تبليغاتX
زینت دین

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گويد:

 

آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود.

یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن.

وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!» 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 9:56 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

علی حاجی زاده می گويد:

 

شهید زين الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت.

او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!»

 

شهید زین الدین

(عکس ارتباطی با خاطره ندارد.)

 

یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!»

بندۀ خدا که کاملاً غافلگير و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!

 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 13:41 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد میرجانی می گويد:

 

آقا مهدی هر وقت سر کیف بود با شوخی های جالب و جذابش محافل دوستانه را از سردی و کسالت در می آورد. ایشان تعریف می کرد:

«قبل از انقلاب، ساواک به خاطر حساسیتی که نسبت به فعالیت های انقلابی پدرم داشت، پاسبانی را درست دم در کتابفروشی ما از صبح تا شام به پست گذاشته بود. آن وقت ها کتابفروشی در قم زیاد نبود؛ به علاوه، ما پخش کتابهای درسی مدارس را نیز به عهده داشتیم. با شروع سال تحصیلی فشار زیادی به ما وارد می شد؛ از کله سحر مغازۀ ما پر جمعیت بود تا سر ظهر که با زور و زحمت، دو ساعتی می بستیم برای نماز و نهار. عصر هم کارمان همین بود، تا ساعت ده شب که باز مردم را به زحمت بیرون می کردیم، در را می بستیم تا به حساب و کتابمان برسیم و دوباره کتاب و لوازم التحریر را از زیر زمین بیاوریم بالا برای فروش فردا. حسابی سرمان شلوغ بود. فرصت سرخاراندن نداشتیم.

شبی این پاسبان آمد، سلام و علیک کرد، همین طور بی مقدمه گفت:

«آقا مهدی! اگر شما ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟ »

گفتم: «بابا تو هم دلت خوش است، ما کجا و ولیعهد کجا؟!»

گفت: «نه، باید بگویی اگر ولیعهد بودی چه دستوری به من می دادی؟ هر دستوری شما بدهی من انجام می دهم!»

گفتم: «بابا ولمان کن! از صبح تا حالا آمدیم اینجا و خسته ایم، حالا هم می خواهیم ببندیم برویم کتاب برای فردا آماده کنیم، برو و بگذار به کارمان برسیم!»

بدجوری به ما پیله کرده بود. دست بردار هم نبود. نگاهی به قیافه اش انداختم. سبیلهای کلفتش توجهم را جلب کرد. بهش گفتم: «واقعاً هر دستوری بدهم انجام می دهی؟!»

گفت: «بله هر چه شما بگویی.»

گفتم: «اگر ولیعهد بودم، دستور می دادم این سبیل هایت را از ته بزنی.»

تا این حرف از دهانم پرید، نگاه معنا دارای به من کرد و رفت. ساعت یازده شب بود. نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم: «اگر می دانستم این قدر حرف شنوی داری که زودتر می گفتم.»

نیم ساعت بعد کتاب ها را که آماده کردم، می خواستم ببندم بروم که دیدم در می زنند. همان پاسبان، پشت در بود. همین که نگاهش به من افتاد، گفت: «جناب ولیعهد! خوب است؟!»

برایم قابل باور نبود؛ سبیلهایش را از ته تراشیده بود. گفتم: «پستت را گذاشتی، کجا رفتی؟!»

با حالت خبردار ایستاد و گفت: «قربان! چون شما دستور فرمودید من رفتم منزل فلان آرایشگر، در زدم، از خواب بیدارش کردم، گفتم: «می خواهم سبیلک را از ته بزنی.»

گفت: «آخه الآن که نمیه شب است، بگذار صبح زود...»

گفتم: «من این حرفها سرم نمی شود، پدرت را در می آورم! همین حالا باید بیایی مغازه.»

هرچه گفت «صبح زود» گفتم «ولیعهد دستور داده، پدرت را ...»

خلاصه او را با زیر شلواری کشان کشان بردم مغازه. الآن هم از آنجا می آیم!

من که از تعجب خنده ام گرفته بود، با خودم گفتم اگر می دانستم تواین قدر مطیع هستی دستور مهمتری می دادم!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محمد محمد لو می گوید:

 

سال شصت و یک بود، قبل از شروع عملیات رمضان. هنوز برادر زین الدین را نمی شناختم. بچه ها می گفتند معمولاً در  نماز های جماعت حاضر می شود. خیلی مشتاق بودم از نزدیک زیارتش کنم. بالاخره در صف نماز جماعت یافتمش. مثل دیگران لباس بسیجی به تن داشت و با اخلاص تمام ایستاده بود به نماز.

عملیات رمضان که شروع شد، در سنگر دیدبانی بودم. دشمن پاتک سنگینی را شروع کرده بود و شديداً رو سرمان آتش می ریخت. تانکهايشان داشتند به سرعت به پاسگاه زيد نزديک می شدند.

دلشورۀ عجیبی داشتم. در همین حال متوجه شدم کسی از توی کانال می آيد طرف سنگر دیدبانی. فریاد کشیدم: «برادر، برگرد!»

دوباره با چشمم به تعقیب تانکها مشغول شدم. او همین طور پیش می آمد. به حرفم توجه نکرد. دوباره بلند تر فریاد زدم: «برادر، برگرد، خطرناکه!»

در جوابم گفت: «الآن بر می گردم!»

 

شهید زین الدین

 

نگاهم به میدان بود. تانکها لحظه به لحظه نزديک و نزديک تر می شدند. باز فریاد زدم: «برادر، برگرد. برو پشت خاکریز!»

چند بار حرفم را تکرار کردم. او هم می گفت: «الآن می روم، الآن می روم!»

ناگهان او را پشت سر خودم حسّ کردم. می گفت: «برادر چیزی نیست. ان شاء الله به زودی شکست می خورند!»

کنجکاو شدم. نگاهم را از تانکها گرفتم. برگشتم. با تعجب دیدم آقا مهدی زین الدین است.

خیلی شرمنده شدم که سرش داد کشیده ام. او بی هیچ واهمه ای چشم به میدان آتش دوخته بود و به من دلداری می داد!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 11:58 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حاج علی مالکی نژاد می گويد:

 

يک روز آقا مهدی می خواست وارد مقرّ لشگر شود. دژبان که يکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: «کارت شناسايي!»

«ندارم»

«برگه تردّد!»

«ندارم»

آن بسیجی هم راهش نداده بود.

 

شهید زین الدین

 

آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر بسیجی بگذارد و امتحانش کند، اصرار کرد که من متعلّق به اين لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم گفت الا و بلا يا کارت یا برگه تردد ...!

«کارت و برگه ندارم اما مال اين لشگرم. شما برويد بپرسید!»

«نه، حتماً باید کارت یا برگه ارائه کنی! ...»

در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!»

آقا مهدی بر می گردد، می خندد و می گوید: «حالا اگر خودم زین الدین باشم چه ؟!»

آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی درآغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشويقش می کند.

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 9:23 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سید مجتبی نوربخش می گويد:

 

يکی از دوستانم از فرماندهان ارتش است. تعریف می کرد: در قم جلسه ای داشتیم که افراد رده بالای نظامی در آن شرکت داشتند. وقتی نگاهم افتاد به چهرۀ فرماندهان عالی رتبه، پیش خودم گفتم: «کسی که قرار است برای ما سخنرانی کند، حتماً باید پیری سالخورده باشد؛ سرد و گرم روزگار چشیده... »

توی همین خیالات سیر می کردم که دیدم جوانی برخاست. نگاهم با بی اعتنایی تعقیبش می کرد که رفت پشت تریبون. نگاه دیگران هم پر بود از انکار و تعجب. به خودم گفتم: «آخر این چرا... ؟! »

با شور و حال حرف می زد. باران کلمات، چنان دلنشین بر لبانش مترنّم بود که زمان چونان گهوارۀ آرامشی می  نمود. هر کلمه که می گفت می قاپیدم. گذشت زمان برایم از بین رفته بود. دو ساعت سخنرانی، انگار چند دقیقه هم طول نکشید!

موج صلوات که در فضای روحانی محفل ما طنین انداز شد و خطیب جوان نشست، لبخندی شیرین بر لبان احساس جمع نشاند. حال خوشی بهم دست داده بود. از دوستی پرسیدم: «راستی، این کی بود؟! »

گفت: «فرمانده لشگر هفده علی ابن ابی طالب (ع)، مهدی زین الدین

و آن وقت «آقا مهدی» مثل پیچکی سبز در نگاهم قد کشید و اوج گرفت!

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

نوشته شده توسط خادم الشهداء در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:31 | لینک ثابت |
 
offshore