکس خوابیده بودم که بیدارمان کردند، گفتند: «فرماندۀ لشگر آمده است.»
بند بندِ تنم به هم فشرده بود. خسته بودم، اما اشتیاق دیدار و آشنایی با فرمانده لشگر، شوری مبهم در دلم دامن می زد. سکوت و سیاهی همه جا سایه دوانده بود. نگاه کردم به ساعتم؛ شب از نیمه می گذشت.
تند خودمان را جمع و جورد کردیم که از کانکس بزنیم بیرون برای پیشواز، که یکی در زد و آمد تو. چهره اش جذاب بود و صمیمی. لبخند به لب. دست تک تکمان را فشرد به گرمی. نمی شناختمیش. یکی از دوستان رو کرد به بقیه، گفت: «آقا مهدی زین الدین، فرماندۀ لشگر!»
پس از سلام و علیک و احوال پرسی بی مقدمه شروع کرد: «این ماشین ها احتیاج به تعمیر دارند. عملیات نزدیک است، باید سریع تر آماده شوند برای سوار کردم توپ های 106...»
دیگر نفهمیدم چه گفت. یکرنگی و صفایش به دلم نشست. مات و مبهوت قفط نگاهش می کردم. حرفهایش ساده و صمیمی بود؛ درست مثل خودش. کلمه کلمه اش به ما اعتماد به نفس می داد.
قول و قرار ها که گذاشته شد، خداحافظی کرد و رفت. هنوز هم گیج و منگ بودم.
«فرمانده لشگر کسی است که لباسش چنان است و ماشینش چنین؛ کبکبه ای دارد و پرستیژی...»
انگار در رویا به سر می بردم؛ جوانی رشید، چهره ای مصمم، لباسی بسیجی و ... خدای من! ناباورانه خزیدم، در دلم غوغایی به پا بود. شب رفت، صبح شد. برای ادای فریضه نماز برخاستیم. سر و صدا اوج گرفت؛ سکوت شکست، از کانکس زدم بیرون، یکی درست پشت در کانکس خوابیده بود.
«این کیست که اینجا...؟»
سرم را بردم نزدیک چهره اش. در تاریک روشن هوا شناختمش.
«آه، همان فرمانده! آقا مهدی زین الدین!»
عرق شرمی دوید بر پیشانیم حالم را درست نفهمیدم. پاهایم انگار برای رفتن رمق نداشتند. دهها سوال سرگردان در ذهنم چرخ می خورد. رفتم پای تانکر آب. گیج و منگ با آب در آمیختم. «آقا مهدی» در نگاهم قد کشید و بزرگ شد. من هنوز به آن خاکی بودن می اندیشیدم، به راز سجدۀ فرشتگان بر خاک؛ بر آدم!
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد رضا اشعری مقدم (به نقل از برادر حاجی زاده) می گوید:
درست ایستاده بود روبروی ما، بیرون سنگر. داشت برای من و جواد دل آذر (که بعد ها شهید شدند) حرف می زد. در تب و تاب عملیات خیبر، بیرون از جزیره مجنون در سنگرهای محور عملیات مستقر بودیم. آمده بود بعضی از مسائل را برایمان توجیه کند.
همین طور که داشت حرف می زد، انگار که متوجه چیزی شده باشد، کمی جا به جا شد، اما حرفش را قطع نکرد. حس کنجکاوی ما بر انگیخته شد. برای لحظه ای برگشتیم و نگاه کردیم به عقب. یک هواپیمای عراقی در حال شیرجه رفتن و بمباران بود. تا دیدیم هواپیما می آید طرفمان، خودمان را انداختیم روی زمین.
صدای انفجار وحشتناک بود. انگار پرده های آسمان لرزید! تمام تنمان شده بود گرد و خاک. سر و صدای بچه ها بلند شده بود.
«حاجی... حاجی کجاست؟»
وقتی غبار نشست، داشتم لباسهایم را می تکاندم که نگاهم افتاد به آقا مهدی. ماتم برد. همانطور ایستاده بود آنجا؛ پوشیده در لایه ای از غبار و گرد. شرم کردم. آرام خودم را کشیدم کنار. جواد هم آمد کنارم. جرات نکردیم حتی یک کلام هم حرف بزنیم. چه می توانستیم بگوییم؟ او وقتی شرم ما را دید، موتورش را روشن کرد و رفت.
مدتی بعد که برگشت، بی هیچ اشاره ای به این جریان، باقی مطلب را برایمان بازگو کرد.
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
بسم الله الرحمن الرحیم
احمد حاجی زاده می گوید:
در عملیات والفجر چهار تپه ای بود به نام «تپه سبز» که از لحاظ استراتژیکی منطقۀ مهمی به شمار می آمد.
بچه ها بارها آن را طی عملیات های سخت به تصرّف گرفتند، اما هر بار با فشار سنگین دشمن ناچار به عقب نشینی شدند.
شهید زین الدین دید چاره ای نیست؛ خودش با دسته ای از بچه های زبده وارد عمل شد و با یک حملۀ شجاعانه تپه را از دشمن باز پس گرفت. با پیشروی های بعدی، آن تپه دیگر در دست ما باقی ماند.
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

بسم الله الرحمن الرحیم
سید محمد بحطايي می گوید:
وقتی عراق نتوانست جزيرۀ مجنون را پس بگيرد، شبانه خاکريز بلندی را به قطر سه متر شکافت و آب فراوانی را به سمت جزيره و محل استقرار نيروها و ادوات ما هدايت کرد. آب به راحتی می رفت تا نيروهای ما را که با شديد ترين پاتک ها تسليم نشده بودند، به هزيمت بکشاند!
از لودرها کاری ساخته نبود. چند نفر از گردان راه افتاديم طرف مدخل آب. وقتی رسيديم آقا مهدی و چند تا از بچّه ها، با الوار و گونی های خاک به نبردی تن به تن با آب برخاسته بودند.
گفت: «حاج آقا، بفرستيد بچه های بيشتری بيايند.»
گفت: «نمی خواهد، خودمان يک جوري می بنديم.»
آن وقت الوار کلفتی را که از سنگينی، دو نفر زیرش خم می شدند بر دوش گرفت و تا کمر در آب فرو رفت و برد سمت شکاف.
و حقاً که لقب «فاتح خيبر» برازندۀ او بود؛ به همان برازندگی مولايش علی (ع)!
منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

