تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسن عباسی می گوید:

 

پس از تصرف جزیره مجنون به دست نیروهای ما در عملیات خیبر، پاتک های پی در پی و سنگین دشمن شروع شد. با اینکه بیشترین فشارها را تحمّل می کردیم؛ گاه عقب می نشینیم و گاه در محاصره بودیم، به یاری خدا توانستیم موقعیت خودمان را در جزیره تثبیت کنیم.

یکی از عوامل مهم این تثبیت موقعیت، ابتکار جالب و بی سابقۀ آقا مهدی بود که برای اولین بار در تاریخ دفاع مقدس مطرح می شد. جزیره که سقوط کرد، او دستور داد بچه ها کمی جلوتر از نزدیک ترین خاکریز ما به خطّ دشمن کانالی را حفر کنند. وقتی دشمن با آرایش نظامی تانک های خویش دست به پاتک زد، به این تصور که باید با خاکریز ما درگیر شود، تمام فکر و نیرویش را روی این مسأله متمرکز می کرد. هر بار که تانک هایشان می آمدند جلو و در تیر رس آر پی جی زن های مستقر در کانال قرار می گرفتند، بر اساس شماره ای که هر کدام داشتند، به سوی تانک ها شلیک می کردند. چیزی نمی گذشت که با از دست دادن تعداد معدودی تانک آرایش نظامی خاصّشان به هم می خورد و سر در گم می شدند.

آن وقت تنها چارۀ کار را در عقب نشینی می یافتند!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 20:57 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شهید اکبر شکر اللهی می گوید:

 

شهید زین الدین در تمامی عرصه های جنگ حضوری فعّال داشت؛ از فرماندهی نیروهای بسیجی گرفته تا نبرد دوشادوش آنان، از گشت و شناسایی تا دفع پاتک و ...

ما در ادامه عملیات خیبر به جزایر مجنون اعزام شدیم. مدت پانزده روز در بدترین شرایط، حفاظت یکی از خطوط را به عهده گرفتیم. روز پانزدهم، عراق پاتک سنگینی را شروع کرد که برادران مرسلی و رنگرز پیش از آن که خود در آتش عشق بسوزند، چند تانک آنان را به آتش کشیدند.

ما جمعی گردان امام سجاد (ع) به فرماندهی برادر عابدی (که بعد ها شهید شدند) بودیم. شدیداً با دشمن درگیر شدیم. در همین حین، برادر عابدی متوجه می شود آقا مهدی زین الدین آر پی جی به دوش همراه چند تا از بچه های دیگر قصد پیشروی به سوی نیرو های دشمن را دارد. چند بار صدایشان می زند:

«برادر مهدی... برادر مهدی»

توجهی نمی کند. ناچار می دود به طرفش، می ایستد جلوی او و می گوید: «حاج آقا! کجا؟»

«می بینی که... می رویم کمک بچه ها...»

و به راهش ادامه می دهد. برادر عابدی که حفظ جان آقا مهدی را واجب تر از هر کاری می دانست، خشمی مقدّس و بسیار جدّ خطاب به او می گوید:

«حاج آقا! به خدا قسم اگر یک قدم جلوتر بگذارید، یا خودم را تسلیم عراقی ها می کنم، یا از همین جا باز می گردم!...»

جدیت و اصرار برادر عابدی و علاقۀ قلبی او به فرمانده اش بالاخره کارساز می افتد و آقا مهدی از حرکت باز می دارد. ساعتی بعد با رشادت و از جان گذشتگی بچه ها، عراق نیز مجبور به عقب نشینی می شود.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»، ص 67 و 68

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 23:32 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی می گوید:

 

از شجاعت شهید زین الدین زیاد شنیده بودم، اما تا آن موقع این موضوع را از نزدیک لمس نکرده بودم.

در عملیات خیبر، در پاتک اول به نیروهای عراقی که تانک هایشان از هر سو بهمان هجوم آوردند، آقا مهدی و شهید فتّاحی آمدند سنگر ما. وقتی چهرۀ مصمّم و معنوی آنها را دیدم، حسّ کردم در برابر کوهی از آرامش ایستاده ام! انگار تنها چیزی که در سرشتشان وجود نداشت ترس بود!

بارها در گرما گرم درگیری ها این صحنه را دیده بودم: دشمن فشار خرد کننده ای را روی نیروهای ما متمرکز می کرد، تانکهایشان لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک تر می شدند، هر آن شهیدی در خاک و خون می غلتید؛ آن وقت این دو بی هیچ واهمه ای مثل دو سرو سر افراز رو در روی تانک ها می ایستادند و ضمن هدایت نیرو ها به همه روحيّه می دادند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی (به نقل از شهید شیخی فرمانده گردان روح الله) می گوید:

 

رفتیم اتاق فرماندهی تا آقا مهدی نقشۀ عملیاتی را برایمان توجیه کند. خستگی از سر و رویش می بارید. چشمانش از فرط بیداری به رنگ گلبرگ های گل سرخ می زد.

سه بار خوابش برد تا توانست توجیه نقشه را به پایان برساند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 19:6 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی (به نقل از شهید شیخی فرمانده گردان روح الله) می گوید:

 

آقا مهدی گفته بود. باید کانالی کنده می شد. بعد آب می انداختند توش که جلوی تانک ها را بگیرند. سه روز از عملیات خیبر می گذشت. آقا مهدی یک لحظه آرام و قرار نداشت. شب و روز به خطوط مختلف سر می کشید و نیرو ها را هدایت می کرد.

بولدوزر داشت کانال را حفر می کرد. آقا مهدی ایستاده بود به نظارۀ کار، بی هیچ واهمه ای. از همه طرف آتش می ریخت. هنوز کار ادامه داشت که بولدوزر را زدند. آقا مهدی تا وضع را این طور دید، بیل به دست گرفت، یک تنه رفت که کار کانال را به آخر برساند...

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم می گوید:

 

عملیات خیبر، عملیات بسیار دشواری بود. در آن عملیات من بی سیم چی گردان سید الشهداء بودم که در انتهای جزيرۀ جنوبی مجنون عمل می کردیم. فرماندۀ گردان ما مصطفی کلهر (که بعدها شهید شدند) بود. من به اقتضای مسؤولیتم در گردان پا به پای برادر کلهر پیش می رفتم...

در دو سه روز اول عملیات به محاصرۀ دشمن در آمدیم. پشت سرمان هم باتلاق بود و عبور و مرور، غیر ممکن. با شدت گرفتن درگیری، فشار زیادی به گردان ها وارد شده بود. از بی سیم صدای فرماندهان گردان ها را می شنیدم که چگونه تقاضای نیرو و تسلیحات می کردند. هیچ راهی برای کمک رسانی نبود.

وضع رقت باری داشتیم. کوه اگر بود چکّه چکّه آب می شد! گاه صدای چند فرماندۀ گردان با هم از بی سیم شنیده می شد که نومیدانه کمک می خواستند. بعد که امیدشان از همه طرف قطع می شد، با شهید زین الدین تماس می گرفتند. او هم با همان طمأنينۀ مخصوص به خود، جواب یک یکشان را می داد. آن وقت آنها با قوّت قلبی که از سخنان فرماندهشان می گرفتند، تا پای جان می ایستادند به مقاومت.

 

 

بعدها خود شهید زین الدین در اوّلین سخنرانیش پس از عملیات، در مقرّ انرژی اتمی، ضمن یادی از فرماندهان شهیدِ گردان های عملیات خیبر با اشک و آه گفت:

«... فرماندهان گردان های ولی عصر (عج)، امام رضا (ع)، موسی بن جعفر (ع) و سید الشهداء (ع) تا جان در بدن داشتند زیر ضربات خرد کنندۀ دشمن که آن را آب می کرد، مقاومت کردند و از دستورات فرماندهی اطاعت نمودند؛ با اینکه می دانستند تا لحظاتی دیگر شهید، اسیر یا مجروح می شوند. وضعيّت خط آن قدر اضطراری و نومید کننده بود که گاه از بی سیم می شنیدم که می گفتند دیگر کسی زنده نمانده است! خودمان تنها شده ایم! الان تانک ها از روی بدنمان عبور می کنند... و آخرین پیامشان این بود که سلام ما را به امام برسانید، به حضرتش بگویید ما تا آخرین قطرۀ خونمان مقاومت کردیم... تا اینکه صدایشان قطع می شد یا صدای دشمن از پشت بی سیم می آمد...»

آن وقت بود که خودش زار زار می گریست، و کوهی از غم را می دیدی که بر چهره اش نشسته است!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت 22:18 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ناصر شریفی می گوید:

 

شهید «مهدی زین الدین» با اینکه فرمانده لشگر بود، اما در موقعیت های دشوار و اضطراری مثل یک بسیجی ساده در کنار نیروهایش می جنگید.

در عملیات خیبر که دشمن به پاتک سنگینی دست زده بود، تانکهاشان رسیده بودند به پانصد متری مقرّ ما. غروب دلگیری بود. گرد ملال و نومیدی نشسته بود به چهره های بچه ها. عده ای از بچه ها شهید و مجروح، بر زمین مانده بودند.

ناگهان شهید زین الدین را دیدم. برق شادی در نگاهم درخشید. صدایم کرد. گفت: «سریع می روی دو تا آر پی جی و مقداری فشنگ آماده می کنی!»

گفت: «برای چه؟»

گفت: حالا که قرار است همۀ ما به شهادت برسیم، چرا مفت و مجانی؟! لا اقل عدّه ای از آنها را به درک واصل کنیم.» و اشاره کرد سمت تانکها.

دیگر مهلت ندادم. فوری رفتم دنبال انجام وظیفه. بچه ها که شهید زین الدین را در میان خودشان دیدند، روحيّۀ تازه ای گرفتند و جانانه ایستادند به مقاومت. بالاخره هم با چنگ و دندان توانستیم پاتک دشمن را در هم شکسته و به عقب نشینی ذلّت باری وادارشان کنیم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده:

 

در عملیات خیبر قرار بود دو گردان خط را بشکنند که موفق نشدند. پس از آن آقا مهدی به گردانی از بچه های خمین دستور حمله داد. ما با بچه های آن گردان خط را شکستیم. وقتی به جزيرۀ مجنون رسیدیم، من با بی سیم تماس گرفتم. آقا مهدی پشت خط بود؛ گفتم:

«ما در جزیره هستیم!»

باور نکرد.

گفتم: «به خدا در جزیره هستیم!»

گفت: «پس همین طور ادامه بدهید، بروید پل ما بین جزیرۀ شمالی و جنوبی را هم بگیرید و گرنه زحمتتان هدر می رود.»

ما رفتیم، آنجا را هم گرفتیم. جنگ به جزیرۀ جنوبی کشیده شد. آقا مهدی هم آمد، اوضاع را از نزدیک زیر نظر گرفت...

بچه ها دو روز تمام جنگیده بودند. خستگی توان همه را گرفته بود. روز سوم پاتک های شکننده دشمن شروع شد. چون گردان های دیگر به اهدافشان نرسیده بودند، فشار زیادی روی بچه های ما می آمد. در تمام این مدت هم فقط یک گردان تدارکاتی توانسته بود با یک دستگاه تویوتا به دادمان برسد. تدارکات کل لشگر همین تویوتا بود و یک ماشین غنیمتی دیگر که مدام بین عقبه و خط می رفتند و می آمدند. دشمن هم مرتب آتش می ریخت رو سرمان.

در یکی از همین شب ها من و چند تا از بچه های تدارکات خوابیده بودیم توی یک سنگر. آن قدر خسته بودیم که حتی حال و حوصلۀ خودمان را هم نداشتیم. ناگهان یک نفر سراسیمه دوید توی سنگر، هیجان زده گفت: «بچه ها! عراق پاتک کرده، نیروها مهمّات می خواهند...!»

بچه ها چشمشان گرم شده بود. بی حوصله بودند. یکی گفت: «بابا برو پی کارت!»

من تو عالم خواب و بیداری بودم. صدا به نظرم آشنا آمد. چیزی نگذشت که باز همان صدا توی سنگر پیچید: «بچه ها! مهمات نیست. خط خالیست!»

یکی از تدارکاتی ها توپید بهش: «مگر نگفتم برو بیرون! برو به دیگران بگو!»

باز همان صدا آمد: «بچه ها! من آقا مهدی ام، غریبه نیستم...!»

انگار که سنگر روی سرم فرود آمده باشد، سراپای وجودم لرزید. بچه های دیگر هم شاید همین حالت را پیدا کردند. آن چنان غریبانه این حرف را زد که من هر وقت یادش می افتم، دلم آتش می گیرد. از خجالت رویمان نمی شد توی چشم آقا مهدی نگاه کنیم. او با همان حالت مظلومانه گفت: «می دانم خسته اید! پس من مهمّات را باز می زنم، شما ببرید خط، خالی کنید.»

همین که از در سنگر رفت بیرون، همه یکباره بلند شدیم؛ دستپاچه و ناراحت. حالا از شرم نه کسی روی بیرون زدن از سنگر را داشت نه روی ماندن را. کیک از بچه ها نگاه کرد بیرون، بعد دوید طرف ما. هیجان زده بود. گفت: «بچه ها! آقا مهدی دارد مهمّات بار می زند!»

دیگر طاقت نیاوردم. دویدم طرف ماشین، شروع کردم با آقا مهدی جعبه های مهمّات را بلند کنم. بچه های دیگر هم آمدند.

در تمام مدت بارگیری هیچ کس از خجالت لام تا کام چیزی نگفت. راننده هم از بغل ماشین آهسته رفت، نشست پشت فرمان. همه که سوار شدند، آقا مهدی با مهربانی خاصّی گفت: «ببرید گردان سید الشهدا (ع)، همان گردان خودتان!»

لحظه ای بعد ماشین زوزه ای کشید و سیاهی چون دهانی دریده، ما را بلعید.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 0:9 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید محمد صادق حاج سید جوادی می گوید:

 

بچه های گردان همه بودند. آقا مهدی گفت: «... برادران عزیزم! فعلاً برای تجدید قوا و دیدار با خانواده بهتر است مدتی را به مرخصی بروید. عملیاتی بزرگ در پیش است. هر وقت تماس گرفتیم سریعاً برگردید...»

 

هنوز بیست روز نگذشته بود که تلفنگرام زدند خودتان را برسانید برای عملیات. سریع راه افتادیم طرف دو کوهه. چند روز آنجا سر کردیم، بعد رفتیم انرژی اتمی اهواز. زمزمۀ عملیات خیبر بود. عده ای از بچه ها را بردند جزیره مجنون برای برای شناسایی و توجیه خط. برایمان فیلم هایی نشان دادند از مناطق مختلف عملیاتی. بعد آقا مهدی آمد. برایمان حرف زد. از عملیات، از اهمیتش و اینکه برگشتی در کار نیست. هر کس می خواهد بماند یا "علی (ع)"...

همه برماندن پای فشردند.

شب در حسینیۀ لشگر مراسم گرفتند و باز آقا مهدی سخن گفت:

«... امشب شب عاشورا است. ما برق ها را خاموش می کنیم تا هر که می خواهد در تاریکی برود خجالت نکشد. وسالیش را بردارد و از لشگر بزند بیرون...»

 

 

نیروها که از شنیدن نام عملیات به وجد آمده بودند، یک صدا شروع کردند به شعار دادن: «ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند!»

عاشقانه شعار می دادند و می گریستند. همه چیز شده بود تداعی صحنه های عاشورا و همان سخنان بلند یاران حسین (ع) که:

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

              سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 19:22 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

احمد سوداگر می گوید:

 

حدود چهار ماه از شروع جنگ تحمیلی می گذشت که با تشکیل واحد اطلاعات ـ عملیات در مناطق جنگی، شهید زین الدین مسؤولیت این واحد را در شاخۀ شمالی جبهۀ جنوب ـ منطقۀ بستان، فکّه، کرخه و عین خوش و موسیان و دهلران... ـ به عهده گرفت. بنده هم افتخار جانشینی وی را داشتم.

آقا مهدی روحیّات و خصوصیّات عجیبی داشت. من مثل ایشان ـ با این روحيّات و خصوصیّات ـ کمتر دیده ام. بعضی چهره ها هستند که آدم وقتی با آنها رو به رو می شود به یاد خدا می افتد، و او این گونه بود.

من واقعاً از بودن در کنارش لذّت می بردم. علاقۀ قلبی عمیقی میان ما وجود داشت. گاه که در خصوص شناسایی نیروها و امکانات دشمن و مواضع پدافندی آنها با مشکل مواجه می شدیم، ایشان لبخند می رد، با خونسردی خاصّی می گفت: «حل می شود، این ها که چیزی نیست!»

حسن ظنّ بسیار بالایی نسبت به افراد تحت امرش داشت. هرگز به گزارش های ما که حاصل ساعتها رنج طاقت فرسا، گرسنگی،تشنگی و بی خوابی کشیدن ها بود با سوء ظنّ نگاه نمی کرد. اگر هم می آمد و آنها را چک می کرد، برای رسیدن به ضریب اطمینان بالا بود.

مناطق زیادی وجود داشت که دوستان می رفتند شناسایی و مسؤولین را نهی می کردند از رفتن به آن مناطق. گاهی خودم با موتور می رفتم به معابری برای شناسایی. خیلی هم علاقه داشتم ریز مسائل دستم بیاید. از ایشان خواش می کردم بخاطر خطرناک بودن منطقه نیاید، اما قبول نمی کرد. می گفتم: «من می روم و گزارشش خدمتتان می دهم، مگر به ما اعتماد ندارید؟!»

می گفت: «چرا، ولی خودم دوست دارم بیایم.»

روزی می خواستم به دیدگاهی بروم به نام «تپۀ سبز». دیدگاه خطرناکی بود؛ قلّه ای بود که هر وقت می رفتم آنجا ده بیست گلولۀ خمپاره می خورد نزدیکم. به آقا مهدی گفتم: «شما نیایید، وضعيّت آنجا چنی است و چنان!»

قبول نکرد. بالاخره رفتیم. شکاف بسیار باریکی بود. با زحمت از آن رد شدیم. رسیدیم به قلّه. داشتیم با دوربین خرگوشی نگاه می کردیم که صدای گلوله آمد. گفتم: «آقا مهدی! دارد می آید!» 

گفت: «بگذار بیاید.»

بعد خندید و گفت: «روی سرمان می آید، جای دیگر که نمی آید!...»

 

موقعی که بنده به عنوان مسؤول تیپ هفت ولی عصر (عج) معرّفی شدم، آقا مهدی هم مسؤولیت اطلاعات لشگر نصر را به عهده گرفت. تیپ ما در بیشتر عملیات ها با لشگر نصر همراه بود؛ از جمله عملیات فتح المبین، بیت المقدس و رمضان. در مرحلۀ سوم یا چهارم عملیات رمضان بود که ایشان به فرماندهی تیپ هفده قم منصوب شد. تیپ ما در مرحلۀ اوّل و دوم عملیات رمضان به عنوان نیروی احتیاط معرفی شد، که وارد عمل نشدیم، منتهی به دلیل علاقه ای که به آقا مهدی داشتم گفتم بروم ایشان را ببینم تا اگر نیازی به وجود ما شد بدانیم کجا و به چه صورتی باید وارد عمل شویم...

با آقا مهدی به طرف نهر کتیبان (جایی که پمپ های عراقی کار می کردند) رفتیم. یعنی بیست کیلومتری عمق خاک عراق. اوضاع خیلی آشفته بود؛ سمت راست نیروهای ما کاملاً خالی بود. شدیداً نگران شدم. گفتم: «این طرفِ خالی را کی مراقبت می کند؟!»

خندید. و گفت: «خب ملائکة الله!»

 

توکل عجیبی داشت. در عملیات والفجر چهار نیز همین روحیّه را در او دیدم. یکی از یگان های ما «شاخ بلامبو» را گرفته بود، نه در سمت چپشان نیروی حفاظتی وجود داشت، نه در سمت راست. بعداً رفتیم برای جلسه، آقا مهدی شروع کرد به دادن گزارش؛ می گفت: «در سمت چپمان در بالامبو، حزب الله است، سمت راستمان هم جندالله!»

او با چنین روحیه ای گزارش می داد. به هیچ وجه نمی خواست گزارشی بدهد که ما فوقش احساس عجز کند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 18:41 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عید سعید فطر را به همه مسلمانان تبریک می گویم و امیدوارم با از بین رفتن هلال رمضان گناهان عزیزان هم از بین رفته باشد و از این ماه پر برکت استفاده کرده باشند.

 

محمد قربانی می گوید:

 

مرحلۀ دوم عملیات والفجر چهار بود. از قرارگاه حمزه راه افتادیم طرف خط. هدفمان شناسایی شهر پنجوین عراق و سپس هدایت نیروها و تصرّف آن بود.

ساعت چهار صبح بود. در ارتفاعات مشرف به شهر، عملیات شناسایی را شروع کردیم. راهنمایمان از کردهای گروه بارزانی بود. منطقه را خوب می شناخت. به هر دری زدیم تا به شهر نفوذ کنیم؛ نشد.

مانده بودیم؛ مأیوس و مستأصل. عقلمان به جایی قد نمی داد. همین طور که نشسته بودیم یک موتور هوندای دویست و پنجاه رسید نزدیکمان. آقا مهدی بود با یکی از برو بچه های فرماندهی.

گفت: «رفتیم دیگر، از توی عراقی ها رفتیم داخل شهر و تمام جوانبش را شناسایی کردیم.» آنگاه سخاوتمندانه همۀ اطلاعات را در اختیارمان گذاشت و رفت...

با مشاهدۀ آن همه شهامت، ما نیز با روحيه ای تازه کارمان را دنبال کردیم. ابتدا توسّط گروه تخریب چند معبر را با خنثی کردن مین ها و بشکه های فوگاز گشودیم، بعد گردانهای عملیاتی را هدایت کردیمبه پنجاه تا صد متری خط دشمن و در نهایت گردانها هماهنگ با هم و با توکّل به خدا خط را شکستند. چیزی نگذشت که با رشادت بچه ها قسمت اعظم شهر به تصرّف عراق خارج شد.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه بیستم مهر 1386 ساعت 20:7 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابراهیم جعفری می گوید:

 

شهدا و مجروحین زیادی از ما، در میانۀ میدان درگیری مانده بودند. آتش دشمن سنگین بود و جمع کردنشان مشکل.

عقب نشینی که شروع شد، ناگهان دیدم شهید «زین الدین» با چند نفر دیگر آر پی چی به دست سوار یک تانک شده اند، می روند طرف عراقی ها. خیلی تعجّب کردم؛ پیشروی در حین عقب نشینی!

با اینکه تعدادشان ناچیز بود، اما با ایمان والا و شجاعت کم نظریشان در کام خطر فرو می رفتند تا بچه ها بتوانند شهدا و مجروحین را به عقب منتقل کنند! هر چه از تیررس نگاهم دورتر می شدند، برایم بزرگ و بزرگتر جلوه می کردند!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 21:51 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ادامه قسمت قبل:

 

«زيارت»

 

یکبار ناشناس رفتم کربلا. قبلاً با خودم قرار و مدار بسته بودم که لام تا کام با کسی حرف نزم. پس از آنکه دقّ دلی از عزا در آوردم حسابی پیش حضرت اباعبدالله (ع) عقده گشایی کردم، تصمیم گرفتم برگردم.

هوش و حواسم بجا نبود. تمامی دلم جا مانده بود پیش آقا. توی حال خودم بودم. با بی میلی قدم بر می داشتم تنه ام خودر به تنۀ مردی عرب. از دهانم پرید که: «آقا ببخشید... معذرت!»

مرد، انگار با منظرۀ غیر منتظره ای رو به رو شده باشد، حیرت زده نگاهم می کرد. فوراً به خوم آمدم. تا مرد عرب به خودش بجنبد، خودم را از میان ازدحام جمعیّت گم کردم و از تیررس نگاهش دور شدم!

 

شهید زین الدین

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 22:50 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد بهرامی می گوید:

 

پس از شهادت شهید زین الدین، به راننده اش عباسعلی یزدی (که بعد ها در عملیات والفجر پنج به شهادت رسید) گفتم: «عباس! اگر خاطره ای از آقا مهدی داری برایم بگو.»

گفت: «دو خاطره هست که خود آقا مهدی برایم تعریف کرد و من از زبان او نقل می کنم.»

 

۱. بهای گران

 

روزی برای شناسایی رفته بودم داخل خاک عراق. توی نیروهای آنها، لحظاتی گرم کار خود شدم. پس از مدتی، خسته و تشنه، مادن چکار کم! چاره ای نداشتم. رفتم توی یکی از سنگرها. سنگر مجهّزی بود. معلوم بود مال فرماندهان عراقی است. فرصت را از دست ندادم، دو استکان چای خودم را مهمان کردم. همین که استکان را زمین گذاشتیم، یک افسر عراقی دم سنگر سبز شد. با خودم گفتم: «حالا خر بیار، باقلا بار کن!»

برای اینکه لو نروم، خودم را زدم به کوچۀ علی چپ؛ انگار نه انگار که دست از پا خطا کرده ام! افسر غضبناک نگاهم کرد آمد جلو، کشیدۀ جانانه ای خواباند دم گوشم. لابد می خواست بگوید چرا توی استکان او چای خورده ام! کشیده را نوش جان کردم، فوراً زدم به چاک.

بعدها در عملیات خیبر همان افسر را در میان اسرا دیدم. وقتی مرا دید، زل زدم بهم. انگار مرا بجا آورده بود؛ نمی دانم؛ شاید داشت به همان چای که در استکانش خورده بودم فکر می کرد و به بهای گرانی که ازمن گرفته بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شهید زین الدین

 

حجة الاسلام محمد جواد سامی می گوید:

 

صبح شروع عملیات، با شهید «زین الدین» قراری داشتم. با شکسته شدن خط در به در با برادر اصغر لاری (که بعد ها شهید شدند) در پی او می گشتم.

مدتی گذشت. خبری نشد. داشتیم دلواپس می شدیم که ناگهان یک نفر بر زرهی پیش رویمان توقّف کرد. آقا مهدی پرید بیرون؛ با تبسّمی شیرین بر لب و سر و رویی غبار آلود.

همین نگاهش به نگاهمان گره خورد، خندید. گفت:

«عذر می خواهم شما را منتظر گذاشتم. آخر می دانید که ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی...»

خندیدم و گفتم: «آقا مهدی! کدام شهر دشمن را می گشتی؟!»

قیافۀ جدی تری به خود گرفت.

«از آشفتگی شان استفاده کردم و تا عمق پنجاه کلیومتری خاکشان رفتم؛ برای شناسایی عملیات بعدی.»

بعد تبسّمی کرد و ادامه داد: «راستش ما که نمی خواهیم اینجا بمانیم! تا کربلا هم که راه الی ماشاءالله است!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 ساعت 18:58 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم (به نقل از برادر سید ابراهیمی) می گوید:

 

عملیات والفجر چهار شروع شده بود. درگیری های شدیدی در محور های مختلف نبرد جریان داشت. مهدی زین الدین با شروع عملیات، دیگر فرصتی برای استراحت نیافته بود. مدام برای سرکشی به محورها می رفت، نیرو ها را از نزدیک هدایت می کردو قوّت قلب می داد.

من داشتم از منطقه فیلمبرداری می کردم که به او برخوردم. یک دستگاه بی سیم پشتش بود، سوار بر موتور. ناگهان متوجّه صفیر گلوله کاتیوشا شدم که به طرفمان می آمد. سریع پناه گرفتم. دو سه گلوله در چند متری ما به زمین نشست. غبار، دود و آتش تمام فضا را پر کرد. صدای سهمگین انفجار لحظه به احظه به آسمان بر می خاست و بند دلم را می لرزاند. گلوله همین طور پشت سر هم می آمد.

دوربین، روشن بود و بغل دستم افتاده بود. تمام هوش و حواسم پیش آقا مهدی بود. فکر می کردم شهید یا مجروح شده است. وقتی گلوله باران قطع شده و دود و غبار فرو نشست، نفسم دیگر میل بالا آمدن نداشت. با بیم و امید سرم را بلند کردم؛ خدایا باور کردنی نبود! آقا مهدی از روی موتو تکان نخورده بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 21:14 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

شرکت در سه مرحله از عملیات «رمضان» دیگر تاب و توانمان را گرفته بود. در مقرّ سپنتای اهواز در حال استراحت بودم. چون با نیروهای داوطلب مردمی اعزام شده بودم، با خودم گفتم: «چند روزی می مانم، بعد بر می گردم قم. این همه که توی عملیات بودیم بس است»! شاید خیلی های دیگر هم مثل من فکر می کردند.

یک روز که حالم خوش نبود و توی بستر دراز کشیده بودم، صدایی به گوشم رسید. از یک نفر پرسیدم: «این کیه این قدر قشنگ صحبت می کند؟!»

گفت: «برادر زین الدین

نشستم و شش دانگ حواسم را متوجه سخنرانی کردم. چنان صحبت هایش به دلم نشست که بی اختیار محو بیان زیبایش شدم. خلاصه، سخنرانی آن روزش آن قدر بر دل و جان بچه ها تأثیر گذاشت که همه از فکر بازگشت منصرف شدیم و بر ادامۀ عملیات مصرّ. واقعاً بچه ها شارژ شدند و نیروی تازه گرفتند.

 

در مرحلۀ چهارم عملیات، من کمک آرپی چی برادر مردانی (که بعد ها شهید شدند) بودم. شب همین طور که به ستون حرکت می کردیم ناگهان ناله ای کرد، گفت: «فلانی! تیر خورده ام، نمی توانم بیایم!»

گفتم: «با یک تیر می خواهی برگردی؟!»

دیگر چیزی نگفت. به راهش ادامه داد. و باز یک تیر دیگر و تکرار همان ماجرا، تا تیر سوم. گفتم: «خوب، حالا اگر می خواهی برگرد!»

و این به خاطر صحبت های آقا مهدی بود که آن تأثیر شگرف را روی ما گذاشته بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 21:7 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد خامه یار می گوید:

 

لشگر هفده علی بن ابی طالب (ع) در منطقۀ سر پل ذهاب مستقر بود. بروبچه های خط شکن، خماری عملیات را خمیازه می کشیدند.

یک روز سردار شهید «مهدی زین الدین» دستور داد تا بچه های لشگر جمع شوند.

سینۀ تنگ میدان، از غلغلۀ مردان کارزاد پر بود. غبار از هر سو قامت می کشید. جمعی نشسته، عده ای ایستاده انتظار می کشیدند. بعضی با خوش و بش و بگو بخند، با شیطنتی مخصوص «خبر» را حدس می زدند.

آقا مهدی که وارد شد، صدای سلام و صلوات فضای میدان را پر کرد. بچه ها به احترام ایستادند. بعد با اشارۀ مهربان او نشستند. همه شش دانگ حواسشان به او بود. نگاه های ملتهب جماعت به آن لب و دهان تسبیح خوان دوخته بود.

با نام خدا شروع کرد. اشتیاق در چشمان منتظر بچه ها بال بال می زد. کلمات ملایم او مثل نسیم خنکی که از بستر سرسبزترین علف های دشت برخاسته باشد، غنچۀ دل ها را با سر انگشت سمّار خویش می شکفت و عشقی آتشین را در وجودمان دامن می زد.

انتظار به سر رسیده بود. مژدۀ عملیات قریب الوقوع، خماری از سر مستانِ عشق پرانده و گل های شادمانی و لبخند را در باغچۀ جان بچه ها بارور کرده بود.

آن دفتر سخن می رفت که بسته شود، و این، هجوم عاشقانۀ بچه های لشگر بود که فرماندۀ خود را چونان نگینی در بر می گرفتند و بر سر دشتبالا می بردند. آنگاه می شنیدی غریو پر شور میدان را که طنین بر می داشت و بر سینۀ برهنۀ افق پای می کوبید:

«فرماندۀ آزاده! آماده ایم، آماده!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 22:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرتضی سبوحی می گوید:

 

چهل و پنج روزی می شد که برای عملیات لحظه شماری می کردیم. بیکاری و انتظار، حسابی حال همه را گرفته بود. روزهای کسالت بار و آزار دهنده ای را پشت سر می گذاشتیم.

یک روز اعلام شد فرماندۀ لشگر آمده و قرار است با نیرو ها صحبت کند. همگی با اشتیاق تمام جمع شدیم و منتظر، تا وعدۀ عملیات قریب الوقوع خستگی مان را زایل کند.

«از محضر حضرت امام می آیم... وضعيّت نیرو ها را خدمت ایشان بیان کردم. گفتم که تا یک ماه دیگر شاید نتوانیم عملیات شروع کنیم. ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصّی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید که بازگردند و هر کدام، یکی دو نفر را هم همراه خویش بیاورد...»

هنوز حرف های آقا مهدی تمام نشده بود که بچّه ها با شنیدن نام مبارک حضرت امام با محبّتی خاص شروع کردند به گریستن. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق هق گریه های عاشقانۀ یاران امام گره می خورد و در آن دشت سوخته به آسمان می پیچید. مدتی گذشت، آقا مهدی آخرین سفارش ها را کرد:

«چون باید به کارها برسم، برادر مهدی محب به جای من از شما بیعت خواهد گرفت، بیعت با ایشان بیعت با حضرت امام است...»

 

          شهید زین الدین

 

سخن شهید زین الدین که به اینجا رسید بچه ها با چشمانی اشکبار و قلبی مملوّ از عشق و صفا، با شور و هیجان غیر قابل وصفی فریاد می کشیدند: «فرماندۀ آزاده! آماده ایم، آماده...» عدّه ای داد می زدند: «ما به مرخصی نمی رویم»، جمعی می گفتند: «ما می ایستیم»، و همین طور هر کسی چیزی می گفت ...

آقا مهدی که رفت، مهدی محبّ ایستاد برای بیعت گرفتن. بچه ها همان طور که اشک می ریختند به صف شدند. محبّ هم با تک تک نیرو ها دیده بوسی می کرد و بیعت می گرفت که بازگردند.

 

پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یکصد و پنجاه نیروی تازه نفسی دیگر بازگشتند؛ و به این ترتیب عملیّات محرّم می رفت که آغاز شود.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 21:31 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد رضا اشعری مقدم می گوید:

 

بالاخره فرصتی دست داد، رفت توی یکی از سنگرهای فتح شدۀ عراقی. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می گذشت. آقا مهدی به خاطر کار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره اش زرود بود و چشمانش قرمز. حکایت بی خوابی ها و شب بیداری های ممتد.

ساعتی نگذشت که یک گلوله خمپارۀ صد و بیست فرود آمد روی طاق سنگر.

«بچه ها، آقا مهدی

همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودند که دیدند آقا مهدی داشت خاک و خل را کنار می زد. کمکش کردند تا بیرون بیاید. همه نگران بودند.

«حاج آقا، طوری نشدین؟»

آقا مهدی همان طور که داشت می خندید، گفت: «انگار عراقی ها هم می دانند خواب به ما نیامده!»

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 21:43 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غلامرضا ابوطالبی می گوید:

 

با شروع هر عملیات تا پایان آن، شهید زین الدین فرصتی برای استراحت نمی یافت. واقعاً طاقت این مرد فوق باور بود. بخاطر مسؤولیت سنگینی که داشت خواب و آرام را بر خود حرام کرده بود. مدام از این مقر به آن مقر در رفت و آمد بود، به خطوط سرکشی می کرد، در محور های عملیاتی حاضر می شد... و آنگاه که وضعیّت را مشکل می دید دوشادوش بسیجیان با دشمن می جنگید.

در عملیات خیبر، شهید زین الدین از من خواست وضعيّت خطوطمان را از نزدیک بررسی کنم و گزارش آن را حضوراً ارائه دهم. فشار دشمن در جزایر بسیار زیاد بود و به گزارش لحظه به لحظۀ اوضاع نیاز بیشتری احساس می شد. یادم هست وقتی که از خط برگشتم برای ارائه گزارش، هر دو ایستادیم جلوی سنگر وقتی من حرف می زدم احساس کردم پلکهایش به هم آمده و خوابش برده است!

ناچار بیدارش کردم و باقی قضایا را گفتم و رفتم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 21:39 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمّد خامه یار می گوید:

 

سردار شهید «مهدی زین الدین» را می گویم؛ سادگی و صفا، دو بال گشودۀ او بودند که چشما هر بیننده ای را به حیرت پر می کرد. با اینکه فرماندهی بزرگ بود، اما ابهّت این اسم هرگز دلش را نلغزاند. توی جبهه، شهر، اتاق فرماندهی، همه جا این دو همراهیش می کردند.

توی شهر، بارها او را چون مردم عادّی در صف انتظار ماشین های عمومی می یافتم. انگار هیچکس او را نمی شناخت.

یک روز یادم نمی رود، همین طور نگاهش می کردم که او دستی تکان داد. تاکسی بی اعتنا از مقابلش گذشت. این ماجرا چند بار تکرار شد.

دلم به درد آمد. با خودم گفتم: «آخر چرا از ماشین سپاه...!»

و انگار صدای او بود که در گوشم پیچید: «بیت المال است و ...»

به خودم آمدم. دوباره نگاهش کردم. در حجب و حیایی آسمانی پیچیده شده بود و هنوز انتظار ماشین را می کشید.

دو قطره اشک گرم بر گونه ام دوید. «آقا مهدی» در شهر خودش هم غریب بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 20:26 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رحمت توفیقی می گوید:

 

من اصلاً بد خلقی شهید زین الدین را ندیدم؛ با اینکه مدتی در یک منزل سکونت داشتیم و در لشگر نیز همکار بودیم.

همیشه تبسّمی شیرین بر لب داشت. شاداب بود. طوری که با بچه ها برخورد می کرد انگار که این بشر اصلاً توی زندگی غم و غصّه ای ندارد. انگار خانواده و کسی را توی دنیا ندارد و خودش تک و تنهاست! با همه خستگی جسمی ناشی از کار طاقت فرسا، روحیۀ با طراوتی داشت. هر که او را می دید روحیّه می گرفت.

در آن غوغای جنگ، فرماندهان لشگرها مشکل بسیاری را از سر می گذراندند؛ مشکل نیرو، آموزش، سازماندهی، تدارکات و ...

گاهی می گفت: «بسیجی ها می آیند، آموزش می بینند. تا بیاییم سازماندهیشان کنیم، رها می کنند و می روند. دوباره باید برویم تبلیغات کنیم تا نیرو بیاید و باز آموزشی و سازماندهی و همان آش و همان کاسه.»

همه این امور برای فرماندهان مایۀ تشویش خاطر بود. خصوصاً شهادت یاران صمیمی بیش از هر مصیبتی کمر طاقتشان را خم می کرد. با همۀ این حرف ها هیچ گاه من ندیدم آقا مهدی روحیّه اش را از دست بدهد. با همه، حتی با افراد بومی منطقه و پناهندگان عراقی که فارسی بلد نبودند شوخی های با مزه ای می کرد.

آقا مهدی واقعاً چشم اندازی بزرگ و زیبا بود؛ آن قدر بزرگ که در توان هیچ چشمی نیست تا او را با همۀ شگفتی هایش یکجا به تصویر بکشد.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 23:11 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد سلفچگانی می گوید:

 

یادم هست. همه چیز خوب یادم می آید. آقا مهدی هر وقت می آمد برای بچه ها سخنرانی کند، شوری و حال عجیبی بهمان دست می داد. محبوبیت خاصی میان بچه ها داشت. سخنرانی که تمام شد، بچه ها دوره اش می کردند و از همه طرف بوسه باران می شد.

گاه دلم به حالش می سوخت که این عشق بچه ها چقدر او را از رسیدگی به کارهای مهمترش باز می دارد!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حاج علی مالکی نژاد می گوید:

 

شهید زین الدین رابطۀ عاطفی عمیقی با نیروهای بسیجی لشگر داشت. هر کس فکر می کرد ایشان علاقه اش به او بیش از دیگران است.

در سدّ دز بودیم که آقا مهدی برای دیدار با نیروها آمد آنجا. مجلسی برقرار شد، حقیر مدّاحی کردم. پس از آن ایشان سخنرانی جالب و مفصّلی کرد.

با پایان یافتن سخنرانی، بسیجی ها او را سر دست گرفتند، با شور و هیجانی خاصی نیم ساعتی گرداندند. بچه ها به شدّت برایش ابراز احساسات می کردند و شعار می دادند:

«فرماند آزاده... آماده ایم، آماده!»

و آقا مهدی نیز چونان شمعی که در خلوت انس عاشقان بسوزد و آب شود، بی صدا می گریست!

او براستی که بر دل ها حکومت می کرد.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه ششم مهر 1386 ساعت 20:47 | لینک ثابت |