تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی از دوستان خواسته بود تا رابطه مادر و فرزندی شهید زین الدین آورده شود. انشاءالله در آینده نزدیک خاطراتی از مادر شهید آورده می شود. راستی عکس زیر ارتباط خاصی با نوشته ندارد. تنها خواستم عکس شبیه به متن خاطره باشد.

                                                                                   

    

                   شهید زین الدین 3

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

در ستاد لشگر بودیم. شهید زین الدین یکی از بچه های زنجان را خواسته بود، داشت خیلی خودمانی با او صحبت می کرد. نمی دانستم حرفهایشان دربارۀ چیست.

آن برادر دائم تندی می کرد و جوش می زد. آقا مهدی با نرمی و ملاطفت آرامش می کرد. یکهو دیدم این برادر ترک ما یک چاقوی ضامن دار از جیبش در آورد، گرفت جلوی شهید زین الدین و با عصبانیت گفت: « حرف حساب یعنی این!» و چاقو را نشان داد.

خواستم واکنش نشان بدهم که دیدم آقا مهدی می خندد. با مهربانی خاصّی چاقو را از دستش گرفت، گذاشت توی جیب او، بعد دستی به سرش کشید و با گشاده رویی تمام به حرفهایش ادامه داد.

ظاهراً این برادر اختلافی با یکی از همشهریانش داشت که آقای مهدی با پا درمیانی می خواست مسائلشان را رفع و رجوع کند.

بعدها شهید زین الدین ایشان را طوری ساخت و به راه آورد که شد فرماندۀ یکی از گردان های لشگر!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»، به کوشش علی بهشتی ـ محمد خامه یار

 

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 13:28 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گوید:

 

پیش از عملیات خیبر، با شهید زین الدین و چند تا از دوستان دیگر رفتیم برای بازدید از منطقه ای در فکّه. موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام مهمانخانه برویم؟!»

گفتم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.»

رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر کس هر غذایی دوست دارد سفارش بدهد.»

بچه ها هم هر چی دوست داشتند سفارش دادند. بعد رفتیم بالا، نماز جماعتی خواندیم و آمدیم نشستیم روی میز. آقا مهدی همین طور روی سجّاده نشسته بود، مشغول تعقیبات. بعضی از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن و گپ زدن بودند. موی بدنمان سیخ شد. این مردم هم با ناباوری چشمهاشان متوجّه بالکن بود که چه اتّفاقی افتاده است!

شاید کسانی که درک نمی کردند، توی دلشان می گفتند مردم چه بچّه بازی هایی در می آورند!

خدا شاهد است که من از ذهنم نمی رود آن اشکها گریه ها و «الهی العفو» گفتن های عاشقانۀ آقا مهدی که دل آدم را می لرزاند.

شهید زین الدین توی حال خودش داشت می آمد پایین. شبنم اشکها بر نورانیّت چهره اش افزوده بود که با تبسّمی شیرین آمد نشست کنارمان. در دلم گفتم: «خدایا این چه ارتباطی است که وقتی برقرار شد، دیگر خانه و مسجد و مهمانخانه نمی شناسد!»

غذا رسید، منتظر بودم ببینم آقا مهدی چی سفارش داده است. خوب نگاه می کردم. یک بشقاب سوپ ساده جلویش گذاشتند. خیال کردم سوپ چاشنی پیش از غذای اصلی است! دیدم نه؛ نان ها را خرد کرد، ریخت تویش، شروع کرد به خوردن...

از غذا خوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچّه ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از اینجا تا اهواز را بخوابم.»

بهترین فرصت استراحتش توی ماشین و در مأموریت های طولانی بود!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»، به کوشش علی بهشتی ـ محمد خامه یار

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 21:6 | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

                            شهید مهدی زین الدین

 

محمد علی آسودی چنین می گوید:

 

سرلشگر پاسدار شهید «مهدی زین الدین» آن چنان جادۀ سلوک را کوبیده و به سر منزل شهود رسیده بود که هيچ زرق و برقی او را از یاد خدا غافل نمی کرد. گریه های شام و سحرش چنان دلش را جلا داده بود که گویی هر لحظه بهشت و جهنّم را در پیش روی خویش می دید.

در تمامی جلساتی که با فرماندهان و مسؤولین لشگر داشت قبلاز آنکه آنان را به رعایت تقوا سفارش کند، نفس امّارۀ خویش را به تازیانۀ سلوک می گرفت:

خدایا! از آن می ترسم که مرا در روز قیامت با شرمندگی تمام پیش روی بسیجیانی که تحت امر من بودند نگه داری آن گاه آنان را فوج فوج از مقابلم عبور داده و به بهشت رضوانت هدایت کنی و مرا با نهایت ذلّت به جهنّم بیافکنی!

و آن وقت دو دسته اشک بر گوشۀ چشمش صف می بست. پس آهی سوزناک از نهاد بر می آورد و چنین شعله می کشید:

برادران! به خدا از آن روزِ حسرت می ترسم؛ از آن می ترسم که بسیجیان و رزمندگانم به من بگویند: مهدی! مگر چه کردی که از قافلۀ شهدا جا ماندی و چنین گرفتار غضب الهی شدی...؟!

سخنش که بدینجا می رسید دیگر کسی را تاب شنیدن نبود. کم کم هق هق گریه های همدلان سکوتِ ارغوانیِ محفل را می شکست و لحظاتی چند دسته های سینه زنی اشک، حسینیۀ دل همگان را تسخیر همخوانی خویش می کرد.

و این هنر آقا مهدی بود که در همه حال دلش به یاد خدا مترنّم بود و زبانش به ذکرش، که «الهی لا تکلنی نفسی طرفةَ عینٍ ابداً»

و چنین بود که صدها رزمندۀ بسیجی از نفس گرم و گیرایش خدایی شندند و بر مدار عشق حق هو هو زدند و خرقه در آتش افکندند و سوختند!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»، به کوشش علی بهشتی ـ محمد خامه یار

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 13:48 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» (آل عمران: 169)

 

قصد داریم از دو کتاب:

 

1. «افلاکی خاکی» که به کوشش علی بهشتی پور و محمد خامه یار تهیه شده است

2.  «سردار عشق» که به کوشش محمد خامه یار تهیه شده است

ناشر: دبیرخانه کنگرۀ بزرگداشت سرلشگر پاسدار شهید مهدی زین الدین (نشر روح)

مجموعه خاطراتی از سرلشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین که از دوستان و آشنایان آن شهید بزرگوار نقل شده است را برای خوانندگان گرامی بیاوریم تا از این طریق بتوانیم یاد و خاطره آن شهدای عزیز که در راه خدا و اسلام جان داده اند را زنده کنیم. این خاطرات همه درسهای «چگونه بودن» است و انشاءالله این شهدا را الگوی خود قرار دهیم.

 

با تشکر

نوشته شده توسط خادم الشهداء در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 14:30 | لینک ثابت |
 
offshore